video-attributes='{}' playsinline >
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش1
متن:
أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلَانٌ [ابْنُ أَبِی قُحَافَهَ] وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلِّی مِنْهَا مَحَلُّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحَى یَنْحَدِرُ عَنِّی السَّیْلُ وَ لَا یَرْقَى إِلَیَّ الطَّیْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَیْتُ عَنْهَا کَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِی بَیْنَ أَنْ أَصُولَ بِیَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْیَهٍ عَمْیَاءَ یَهْرَمُ فِیهَا الْکَبِیرُ وَ یَشِیبُ فِیهَا الصَّغِیرُ وَ یَکْدَحُ فِیهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى یَلْقَى رَبَّهُ، فَرَأَیْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَذًى وَ فِی الْحَلْقِ شَجًا أَرَى تُرَاثِی نَهْباً.
حَتَّى مَضَى الْأَوَّلُ لِسَبِیلِهِ فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلَانٍ [ابْنِ الْخَطَّابِ] بَعْدَهُ. ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ الْأَعْشَى: «شَتَّانَ مَا یَوْمِی عَلَى کُورِهَا ، وَ یَوْمُ حَیَّانَ أَخِی جَابِرِ»؛ فَیَا عَجَباً بَیْنَا هُوَ یَسْتَقِیلُهَا فِی حَیَاتِهِ إِذْ عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَیْهَا.
فَصَیَّرَهَا فِی حَوْزَهٍ خَشْنَاءَ یَغْلُظُ کَلْمُهَا وَ یَخْشُنُ مَسُّهَا وَ یَکْثُرُ الْعِثَارُ فِیهَا وَ الِاعْتِذَارُ مِنْهَا
ترجمه:
به خدا سوگند! او پیراهن خلافت را بر تن کرد در حالى که خوب مى دانست موقعیّت من در مسأله خلافت همچون محور سنگ آسیاب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند)، سیل خروشان (علم و فضیلت) ازدامنه کوهسار وجودم پیوسته جارى است و مرغ (دور پرواز اندیشه) به قلّه (وجود) من نمى رسد (چون چنین دیدم)، در برابر آن پرده اى افکندم و پهلو از آن تهى نمودم و پیوسته در این اندیشه بودم که آیا با دست بریده (و نداشتن یار و یاور، به مخالفان) حمله کنم یا بر این تاریکىِ کور، صبر نمایم، همان ظلمت و فتنه اى که بزرگسالان را فرسوده، کودکان خردسال را پیر و مردم با ایمان را تا واپسین دم زندگى و لقاى پروردگار رنج مى دهد.
سرانجام دیدم بردبارى و شکیبایى در برابر این مشکل، به عقل و خرد نزدیکتر است، به همین دلیل شکیبایى پیشه کردم (نه شکیبایى آمیخته با آرامش خاطر، بلکه) در حالى که گویى در چشمم خاشاک بود و استخوان راه گلویم را گرفته بود; چرا که با چشم خود مى دیدم میراثم به غارت مى رود!
این وضع همچنان ادامه داشت تا نفر اوّل به راه خود رفت (و سر به تیره تراب نهاد) و خلافت را بعد از خودش به آن شخص (یعنى عمر) پاداش داد سپس به گفته (شاعر معروف) «اعشى» تمثّل جست:
شَتّانَ ما یَوْمى عَلى کُورِها
وَ یَوْمَ حَیّانَ اَخى جابِرِ
«بسى فرق است تا دیروزم امروز
کنون مغموم ودى شادان و پیروز»
(در عصر رسول خدا چنان محترم بودم که از همه به آن حضرت نزدیکتر بودم ولى امروز چنان مرا منزوى ساختند که خلافت را یکى به دیگرى تحویل مى دهد و کارى به من ندارند)!
راستى عجیب است او که در حیات خود از مردم درخواست مى کرد عذرش را بپذیرند و از خلافت معذورش دارند خود به هنگام مرگ، عروس خلافت را براى دیگرى کابین بست چه قاطعانه پستانهاى این ناقه را هر یک به سهم خود دوشیدند.
تفسیر:
شقشقیه
بسیاری از مخالفین اهل سنت این خطبه نهج البلاغه رو نمی پسندند، بخاطر گلایه صریح حضرت از خلفا. که با کنایات عجیب جملات را خطاب به انان بیان می دارد.
شقشقه : یک حالت هیجان شتر ناشی از غضب یا شهوت چیزی شبیه بادکنک از دهان او همراه با کف بیرون می اید.
بعدها این کلمه تغییر یافته به هر زبان آتش گرفته ای اطلاق میشود.
وقتی جانی آتش گرفته میسوزد از سوز آن کلامی بر زبان جاری میشود.
برخی از اهل سنت زمانیکه دیدند این خطبه به آنها ضربه میزند و مذهب خلفا را به باد انتقاد می گیرد. اصل سندیت خطبه را زیر سوال برده و انکار کردند که از حضرت نیست و سید رضی از خود گفته است.
در حالیکه علامه امینی رضوان الله علیه :
در کتاب الغدیر ۲۸ کتاب و ۲۸ سلسله سندبرای این خطبه نقل کرده.
و بعضی از اهل سنت این خطبه را ناچار پذیرفته اند اما آنرا توجیه می کنند.
♦️اَما واللهِ لقد تَقمَصَها ابنُ آبی قَحافه
بخدا قسم خلیفه اول لباس خلافت را پوشید.
در حالیکه لباس در حدو قوارهٔ او نبود.
جانشینی پیامبر در شأن او نبود.
« ابن قحافه کنیه خلیفه است»
♦️و اِنه لَیعلَمُ اَنَّ مَحَلّیمنها محلَُ القطبِ منَ الرَّحیٰ
بدرستی که او بوضوح می دانست، جایگاه علی نسبت به او مانند جایگاه قطب است نسبت به سنگ آسیاب .
آسیاب سنگی قدیمی ،سنگ زیرین آن ثابت ، و سنگ رویی در حال چرخش و آرد کردن گندم استو هرگز از مدار خود خارج نمیشود و آن به سبب آهنی ست که از جدار وسط دو سنگ را بهم نگه داشته. و سنگ رویی بر محور آن می چرخد.
او حکومت ظاهری را بدست گرفت اما قطب آن امیرالمومنین بود. که می بایست حکومت بر محور علی بچرخد.
مثلی در میان عرب مشهور شده:
اگر کسی چیزی را بگوید که نمیدانم وامصیبتا،
چرا حق را نمیداند. چرا روایات در باب حق را نشنیده.
واگر بگوید میدانم و حق کسی خوردم ، دیگر حرفی باقی نمی ماند.
در هر دو حالت گردن او گیر است و باید پاسخگو باشد.
کار بجایی کشید که خلیفه دوم را در یک سطح با امیرالمومنین قرارداده ، وبه نفع او رای دادند تا او خلیفه شود.
♦️یَنحدِرُ عنِّی السَّیل ولا یَرقیٰ الیَّ الطّٓیر
سیلاب علم ، فضیلت ، عرفان و معنویت از کوهسار علی جاری ست.
حضرت خود را تشبیه کرده به کوه بلندی که سرمنشا همه رودها و چشمه های مختلف است.
و هیچ پرنده ی بلند پروازی بالاتر نمیرود
[لا یرقیٰ] وبه آن اوجی که علی دارد نمیرسد.
فکر و اندیشه بشر نمیتواند فهم کند جایگاه علی کجاست!!
♦️فَسدَلتُ دونَها ثَوباً و طَوَیتُ عنها کَشحَاً
زمانیکه حکومت را از علی گرفتند. یک لباس و پرده ای بر روی حکومت انداختم [ سدَلَت]
و خود را برگرداندم [ کشحا] از حکومت کنار کشیده خود را درگیر نکردم.
در جایی فرمود:
اگر مردم به سراغ علی نیامده بودند ،بعد از ۲۵ سال ریسمان شتر حکومت را به گردن شتر انداخته و او را رها می کردم که مرا با او کاری نیست.
تفکر مکتب علوی اینست که حاکم مانند سنگ زیرین آسیاب تمام زحمات و سختی را بجان میگیرد تا مردم در رفاه و راحتی باشند و هدایت شوند.
حاکم مانند سنگ زیرین است زیرا سنگ زیرین اصطکاک ایجاد میکند تا کندم به آرد تبدیل شود.تمام وظیف و زحمات بر دوش حاکم است.
اما در مکتب خلفا حکومت را لباس زینتی دانسته تاج حکومت می خواهند تا به نان و نوا برسند.، در حالیکه این لباس هم زیبنده آنان نبود.
پیامبر فرمودند:
علی جان مثَل تو مثل کعبه است تو دنبال حکومت نرو، مردم باید سوی تو بیایند، مردم باید به آن فهم برسند که حاکم میخواهند و حکومت را دو دستی تقدیم تو کنند.
♦️و طَفِقتُ اَرتَاءِی بینَ اَن اصولَ بیدٕ جَذّاءً
شروع کردم بین دو کار ،
نظر کردم [ ارتاءی] بین دو امرمردد شدم ،جوانب کار سنجیدم که بر مخالفین حمله کنم [ جذاءَ]در حالیکه دست من قطع شده و یار و یاوری نداشتم .
کسی نبود جز اهل بیتم و آنها در خطر بودند.
دست به تیغه شمشیر می بردم نسل پیامبر را از بین می بردند مگر خانه را آتش نزدند!!!
از کشتن حسنین ابایی نداشتند.
♦️اَو اَصبِرَ علیٰ طَخیَهٕ عَمیاءَ
راه دوم ، اینکه صبر کنم بر یک تاریکی کور [ طَخیه]
تاریکی نماد کوری است.
انسانی که کور است در تاریکی ، با شخصی که در تاریکی مانده هردو در ظلمتند .
کور نمیتواند راهنما باشد،
عصرخلفا ظلمت در ظلمت امکان راه نجات وجود نداشت.
بین این دو راهی ماندم کدام را انتخاب کنم!!
با این ظلمتی که خلفا بوجود آوردند.
♦️یَهرَمُ فیها الکبیرُ و یَشیبُ فیها الصغیر
افراد میانسال در این حکومت پراز ظلم شکسته شده پیر شدند.
و کودکان از شدت سختی و ظلم موی سر آنان سپید شد.
سپیدی که از نشانه های قیامت است.
« یومَ یجعلُ الولدان شیبا»
همان روزی که کودکان از شدت لهیب آتش پیر می شوند.
اما حواسشان به قیامت نبود.
♦️یَکدَح مومنٌ ….حتی یَلقاه
انسانهای وارسته و مومن دچار رنج و زحمت بودند . حکومت بر کسی رحم نمی کرد و همه گرفتار بودند.
چه گرفتاری های سر راه آنان قرار نگرفت، با همان محنت ظلم به ملاقات خدا رفتند.
♦️فرَاَیتَ اَنَّ الصبرَ علیٰ هاتا اَجحیٰ
فکر کردم ، دیدم که صبر کنم بر این محنت ،میدانم ظلمت محض است.
ویا دست به قبضه شمشیر ببرم ، میدانم شکست حتمی ست.
نتیجه گرفتم صبر کردن بر این حالت و این معضل عاقلانه تر است [ اَجحیٰ]
و حکومت را رها کردم تا اصل اسلام باقی بماند.
♦️فصَبرتُ و فی العینِ قَذیً و فی الحلقِ شَجا
صبر کردم اما ، صبری که خارو خاشاک [ قذی]در چشم و استخوانی در گلو[ شجیٰ] تحمل کردم.
دیدن و خوردن دو ابزار لذت هاست.
نگاه کردن به هر چیزی تیره و تار ، لذتی ندارد.چون ظلمت محض بود.
هرچه خوردنی ست تلخ است و لذت ندارد ،چون همه جا را ظلم فرا گرفته است.
♦️اَریٰ تُراثی نَهبا حتیٰ مَضیَ الاولُ لسبیلِه
با چشم خود دیدم که میراث علی را غارت کردند. میراث معنوی را بردند.
قضیه به همین منوال گذشت تا اینکه خلیفه اول در راه خود از دنیا رفت. [ مضیٰ لسبیله]
نفرمود خلیفه مرد!!
مرگ ، تمام شدن نیست، همان مسیر دنیا ادامه داده میشود.
در همان مسیری که هست از این سمت پل به سمت دیگر پل حرکت کرده است.
مسیر امروز ادامه ی مسیر فردا را بدنبال خواهد داشت.
برای عده ای عسل و خرمای بهشت لذت بخش است.
اما پای کلام توحیدی امیرالمومنین« صلوات الله علیه» در بهشت نبودن ، خود جهنم است.
پس هرکس در هر حالتی می میرد به همان مسیر ادامه می دهد، فقط صحنه عوض میشود.
♦️فاَدلیٰ بها الی ابنِ الخطاب بعدَه ( ثمَّ تَمثَلَ بقول الاَغشیٰ)
خلیفه اول رشوه داد [ ادلیٰ] و خلافت را به بعدی تقدیم کرد.
در حدیث قرطاس :
وقتی پیامبر میخواست جانشینی را مرقوم کند نگذاشتند که :
مردم عاقلند ،میفهمند با هم شور کرده خلیفه را انتخاب می کنند.
اما برای خود خلیفه را هم انتخاب کردند.
پیغمبر را منع کردند اما بر ای خود برگزیدند.
ابن ابی الحدید در شرح نهج خود می گوید:
اگر عمر نبود ابوبکر به خلافت نمی رسید ، با شلاق در شهر دوره افتاده بود بالاجبار برای خلیفه اول بیعت می گرفت. هرکس مخالفت می کرد عمر او را میزد.
پاداش بیعت گرفتنها ، بذل و بخششها را عمر پاسخ گرفت.و حکومت را به او تقدیم کردند.
♦️شَتّانَ ما یومی علیٰ کورِها و یومُ حیّانَ اخی جابر
چقدر دور است[ شتان] امروز، من سوار بر شتر سرکش در بیابان گرم از این مسیر به آن مسیر.
و امروز چقدر دور است از آن بارگاهی که خدمت حیان و جابر بودم.
حضرت به یک بیت شعر از شاعری بنام اعشی که کافر بود استناد می کند.
وسعت نظر حضرت تا کجاست!!!
اگر با دیگران بود مخالفت و شبهه داشتند چرا شاعر کافر !!
حضرت می فرماید کافر است به جزای عمل خود خواهد رسید اما حرف شعر او زیباست.
قضیه شعر :
حیان و جابر دو برادر ثروتمند و این اعشی در مجالس، شعر و مدح آنان می گفت و ضعیت مالی خوبی داشت.
چه خوش بود روزهایی که در کنار آن دو داشتیم اما امروز برای لقمه نانی سوار بر مرکب بی جهاز ازین سمت به آن سمت در گرما می گردم.
حضرت با استناد به این شعر میفرماید.
چه خوش بود روزهایی که در کنار پیامبر بودیم . علی دورانی و عزتی داشت ، نفس پیغمبر بود. کسی جرات نداشت به علی بی احترامی کند.
خود را به اعشی شبیه می کند
♦️فیا عجبا بیتاً هو یَستَقیلُها فی حَیاتِهِ اِذ عقَدَها لاخَرَ بعدَ وفاتِه
چقدر جای تعجب دارد ابوبکر بارها حکومت را اقاله کرد.[ یستَقیل]
اقاله لفظ فقهی :
پس دادن جنس خریداری شده که مورد قبول واقع شود و این امر برای کاسب مستحب است.
ابوبکر در دوران خلافت بارها گفت در صدد حکومت نیستم.
از من بگیرید و من بهترین نیستم،
حاکم شما شدم اما بدرد بخور حکومت نیستم.تا علی هست جای من نیست.
« اَقیلونیٰ فلَستُ بخَیرِکم وُلیّٖتُکم و لَستُ بخَیرِکم»
اقاله کرد اما در حال مرگ برای دیگری حکومت تعیین کرد.
بسی جای تعجب است !!!
♦️تَشَدَّ ما تَشَطَّرا ضَرعَیها
این دو شخص حکومت رابشدت تقسیم کردند.[ تشطَرا]
حکومت مانند شتر ماده ای بود که دو پستان دارد برای دوشیدن .[ضَرعَیها]
دو پستان را برای خود تقسیم کردند
به نفع خودشان دوشیدند.
استعاره عجیب حضرت در این جمله:
حیوان چهار پستان دارد دو جلو و دوتا عقب .
به هنگام دوشیدن هردو پستان یکی حساب میشود. تا شیر دوشیده شود.
♦️فصَیَرَها فی حَوزَهٕ خَشناءَ
انتقال داد ، حکومت را از یک ناحیهُ خشن[ خشناء] به دیگری واگذار کرد.
و چهار صفت برای خلیفه دوم:
♦️یَغلُظُ کَلمُها و یَخشُنُ مَسَّها
۱- حرف زدن با او غلظت داشت.
۲- ملاقات و روبرویی با او همراه با رنج بود.
از آنجایی که فرد خشن و تند خویی بود کسی جرات روبرو شدن و هم کلام شدن با او را نداشت.
♦️و یَکثُرُ العِثارُ فیها و الاِعتذارُ منها
۳- بسیار لغزش داشت. دچار خطا و اشتباه میشد.
۴- بسیار عذر خواهی می کرد.
عذرخواهی تا حدی مطلوب است..
زیاد عذر خواستن دلیل بر اشتباه بسیار است.
نص تاریخ است از ترسناک بودن خلیفه:
وقتی به زن بارداری خبر رسید عمر با تو کاری دارد از ترس و وحشتی که بر او عارض شد کودک خود را سقط کرد.
ابن ابی الحدید:
ضرب المثل مشهور عرب و در میان مردم پیچیده :
تازیانه عمر وحشتناکتر است از شمشیر حجاج ثقفی.. حجاجی که چنان خونریز و بیرحم بود.
حضرت در نامه ای به فرماندهان :
حاکم شدید باید سنگ صبور باشید.
هرگز با کسی تندی نکنید.
در برابر مردم صبوری کنید ،گرچند با شما بد رفتاری کردند.
اگر تاب و تحمل سختی در حکومت را ندارید سمت رارها کرده و بروید.
پذیرش مسئولیت در حکومت یعنی سنگ زیرین آسیاب بودن….
اللهم وفقنا لما تحب و ترضی بالقران
video-attributes='{}' playsinline >
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش2
متن:
کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَیْثُ] یَقُولُ «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ»؛ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَکِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.
أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ.
قَالُوا: وَ قَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ کِتَاباً قِیلَ إِنَّ فِیهِ مَسَائِلَ کَانَ یُرِیدُ الْإِجَابَهَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ یَنْظُرُ فِیهِ [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَوِ اطَّرَدَتْ [مَقَالَتُکَ] خُطْبَتُکَ مِنْ حَیْثُ أَفْضَیْتَ. فَقَالَ هَیْهَاتَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْکَ شِقْشِقَهٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ. قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى کَلَامٍ قَطُّ کَأَسَفِی عَلَى هَذَا الْکَلَامِ أَلَّا یَکُونَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ أَرَاد.
ترجمه:
گویى که آنها این سخن خدا را نشنیده بودند که مى فرماید: «سراى آخرت را تنها براى کسانى قرار مى دهیم که نه خواهان برترى جویى و استکبار در روى زمینند و نه طلب فساد، و عاقبت (نیک) براى پرهیزگاران است»! آرى به خدا سوگند! آن را شنیده بودند و خوب آن را حفظ داشتند ولى زرق و برق دنیا چشمشان را خیره کرده و زینتش آنها را فریفته بود.
آگاه باشید! به خدایى که دانه را شکافته و انسان را آفریده، سوگند! اگر به خاطر حضور حاضران و توده هاى مشتاق بیعت کننده و اتمام حجّت بر من به خاطر وجود یار و یاور، نبود و نیز به خاطر عهد و پیمانى که خداوند از دانشمندان و علماى (هر امّت) گرفته که: «در برابر پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمدیده و مظلوم سکوت نکنند!»، مهار شتر خلافت را بر پشتش مى افکندم (و رهایش مى نمودم) و آخرینش را به همان جام اوّلینش سیراب مى کردم و در آن هنگام در مى یافتید که ارزش این دنیاى شما (با همه زرق و برقش که براى آن سر و دست مى شکنید) در نظر من از آب بینى یک بز کمتر است.
بعضى گفته اند هنگامى که کلام امیرمؤمنان(علیه السلام) به این جا رسید مردى از «اهل عراق» برخاست و نامه اى به دست آن حضرت داد (گفته شده که در آن نامه سؤالاتى بود که تقاضاى جواب آنها را داشت). على(علیه السلام) مشغول مطالعه آن نامه شد و هنگامى که از خواندن آن فراغت یافت «ابن عباس» عرض کرد: «اى امیرمؤمنان چه خوب بود خطبه را از آن جا که رها فرمودید ادامه مى دادید»! امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: هیهات اى ابن عباس! این سوز درونى بود که زبانه کشید و سپس آرام گرفت و فرو نشست (و دیگر مایل به ادامه آن نیستم). «ابن عباس» مى گوید: به خدا سوگند من هیچ گاه بر سخنى همچون این سخن (خطبه ناتمام شقشقیّه) تأسف نخوردم که على(علیه السلام) آن را تا به آن جا که مى خواست برسد ادامه نداد.
تفسیر:
شقشقیه
با وجود اتمام حجت حضرت و بیعت مردم با ایشان به فاصله ۲-۳ماه جنگ جمل به راه افتاد این در حالی بود که حضرت حتی هنوز زمانی برای جابجایی استانداران و فرمانداران و… حکومتی را پیدا نکرده بود و به اصطلاح حکومت در جایگاهی مستقر نشده بود.
نکته این جاست که این جنگ توسط افرادی چون طلحه و زبیر که جزو اولین بیعت کنندگان با حضرت بود براه افتاد یعنی اولین بیعت کنندگان، اولین بیعت شکننان شدند.
خوارج که گروه دوم بودند.
گروهی خشک مذهب که به تعبیر حضرت غیر خدا هیچ کس را قبول نداشتند نه علی نه پیغمبر را. و جاهایی در مقابل ایشان هم ایستادند.
معاویه و عمرو عاص و… که جنگ صفین رو براه انداختند.
♦️کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: «تَلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوَّا فی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ»
گویا این سه گروه اصلا این آیه قرآن را نشنیده اند.
خداوند سرای قیامت و بهشت را برای کسانی قرار داده که اهل برتری جویی در زمین و ظلم و فساد نباشندبلکه اهل اصلاح، مومن، متدین و مطیع باشند.
♦️بَلی وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا،
آری ، این افراد نه تنها این آیات را شنیده و خوانده بودند بلکه بسیاری از اینها جزو حافظان قرآن بودند. و قرآن را تفسیر می کردند و شأن نزول آن را می دانستند و تطبیق هم می کردند!!!
♦️وَ لکِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فی أَعْیُنِهِمْ وَرَاقَهُمْ زِبْرِجُها
یکی از مهمترین دلایل انحراف این سه گروه و حتی انحرافات تا به امروز اینجا مطرح شده [حَلِیَتِ الدُّنْیَا] دنیا طلبی و دنیا دوستی که مطمئنا با کارهای دم دستی امکانپذیر نبود و برای همین این افراد برای بدست آوردن حکومت گریبان چاک می کنند تا به بخور بخور برسند.
وگرنه کسی مثل زبیر در به عنوان«زبیر منا»حضرت از او یاد کرده مثل جایگاه داشت.
این تغییر جایگاه فقط برای دنیا طلبی بود که بعدها برای گرفتن حق ناحقشان در مقابل حضرت ایستادند.
حضرت دست رد به سینه انان زد و فرمود:
این حکومت، حکومت علوی است و رشوه و باج در آن جایی ندارد.
♦️أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ
قسم بخدایی که دانه را شکافت و حقیقت روح انسان را از عدم خلق کرد.
من حکومت را نه برای قدرت بلکه برای گرفتن حق مظلوم از ظالم قبول کردم و بعد شرایط پذیرش حکومت را چنین عنوان فرمودند:
♦️لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ، وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ،
۱.اگر چنین جمعیت انبوهی چون یال کفتار برای بیعت با من حرکت نکرده بودند.
۲.اگر در بین آنها امید به یاوری نداشتم.
۳.اگر خدای متعال از علما پیمان نگرفته بود که ساکت ننشینید و در مقابل ظالمان و شکمبارگان جامعه فریاد بزنید.
اگر این دلایل نبود حکومت را واگذار می کردم.
در این جملات اهل سنت شبهاتی را وارد کردند.
♦️لَأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلَى غَارِبِها،
ریسمان حکومت را برگردن آن پرتاب می کردم(نشان از ناراحتی) تا به دنبال کارش برود.
♦️وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِها،
حکومت را با همان کاسه ای که از اول سیراب شد سیراب می کردم.
حضرت اشاره به حقی که در زمان خلیفه اول از ایشان ضایع شد، دارند که در آن زمان هم چون یاوری نداشتند حجتی نداشتند.
اول و آخر حکومت برای من علی یکی است اگر الان هم یاوری نداشتم حکومت را به اهلش می سپردم، هم اکنون با آن زمان هیچ فرقی نداشت.
♦️ وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَهِعَنْزٍ
اگر این سه دلیل برای پذیرفتن حکومت نبود آن را رها میکردم
تا شما متوجه و حس کنید[ لاَلفیتُم] که
دنیای شما بسیار مشتاق آن هستید، برای من از آب بینی یک بز بیمار ناچیز و بی ارزش تر است.
«خود بز در برابر حکومت چقدر ارزش دارد که آب بینی آن چه باشد.»
آن دنیای شما، نه دنیایی که« مسجدُ اولیاء الله» است.
نه دنیایی که مزرعه آخرت باشد.
بهشت با همین دنیا ساخته میشود.
دنیای امیرالمومنین که همراه با تذکر ،عبادت، سلوک است نه!! بلکه دنیای پر زرق شما بی ارزش است.
حضرت در یک شور و حرارتی سخن می گوید و بسیاری از حرفها هنوز باقی مانده ، از طلحه ، زبیر، کار سکنی بعضی از صحابی چیزی نفرموده، و در این اوج حرارت یک نفر از میان جمع بلند شد و نامه سوال به حضرت عرضه کرد تا پاسخ بگیرد.
♦️قام الیه رجلٌ …..
فردی از اهل عراق سوال کرد شیرازهٔ بحث عوض شد.
حضرت سکوتی کرد، نامه را خواند و پاسخ او را داد.
♦️قال ابن عباس : لو اطَّرَدَت خطبتک من حیثُ اَفضَیت
ابن عباس خوب می فهمد که چه حقایقی بواسطه امام آشکار میشود. و نگفته ها و پنهان شده ها بیان میشود. بعد از پاسخ به سوالات شخص به امام گفت:
چقدر خوب بود خطبه را از همانجا که قطع شد ادامه داده و خطبه را تمام می کردید [ اطردت]
♦️فقال هیهات ….شقشقهٌ هَدَرَت ثم قَرَّت
فرمود:ابن عباس بگذر و پیگیر نباش.
آتش و گدازه ای بود که از جان علی برخاست و فرود نشست [ قرت ]
ابن عباس میگوید : بخدا قسم در طول عمر خود هیچ کلامی را باندازه این خطبه اندوهگین و تاسف نخوردم که:
چرا نگذاشتند علی کلام خود را کامل کند.آن حرفی که بنا بود بگوید ، بازگو کند!
،سخن حضرت را قطع کرد که شاید اگر عنوان می شد خیلی از اتفاقات در جامعه اسلامی وضع دیگری پیدا می کرد و چهره خیلی از منافقین آشکار می شد.
سوالاتی که بی ارزش بود و اصلا جایی برای طرح در آن مجلس نداشت.
برخی احتمال دادند و دور از عقل هم نیست ،
این فرد شخص نفوذی بوده و می دانست که حضرت این مسیری که در پیش گرفته بسیاری از افراد را رسوا و به باد انتقاد می گیرد.
سریع بلند شد مجلس را بهم ریخت و مسیر سخن حضرت را عوض کرد.
اللهم انصرنا مَن عادانا بالقران
دوشبهه و پاسخ آن :
جمله اول ، «لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ »
مردم نیامده بودند حکومت را نمی پذیرفتم.
اهل سنت در مورد این نکته شبهه وارد کردند.
امامت آنگونه که شیعه می گوید یک امر الهی نیست .
علی خود فرمود: تا دیروز که مردم بدرخانه نیامدند امام نبودم امروز که بدر خانه آمدند امام شدم.
اهل سنت میگوید امامت با انتخاب است. پس خلفا هم امام هستند ، چون مردم آنها را قبول کردند.
پاسخ : حکومت خلفا هیچکدام به رای عمومی نبود. اولی با کودتا آمد . دومی با پیشنهاد و انتصاب اولی آمد. سومین خلیفه هم با شورای شش نفره آمد، که آن هم مهندسی شده بود.
پس هیچیک چنین ویژگی را نداشتند.
ویژگی «لولا حضور حاضر » را ندارند.
مهمتر از آن: آیا حضور حاضران امامت می بخشد ؟!
آیا علی دیروز امام نبود و با ورود مردم امروز امام شد؟!
امامت یک امر الهی و انتصاب خداست حتی پیامبر هم شأن انتخاب امام را ندارد.
پیامبر فقط معرفی کرد. « بلغ ما آنزل آلیک من ربک»
اگر امامت از طرف خدا باشد عبارت حضور حاضر چیست؟!
امامت با حضور مردم ربط دارد؟!
اگر مردم امام مجتبی را نپذیرند امامت او خدشه دار میشود؟!
مطالبی که اهل سنت نتوانستند و یا نخواستند رد کنند.
امامت امری مقدس و الهی به کسی داده میشود که صاحب عصمت، علم غیب، در اوج ورع و تقوا باشد.
ولی خلافت به اقبال عمومی بستگی دارد.
مردم آمدند خلافت به امام میرسد و اگر مردم نیامده و نخواستند، در جهل می مانند.امامت در جای خود باقیست.
پس جمله «لولا حضور الحاضر»
در مورد خلافت است نه امامت.
حضرت یک تعرضی به جریان خلفا دارد.و اصول و اساس حکومت اسلام همیشه دموکراسی است.
دموکراسی از این جمله حضرت گرفته میشود.
مقام رهبری : در انقلاب هرچه جلوتر می رویم به اصل دموکراسی اعتقاد راسخ پیدا می کنیم.
مردم در حکومت نقش اساسی دارند.
حاکمیت باید پیوسته با مردم، از مردم ،و برای مردم باشد.
همان حضور مردم در صحنه،
مردم حاضر در صحنه که اسلام بر آن تاکید فراوان دارد.
جمله دوم« قیام الحجه بوجود الناصر»
در مورد علم غیب امام مطرح است.
گاه علم ظاهریست میتوان فهمید خورنده سم می میرد.
اما علم غیب با معادله ، نگاه به نجوم و اسمان فهمیدنی نیست. مخفی است و خدا میداند.
اهل ببت علم غیب داشتند.
ایا حضرت نمیدانست که این بیعت کنندگان امروز فردا ناکث و بیعت شکن خواهند بود؟!
اگر بگوییم نمیدانست علم غیب زیر سوال میرود .
بگوییم می دانست در مورد قیام کربلا هم همینطور است.کربلا رفتن و شهادت را میدانست خود را به کشتن دادن است؟!
پاسخ:
علم غیب امام حجت شرعی نیست .
اگر جایی دیده شد نجس شده نجس است. وگرنه با فکر و خیال ، احتمال نمیشود نجس حساب کرد.
قاضی خیال کند حق با فلان شخص است ، هیچ حجت شرعی ندارد و پذیرفتنی نیست.
علم غیب حجت شرعی نیست.
امام از یک راهی میدانداگر کربلا رفت شهید میشود. و آیه استرجاهم می خواند.
اما بر اساس ظاهر و طبیعی مردم او را دعوت کرده اند و نامه های کثیر از او حمایت خواهد کرد. ( گرچه در علم غیب میداند شهید میشود) اما علم غیب در ظاهر تاثیر ندارد.
پیامبر بارها فرمود:
هر کس در محکمه عدالت پیغمبر نشست ، انتطار نداشته باشد.
من با معادلات و امور ظاهر قضاوت می کنم. مانند قسم خوردن ، شهادت دادن و شاهد اورن ،
ظاهر را می ببنم گرچه باطن را هم میدانم حق با کیست. اما دانسته را اعمال نمبکنم.
حق کسی خورده شد ، اما نمیتواند شاهد بیاورد، حق به کس دبگر داده میشود.
اکر به نفع یا ضرر کسی رای صادر شدنباید بهانه و هیاهو کند که پیغمبر و اهل بیت به ضرر حکم داد.
آنان از روی ظاهر حکم می کنندنه از روی باطن و غیب.
«و قیام الحجه بوجود الناصر » در متن ناظر بر اینست :
حجت بر من علی تمام شد که عده ای درپای رکاب من هستند. گرچه میدانم کاملا عهد شکنی کرده و پشت مرا خالی کرده خنجر می کشند.
ولی علم غیب حجت شرعی نیست و بابد طبق امور ظاهر حکم شود.
video-attributes='{}' playsinline >
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش3
متن:
کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ [حَیْثُ] یَقُولُ «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ»؛ بَلَى وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَکِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فِی أَعْیُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا.
أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَزْهَدَ عِنْدِی مِنْ عَفْطَهِ عَنْزٍ.
قَالُوا: وَ قَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ السَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ مِنْ خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ کِتَاباً قِیلَ إِنَّ فِیهِ مَسَائِلَ کَانَ یُرِیدُ الْإِجَابَهَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ یَنْظُرُ فِیهِ [فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ قِرَاءَتِهِ] قَالَ لَهُ ابْنُ عَبَّاسٍ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ لَوِ اطَّرَدَتْ [مَقَالَتُکَ] خُطْبَتُکَ مِنْ حَیْثُ أَفْضَیْتَ. فَقَالَ هَیْهَاتَ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ تِلْکَ شِقْشِقَهٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ. قَالَ ابْنُ عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى کَلَامٍ قَطُّ کَأَسَفِی عَلَى هَذَا الْکَلَامِ أَلَّا یَکُونَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) بَلَغَ مِنْهُ حَیْثُ أَرَاد.
ترجمه:
سخن خداى سبحان را که مى فرماید: «سراى آخرت را براى کسانى برگزیدیم که خواهان سرکشى و فساد در زمین نباشند و آینده از آن پرهیزکاران است».
آرى به خدا آن را خوب شنیده و حفظ کرده بودند، امّا دنیا در دیده آنها زیبا نمود، و زیور آن چشم هایشان را خیره کرد.
سوگند به خدایى که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعت کنندگان نبود، و یاران حجّت را بر من تمام نمى کردند، و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که برابر شکم بارگى ستمگران، و گرسنگى مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش مى ساختم، و آخر خلافت را به کاسه اوّل آن سیراب مى کردم، آنگاه مى دیدید که دنیاى شما نزد من از آب بینى بزغاله اى بى ارزش تر است.
گفته اند: در اینجا مردى از أهالى عراق بلند شد و نامه اى به دست امام علیه السّلام داد و امام علیه السّلام آن را مطالعه مى فرمود، گفته شد، مسایلى در آن بود که مى بایست جواب مى داد. وقتى خواندن نامه به پایان رسید، ابن عباس گفت یا امیر المؤمنین چه خوب بود سخن را از همان جا که قطع شد آغاز مى کردید. امام علیه السّلام فرمود: هرگز اى پسر عباس، شعله اى از آتش دل بود، زبانه کشید و فرو نشست، ابن عباس مى گوید، به خدا سوگند بر هیچ گفتارى مانند قطع شدن سخن امام علیه السّلام این گونه اندوهناک نشدم، که امام نتوانست تا آنجا که دوست دارد به سخن ادامه دهد.
تفسیر:
شقشقیه
با وجود اتمام حجت حضرت و بیعت مردم با ایشان به فاصله ۲-۳ماه جنگ جمل به راه افتاد این در حالی بود که حضرت حتی هنوز زمانی برای جابجایی استانداران و فرمانداران و… حکومتی را پیدا نکرده بود و به اصطلاح حکومت در جایگاهی مستقر نشده بود.
نکته این جاست که این جنگ توسط افرادی چون طلحه و زبیر که جزو اولین بیعت کنندگان با حضرت بود براه افتاد یعنی اولین بیعت کنندگان، اولین بیعت شکننان شدند.
خوارج که گروه دوم بودند.
گروهی خشک مذهب که به تعبیر حضرت غیر خدا هیچ کس را قبول نداشتند نه علی نه پیغمبر را. و جاهایی در مقابل ایشان هم ایستادند.
معاویه و عمرو عاص و… که جنگ صفین رو براه انداختند.
♦️کَأَنَّهُمْ لَمْ یَسْمَعُوا اللَّهَ سُبْحَانَهُ یَقُولُ: «تَلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوَّا فی الْأَرْضِ وَ لَا فَسَاداً وَ الْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ»
گویا این سه گروه اصلا این آیه قرآن را نشنیده اند.
خداوند سرای قیامت و بهشت را برای کسانی قرار داده که اهل برتری جویی در زمین و ظلم و فساد نباشندبلکه اهل اصلاح، مومن، متدین و مطیع باشند.
♦️بَلی وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا،
آری ، این افراد نه تنها این آیات را شنیده و خوانده بودند بلکه بسیاری از اینها جزو حافظان قرآن بودند. و قرآن را تفسیر می کردند و شأن نزول آن را می دانستند و تطبیق هم می کردند!!!
♦️وَ لکِنَّهُمْ حَلِیَتِ الدُّنْیَا فی أَعْیُنِهِمْ وَرَاقَهُمْ زِبْرِجُها
یکی از مهمترین دلایل انحراف این سه گروه و حتی انحرافات تا به امروز اینجا مطرح شده [حَلِیَتِ الدُّنْیَا] دنیا طلبی و دنیا دوستی که مطمئنا با کارهای دم دستی امکانپذیر نبود و برای همین این افراد برای بدست آوردن حکومت گریبان چاک می کنند تا به بخور بخور برسند.
وگرنه کسی مثل زبیر در به عنوان«زبیر منا»حضرت از او یاد کرده مثل جایگاه داشت.
این تغییر جایگاه فقط برای دنیا طلبی بود که بعدها برای گرفتن حق ناحقشان در مقابل حضرت ایستادند.
حضرت دست رد به سینه انان زد و فرمود:
این حکومت، حکومت علوی است و رشوه و باج در آن جایی ندارد.
♦️أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهَ، وَ بَرَأَ النَّسَمَهَ
قسم بخدایی که دانه را شکافت و حقیقت روح انسان را از عدم خلق کرد.
من حکومت را نه برای قدرت بلکه برای گرفتن حق مظلوم از ظالم قبول کردم و بعد شرایط پذیرش حکومت را چنین عنوان فرمودند:
♦️لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ، وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَى کِظَّهِ ظَالِمٍ، وَ لا سَغَبِ مَظْلُومٍ،
۱.اگر چنین جمعیت انبوهی چون یال کفتار برای بیعت با من حرکت نکرده بودند.
۲.اگر در بین آنها امید به یاوری نداشتم.
۳.اگر خدای متعال از علما پیمان نگرفته بود که ساکت ننشینید و در مقابل ظالمان و شکمبارگان جامعه فریاد بزنید.
اگر این دلایل نبود حکومت را واگذار می کردم.
در این جملات اهل سنت شبهاتی را وارد کردند.
♦️لَأَلْقَیْتُ حَبْلَها عَلَى غَارِبِها،
ریسمان حکومت را برگردن آن پرتاب می کردم(نشان از ناراحتی) تا به دنبال کارش برود.
♦️وَ لَسَقَیْتُ آخِرَهَا بِکَأْسِ أَوَّلِها،
حکومت را با همان کاسه ای که از اول سیراب شد سیراب می کردم.
حضرت اشاره به حقی که در زمان خلیفه اول از ایشان ضایع شد، دارند که در آن زمان هم چون یاوری نداشتند حجتی نداشتند.
اول و آخر حکومت برای من علی یکی است اگر الان هم یاوری نداشتم حکومت را به اهلش می سپردم، هم اکنون با آن زمان هیچ فرقی نداشت.
♦️ وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیَاکُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَهِعَنْزٍ
اگر این سه دلیل برای پذیرفتن حکومت نبود آن را رها میکردم
تا شما متوجه و حس کنید[ لاَلفیتُم] که
دنیای شما بسیار مشتاق آن هستید، برای من از آب بینی یک بز بیمار ناچیز و بی ارزش تر است.
«خود بز در برابر حکومت چقدر ارزش دارد که آب بینی آن چه باشد.»
آن دنیای شما، نه دنیایی که« مسجدُ اولیاء الله» است.
نه دنیایی که مزرعه آخرت باشد.
بهشت با همین دنیا ساخته میشود.
دنیای امیرالمومنین که همراه با تذکر ،عبادت، سلوک است نه!! بلکه دنیای پر زرق شما بی ارزش است.
حضرت در یک شور و حرارتی سخن می گوید و بسیاری از حرفها هنوز باقی مانده ، از طلحه ، زبیر، کار سکنی بعضی از صحابی چیزی نفرموده، و در این اوج حرارت یک نفر از میان جمع بلند شد و نامه سوال به حضرت عرضه کرد تا پاسخ بگیرد.
♦️قام الیه رجلٌ …..
فردی از اهل عراق سوال کرد شیرازهٔ بحث عوض شد.
حضرت سکوتی کرد، نامه را خواند و پاسخ او را داد.
♦️قال ابن عباس : لو اطَّرَدَت خطبتک من حیثُ اَفضَیت
ابن عباس خوب می فهمد که چه حقایقی بواسطه امام آشکار میشود. و نگفته ها و پنهان شده ها بیان میشود. بعد از پاسخ به سوالات شخص به امام گفت:
چقدر خوب بود خطبه را از همانجا که قطع شد ادامه داده و خطبه را تمام می کردید [ اطردت]
♦️فقال هیهات ….شقشقهٌ هَدَرَت ثم قَرَّت
فرمود:ابن عباس بگذر و پیگیر نباش.
آتش و گدازه ای بود که از جان علی برخاست و فرود نشست [ قرت ]
ابن عباس میگوید : بخدا قسم در طول عمر خود هیچ کلامی را باندازه این خطبه اندوهگین و تاسف نخوردم که:
چرا نگذاشتند علی کلام خود را کامل کند.آن حرفی که بنا بود بگوید ، بازگو کند!
،سخن حضرت را قطع کرد که شاید اگر عنوان می شد خیلی از اتفاقات در جامعه اسلامی وضع دیگری پیدا می کرد و چهره خیلی از منافقین آشکار می شد.
سوالاتی که بی ارزش بود و اصلا جایی برای طرح در آن مجلس نداشت.
برخی احتمال دادند و دور از عقل هم نیست ،
این فرد شخص نفوذی بوده و می دانست که حضرت این مسیری که در پیش گرفته بسیاری از افراد را رسوا و به باد انتقاد می گیرد.
سریع بلند شد مجلس را بهم ریخت و مسیر سخن حضرت را عوض کرد.
اللهم انصرنا مَن عادانا بالقران
دوشبهه و پاسخ آن :
جمله اول ، «لَوْ لا حُضُورُ الْحَاضِرِ »
مردم نیامده بودند حکومت را نمی پذیرفتم.
اهل سنت در مورد این نکته شبهه وارد کردند.
امامت آنگونه که شیعه می گوید یک امر الهی نیست .
علی خود فرمود: تا دیروز که مردم بدرخانه نیامدند امام نبودم امروز که بدر خانه آمدند امام شدم.
اهل سنت میگوید امامت با انتخاب است. پس خلفا هم امام هستند ، چون مردم آنها را قبول کردند.
پاسخ : حکومت خلفا هیچکدام به رای عمومی نبود. اولی با کودتا آمد . دومی با پیشنهاد و انتصاب اولی آمد. سومین خلیفه هم با شورای شش نفره آمد، که آن هم مهندسی شده بود.
پس هیچیک چنین ویژگی را نداشتند.
ویژگی «لولا حضور حاضر » را ندارند.
مهمتر از آن: آیا حضور حاضران امامت می بخشد ؟!
آیا علی دیروز امام نبود و با ورود مردم امروز امام شد؟!
امامت یک امر الهی و انتصاب خداست حتی پیامبر هم شأن انتخاب امام را ندارد.
پیامبر فقط معرفی کرد. « بلغ ما آنزل آلیک من ربک»
اگر امامت از طرف خدا باشد عبارت حضور حاضر چیست؟!
امامت با حضور مردم ربط دارد؟!
اگر مردم امام مجتبی را نپذیرند امامت او خدشه دار میشود؟!
مطالبی که اهل سنت نتوانستند و یا نخواستند رد کنند.
امامت امری مقدس و الهی به کسی داده میشود که صاحب عصمت، علم غیب، در اوج ورع و تقوا باشد.
ولی خلافت به اقبال عمومی بستگی دارد.
مردم آمدند خلافت به امام میرسد و اگر مردم نیامده و نخواستند، در جهل می مانند.امامت در جای خود باقیست.
پس جمله «لولا حضور الحاضر»
در مورد خلافت است نه امامت.
حضرت یک تعرضی به جریان خلفا دارد.و اصول و اساس حکومت اسلام همیشه دموکراسی است.
دموکراسی از این جمله حضرت گرفته میشود.
مقام رهبری : در انقلاب هرچه جلوتر می رویم به اصل دموکراسی اعتقاد راسخ پیدا می کنیم.
مردم در حکومت نقش اساسی دارند.
حاکمیت باید پیوسته با مردم، از مردم ،و برای مردم باشد.
همان حضور مردم در صحنه،
مردم حاضر در صحنه که اسلام بر آن تاکید فراوان دارد.
جمله دوم« قیام الحجه بوجود الناصر»
در مورد علم غیب امام مطرح است.
گاه علم ظاهریست میتوان فهمید خورنده سم می میرد.
اما علم غیب با معادله ، نگاه به نجوم و اسمان فهمیدنی نیست. مخفی است و خدا میداند.
اهل ببت علم غیب داشتند.
ایا حضرت نمیدانست که این بیعت کنندگان امروز فردا ناکث و بیعت شکن خواهند بود؟!
اگر بگوییم نمیدانست علم غیب زیر سوال میرود .
بگوییم می دانست در مورد قیام کربلا هم همینطور است.کربلا رفتن و شهادت را میدانست خود را به کشتن دادن است؟!
پاسخ:
علم غیب امام حجت شرعی نیست .
اگر جایی دیده شد نجس شده نجس است. وگرنه با فکر و خیال ، احتمال نمیشود نجس حساب کرد.
قاضی خیال کند حق با فلان شخص است ، هیچ حجت شرعی ندارد و پذیرفتنی نیست.
علم غیب حجت شرعی نیست.
امام از یک راهی میدانداگر کربلا رفت شهید میشود. و آیه استرجاهم می خواند.
اما بر اساس ظاهر و طبیعی مردم او را دعوت کرده اند و نامه های کثیر از او حمایت خواهد کرد. ( گرچه در علم غیب میداند شهید میشود) اما علم غیب در ظاهر تاثیر ندارد.
پیامبر بارها فرمود:
هر کس در محکمه عدالت پیغمبر نشست ، انتطار نداشته باشد.
من با معادلات و امور ظاهر قضاوت می کنم. مانند قسم خوردن ، شهادت دادن و شاهد اورن ،
ظاهر را می ببنم گرچه باطن را هم میدانم حق با کیست. اما دانسته را اعمال نمبکنم.
حق کسی خورده شد ، اما نمیتواند شاهد بیاورد، حق به کس دبگر داده میشود.
اکر به نفع یا ضرر کسی رای صادر شدنباید بهانه و هیاهو کند که پیغمبر و اهل بیت به ضرر حکم داد.
آنان از روی ظاهر حکم می کنندنه از روی باطن و غیب.
«و قیام الحجه بوجود الناصر » در متن ناظر بر اینست :
حجت بر من علی تمام شد که عده ای درپای رکاب من هستند. گرچه میدانم کاملا عهد شکنی کرده و پشت مرا خالی کرده خنجر می کشند.
ولی علم غیب حجت شرعی نیست و بابد طبق امور ظاهر حکم شود.