متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش1
متن:
رُوِیَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ (علیه السلام) بِالْکُوفَهِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَهٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَهُ بْنُ هُبَیْرَهَ الْمَخْزُومِیُّ وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَهٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ وَ فِی رِجْلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِیفٍ وَ کَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَهُ بَعِیرٍ، فَقَالَ (علیه السلام):
حمد اللّه و استعانته:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ وَ عَوَاقِبُ الْأَمْرِ، نَحْمَدُهُ عَلَى عَظِیمِ إِحْسَانِهِ وَ نَیِّرِ بُرْهَانِهِ وَ نَوَامِی فَضْلِهِ وَ امْتِنَانِهِ؛ حَمْداً یَکُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً وَ لِشُکْرِهِ أَدَاءً وَ إِلَى ثَوَابِهِ مُقَرِّباً وَ لِحُسْنِ مَزِیدِهِ مُوجِباً؛ وَ نَسْتَعِینُ بِهِ اسْتِعَانَهَ رَاجٍ لِفَضْلِهِ، مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ، وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ، مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ، مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَ الْقَوْلِ؛ وَ نُؤْمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً وَ أَنَابَ إِلَیْهِ مُؤْمِناً وَ خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً وَ أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً وَ عَظَّمَهُ مُمَجِّداً وَ لَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً.
ترجمه:
حمد و سپاس مخصوص خداوندى است که سرانجام مخلوقات و عواقب امور به او منتهى مى گردد. او را بر احسان عظیم و برهان روشن و فضل و نعمت فزاینده اش سپاس مى گوییم; سپاسى که آنچه را شایسته حق اوست ادا کند و آنچه در خور شکر اوست انجام دهد و ما را به ثوابش نزدیک سازد و موجب فزونى نعمتش گردد. و از او استعانت مى جوییم استعانت کسى که به فضل پروردگار امیدوار است و به سودش آرزومند و به دفع زیان ها مطمئن و به نعمتش معترف و کردار و رفتار به او اذعان دارد. به او ایمان داریم، ایمان کسى که با یقین کامل به او امیدوار است و با اعتقاد خالص به او توجه دارد، ایمان کسى که در برابر او خاضع و با خلوص نیّت به توحید او عقیده مند است. با تمجید فراوان به بزرگداشت او مى پردازد و با رغبت و کوشش به او پناهنده مى شود.
تفسیر:
اهمیت خطبه به دو جهت است:
۱. محتوا با موضوعات مهم و متعدد.
۲. از آخرین خطبههای حضرت است؛ این خطبه کمتر از یک هفته قبل از شهادت حضرت ایراد شد.
رُوِیَ عَنْ نَوْفٍ الْبِکَالِیِّ قَالَ:
نوف بکالی در این چند جمله بهصورت کامل موقعیت حضرت را در حین خطبه توضیح داده است.
خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَهِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ (عَلَیْهِ السَّلَامُ) بِالْکُوفَهِ وَهُوَ قَائِمٌ عَلَی حِجَارَهٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَهُ بْنُ هُبَیْرَهَ الْمَخْزُومِیُّ:
این خطبه را امیرالمؤمنین در حالی ایراد کردند که بر روی تکه سنگی که جعده بن هبیره المخزومی برای ایشان به حالت منبر درآورده بود ایستاده بودند.
وَعَلَیْهِ مِدْرَعَهٌ مِنْ صُوفٍ:
درحالیکه لباسی از پشم (صوف) بر تن داشتند؛ لباس خشن که فقیرترین مردم بر تن داشتند.
وجه تسمیه صوفیه طبق یکی از اقوال همین است که تصوف نیز برای سرلوحه قراردادن زهد حضرت اینگونه لباس میپوشیدند. البته که صوفیه امروز خلاف حضرت عمل نمودند و فقط به پوشیدن لباس پشمین اکتفا کردند؛ چرا که حضرت در کنار زهدی که در پوشش داشتند در عمل هیچگاه شمشیر از کمرشان جدا نشد (همانگونه که در جمله بعدی آمده است). این چیزی که صوفیه امروز در پیش گرفته (سکوت و انفعال و حتی همدستی با استکبار) خلاف منش حضرت است. امیرالمؤمنین را باید از جمیع جهات بشناسیم و از جمیع جهات از ایشان تبعیت کنیم.
وَحَمَائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ:
کمربندی (حمائل) که شمشیر را به آن میبندند و آن از لیف خرما بود (مثل پادشاهان طلاکوب و چرمی نبود).
وَفِی رِجْلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِیفٍ:
و در پایشان نعلینی از لیف خرما بود (باوجود حاکمیت حضرت، لباس و کمربند در سطح پایینترین مردم بود).
وَکَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَهُ بَعِیرٍ فَقَالَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ):
زانوهای شتر ازآنجهت که مدام روی خاک زانو میزند پر از پینه است. پیشانی حضرت به سبب سجدههای فراوان پر از پینه بود (ثفنه).
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی إِلَیْهِ مَصَائِرُ الْخَلْقِ وَعَوَاقِبُ الْأَمْرِ:
حمد مختص به خداست که بازگشت همه مخلوقات و عاقبت همه امور بهسوی اوست.
دیگران حمد و ستایش ندارند، همه حمد و ستایش از آنِ خداست. اگر گاهی از دیگران تشکر و قدردانی مینماییم میخواهیم بگوییم تو نماینده خدایی و خدا به برکت و به واسطه تو مشکل ما را حل کرد، وگرنه همه حمد بهتماممعنا از آنِ خداست.
عواقب الامر (انا لله و انا الیه راجعون).
خدا هم اول است و هم آخر؛ از خدا شروع شده، خدا خلق کرده و باز همکار تمام نمیشود و همه باز برمیگردند به وجود خداوند متعال. در اینجا هم بازگشت بهسوی خدا و هم جریان معاد مطرح است.
معاد چیست؟ مالک یومالدین خداست؛ پس بازگشت بهسوی خداوند است.
نَحْمَدُهُ عَلَی عَظِیمِ إِحْسَانِهِ:
خدا را به سبب احسان عظیمش شکر میکنیم.
وَنَیِّرِ بُرْهَانِهِ:
خدا را بهخاطر برهانهای آشکار (نیِّر) شکر میکنیم.
شکر خدا بهخاطر اینکه خود را با بهترین برهانها به ما شناساند؛ خود خدا و مخلوقات او گواه بر وجود اوست.
وَنَوَامِی فَضْلِهِ وَامْتِنَانِهِ:
بهخاطر همه فضل و نعمتهای نامیِ خدا شکر میکنیم.
خدا فضل و امتنان را با وصف نوامی آورده به معنی فزاینده و رشدکننده مداوم؛ برخلاف فضل دیگران که رشدی ندارد، عقیم است و برکتی ندارد.
حَمْداً یَکُونُ لِحَقِّهِ قَضَاءً:
حمد میکنیم خدا را، حمدی که حق خدا را جبران و ادا کند (قضاءً).
الحمدلله کما هو اهله: خدا را آنگونه که اهلش است شکر میکنیم.
وَلِشُکْرِهِ أَدَاءً:
حمد میکنیم خدا را آنگونه که اداکننده شکرش باشد.
وَإِلَی ثَوَابِهِ مُقَرِّباً:
یک حمدی که مقرب کننده ما به خدا باشد.
وَلِحُسْنِ مَزِیدِهِ مُوجِباً:
حمدی که باعث افزایش نعمتها شود.
در واقع کلام حضرت این است که حمدی کنید که این ویژگیها را داشته باشد.
ویژگیهای حمد حقیقی از منظر حضرت:
۱. لِحَقِّهِ قَضَاءً باشد.
۲. لِشُکْرِهِ أَدَاءً باشد.
۳. إِلَی ثَوَابِهِ مُقَرِّباً باشد.
۴. لِحُسْنِ مَزِیدِهِ مُوجِباً باشد.
حتی انبیا و اولیا هم نتوانستند از پسِ حمد الهی بربیایند، چرا که همه وجود ما از آنِ خداست؛ پس چگونه حق اینهمه نعمت را ادا کنیم، چون هرچه شکر کنیم بیشتر بدهکار میشویم. ولی هدف همین است که به این نکته برسیم که ما هرچه شکر کنیم نمیتوانیم حق شکر را ادا کنیم و پیبردن به این (نتوانستن) در منظر خدا یعنی حمد واقعی.
روایتی از وجود امام صادق (علیهالسلام) در ثواب الاعمال ج ۱ ص ۲۸ آمده است:
قَالَ (عَلَیْهِ السَّلَامُ): «الْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ، شُغِلَ کُتَّابُ السَّمَاءِ»، قُلْتُ: وَکَیْفَ یُشْغَلُ کُتَّابُ السَّمَاءِ؟ قَالَ: «اللَّهُمَّ إِنَّا لَا نَعْلَمُ الْغَیْبَ»، فَقَالَ: «اکْتُبُوهَا کَمَا قَالَهَا عَبْدِی وَعَلَیَّ ثَوَابُهَا». أَقُولُ: وَتَقَدَّمَ مَا یَدُلُّ عَلَی ذَلِکَ.
ملائکه در نوشتن ثواب کسی که خدا را با جمله «الحمدلله کما هو اهله» حمد میکند عاجزند، زیرا آنها هم حقیقت شکر و حمد خدا را نمیدانند؛ پس بر خداوند عرضه میدارند و خداوند میفرماید: همانگونه که بنده من گفت بنویسید که ثواب آن بر عهده من است.
وَنَسْتَعِینُ بِهِ اسْتِعَانَهَ رَاجٍ لِفَضْلِهِ:
مانند کسانی که به فضل تو امید (راجٍ) قطعی دارند از تو طلب کمک مینماییم (چنانکه موقع نماز باران چتر با خود میبرند).
مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ:
مثل کسانی که آرزو دارند که تو به آنها نفع برسانی (دعایی که پشت آن آرزومندی است و خشکوخالی نیست).
وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ:
مانند دعای کسانی که اطمینان دارند (واثق) که تو به برکت این دعا بلاها را از آنها دور میکنی.
مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ:
مثل کسی که به نعمتها (طول) اعتراف میکند (خدایا تو از نعمت کم نگذاشتهای، این من بودم که به خودم ظلم کردهام).
مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَالْقَوْلِ:
مانند کسی که با عمل و قول اذعان داشته باشد از تو طلب کمک میکنم.
استعانت نیز مثل حمد است و باید ویژگیهایی داشته باشد.
ویژگیهای استعانت حقیقی از منظر امام:
۱. رَاجٍ لِفَضْلِهِ باشد.
۲. مُؤَمِّلٍ لِنَفْعِهِ باشد.
۳. وَاثِقٍ بِدَفْعِهِ باشد.
۴. مُعْتَرِفٍ لَهُ بِالطَّوْلِ باشد.
۵. مُذْعِنٍ لَهُ بِالْعَمَلِ وَالْقَوْلِ باشد.
اگر چنین کمک خواستنی حاصل شود، حتماً کمک میشود.
برخی از ما در قول فقط خداخدا میکنیم و در عمل چنین نیستیم.
حضرت در بخشی از خطبه ۱۵۹ فرمود:
«یَرْجُو اللَّهَ فِی الْکَبِیرِ وَیَرْجُو الْعِبَادَ فِی الصَّغِیرِ»
برخی در امور بزرگ از خدا طلب کمک میکنند و در امور کوچک به بندگان امید دارند که این خود یک نوع شرک بهحساب میآید. همه چیز را باید از خدا خواست، چه کوچک، چه بزرگ باشد.
در خطبه ۹۱ آمده:
«وَلَا أُوَجِّهُهُ إِلَی مَعَادِنِ الْخَیْبَهِ»
خدایا من به مردم رو نمیکنم؛ چون آنها معدن ناامیدی هستند. مردم نهتنها کمک نمیکنند؛ بلکه موجب ناامیدی هم میشوند.
امید به غیر خدا نشان از نشناختن خداست.
در هر زمان که به درگاه خدا برویم و با هر زبانی، هرچه بخواهیم به شرطی که امید داشته باشیم، خداوند میدهد.
وَنُؤْمِنُ بِهِ إِیمَانَ مَنْ رَجَاهُ مُوقِناً:
ما ایمان داریم به خدا، ولی ایمان کسی که با یقین به وجود خداوند امید دارد؛ یقین دارد که خدا میشنود و مستجاب میکند.
در روایت داریم دعایی که مستجاب نشود نداریم؛ یا همان را میدهند، یا نصفش را میدهند، یا ذخیره قبر و قیامت آن شخص میشود.
وَأَنَابَ إِلَیْهِ مُؤْمِناً:
ما ایمان داریم به خدا، ایمان کسی که به بازگشت بهسوی خدا ایمان دارد.
بازگشتن بهسوی خدا یعنی کسی که توجه به خدا دارد (اناب).
وَخَنَعَ لَهُ مُذْعِناً:
مانند کسی که خضوع (خَنَعَ) کرده در برابر تو درحالیکه به جایگاهش اذعان دارد.
شخص گردنکلفت سر خم نمیکند؛ وقتی اعتراف به کمبودها نداشته باشیم در مقابل خدا نمیشکنیم و تا در مقابل خدا نشکنیم بزرگ نمیشویم.
وَأَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً:
خدایا ما به تو مانند کسی که به وحدانیت تو خلوص دارد ایمان آوردیم (بدون ذرهای شرک، ریا و خودنمایی).
وَعَظَّمَهُ مُمَجِّداً:
خدایا ما ایمان داریم به تو مانند ایمان کسی که با تمجید از تو یاد میکند و تو را بزرگ میدارد.
خدایا اگر میخواهیم تو را به بزرگی یاد کنیم باید در خور تو تمجید کنیم.
باید مواظب باشیم در تمجید خدا از عباراتی استفاده نکنیم که موجب نقص در وجود خدا گردد، بلکه همچون امام علی (علیهالسلام) ایشان را بزرگوارانه تمجید کنیم.
وَلَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً:
ما به تو ایمان داریم، ایمان کسی که به تو از روی رغبت و همراه با تلاش پناهنده شده است (لاذ).
مانند کسی که نزد تو سنگر گرفته و شیطان در کمین او است.
ایمانی که ما در آن روی خودِ ایمان حساب باز نکردهایم، بلکه به آغوش تو حساب باز کردیم.
پناهی که نه از روی ترس جهنم باشد، بلکه از روی میل و رغبت و خواستن باشد، عاشقانه باشد. ایمان داشتن به تنبلی نیست؛ بلکه به جهد و تلاش است.
ویژگیهای ایمان حقیقی از منظر حضرت:
۱. رَجَاهُ مُوقِناً باشد.
۲. أَنَابَ إِلَیْهِ مُؤْمِناً باشد.
۳. خَنَعَ لَهُ مُذْعِناً باشد.
۴. أَخْلَصَ لَهُ مُوَحِّداً باشد.
۵. عَظَّمَهُ مُمَجِّداً باشد.
۶. لَاذَ بِهِ رَاغِباً مُجْتَهِداً باشد.
نکاتی دررابطهبا ابتدای خطبه و اسامی که ذکر شده:
نوف البکالی: در حکمت ۱۰۴ نامشان آمده که حضرت در آنجا مطالب عرفانی را به ایشان گوشزد کردند و یکی از اصحاب و از دربانهای حضرت بوده و شبها به همراه حضرت در مسجد میماندند.
جعده بن هبیره المخزومی:
جعده در اینجا نام مرد است، لفظی مرکب است که برای مذکر و مؤنث به کار میرود.
ایشان پسر هبیره است.
هبیره شوهرخواهر امیرالمؤمنین است که از مخالفان پیامبر بود و تلاشهای زیادی هم در مقابل پیامبر کرد و اوج آن در جنگ احزاب بود؛ ولی وقتی گسترش اسلام را دید از مکه به یمن فرار کرد و از آن زمان دیگر اسمی از او نیست.
ام هانی: خواهر تنی امیرالمؤمنین و مادر جعده است. طبق نقلهای تاریخی ایشان هیچگاه سابقه کفر نداشته، ولی زمان ظهور ایمانشان به پیامبر، زمان فتح مکه است که مشخص نیست از قبل بهخاطر شرایط مکه بهصورت پنهانی ایمان آورده بوده یا نه؟
پیامبر چندین بار به معراج رفتند؛ یکی از معراجهای پیامبر در خانهام هانی صورت گرفت که این نشان از طیبوطاهر بودن خانه اوست.
پیامبر و امیرالمؤمنین علاقه خاصی به ام هانی داشتهاند. روایات زیادی را ایشان از پیامبر نقل کردهاند از جمله:
حدیث غدیر (به سبب حضورشان در حجهالوداع) و حدیث ثقلین هم از دیگر احادیث است.
امیرالمؤمنین چند نامه برای ایشان نوشته بودند؛ ایشان زنی سیاستمدار بوده و مواضع سیاسی داشتهاند، از جمله بعد از رحلت پیامبر به نفع امیرالمؤمنین موضع گرفتند.
در کتاب کفایت الاثر خزاز قمی آمده که پیامبر فرمودند:
«مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِینَ، أَلَا أَدُلُّکُمْ عَلَی خَیْرِ النَّاسِ جَدّاً وَجَدَّهً؟»
میخواهید به شما بگویم بهترین افراد از جهت اجدادشان چه کسانی هستند؟
گفتند: بله یا رسولالله.
«قَالَ: الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ، جَدُّهُمَا رَسُولُ اللَّهِ (ص) خَاتَمُ الْمُرْسَلِینَ، وَجَدَّتُهُمَا خَدِیجَهُ بِنْتُ خُوَیْلِدٍ، سَیِّدَهُ نِسَاءِ أَهْلِ الْجَنَّهِ»
فرمودند حسن و حسین که من و خدیجه جد و جده آنها هستیم.
«أَلَا أَدُلُّکُمْ عَلَی خَیْرِ النَّاسِ أَبَا وَأُمّاً؟»
میخواهید به شما بگویم بهترین شما از جهت پدر و مادر چه کسانی هستند؟
گفتند: بله یا رسولالله.
«قَالَ: الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ، أَبُوهُمَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ، وَأُمُّهُمَا فَاطِمَهُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ»
فرمودند حسن و حسین که پدرشان علی و مادرشان فاطمه دختر من است.
«ثُمَّ قَالَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ: أَلَا أَدُلُّکُمْ عَلَی خَیْرِ النَّاسِ عَمّاً وَعَمَّهً؟»
میخواهید به شما بگویم بهترین شما از جهت عمه و عمو چه کسانی هستند؟
گفتند: بله یا رسولالله.
«قَالَ: الْحَسَنُ وَالْحُسَیْنُ عَمُّهُمَا جَعْفَرُ بْنُ أَبِی طَالِبٍ، وَعَمَّتُهُمَا أُمُّ هَانِئٍ بِنْتُ أَبِی طَالِبٍ»
فرمودند حسن و حسین که عموی آنها جعفر است و عمه آنها ام هانی است.
جعده در زمان فتح مکه ملاقاتی با پیامبر داشتند؛ به همین جهت برخی او را بهعنوان صحابه هم میشناسند؛ ولی از جهت شخصیت، یک انسان بسیار سخنور، مبارز، جنگجو، عالم و فقیه هستند. ایشان در کوفه ساکن بود؛ وقتی هم امیرالمؤمنین از جنگ جمل به کوفه برگشته بودند عدهای خواستند حضرت در دارالاماره ساکن شوند؛ ولی ایشان به جهت حضور دیگر خلفا درگذشته در آنجا نپذیرفتند و فرمودند: من به خانه جعده میروم. انتخاب خانهام هانی توسط پیامبر و خانه جعده توسط امام علی نشان از جایگاه والای ایشان بوده است.
جعده داماد امیرالمؤمنین است؛ دختری دارند که در نامشان اختلاف است، ام الحسن یا ام الحسین هست که جعده همسر ایشان است. ایشان برای مدت کوتاهی بهعنوان والی خراسان انتخاب شد؛ ولی به دلایلی ماندگار نشد؛ لذا در صفین پابهرکاب حضرت بود و جنگ نمایانی داشت و مهمتر اینکه در شب شهادت امیرالمؤمنین که همه به جهت حالات حضرت از نزدیک بودن زمان شهادتشان باخبر بودند، امکلثوم به نزد حضرت آمد و عرضه داشت: شما امشب برای نماز صبح به مسجد نروید و جعده را به نماز جماعت بفرستید (ایشان هرگاه نمیتوانستند به جهت کاری به مسجد بروند جعده را به امامت مسجد میفرستادند).
اما امام مخالفت کردند و فرمودند که جعده هم همراهشان به مسجد برود.
در روایت داریم بعد از اینکه امیرالمؤمنین ضربه خوردند و نتوانستند نماز جماعت بخوانند، جناب جعده جلو ایستاد و نماز را اقامه کرد، ولی مرحوم مجلسی بیان میکند که امام حسن جلوی نمازگزاران ایستادند که این اختلاف روایت وجود دارد؛ ولی چندان مهم نیست، چون درهرصورت نشان از مقام والای جناب جعده در نزد امیرالمؤمنین است.
در روایت است که وقتی در جنگ صفین کار بالا گرفته بود امویان طلب مبارز میکردند که در آن زمان امیرالمؤمنین جعده را فرستاد که موجب ترس آنها شد و آنها گفتند که تو به دایی خود علی رفتهای.
که ایشان پاسخ داد:
«فَوَاللَّهِ لَوْ کَانَ لَکَ خَالٌ مِثْلُهُ لَنَسِیتَ أَبَاکَ»
شما هم اگر یک دایی به بزرگی علی داشتید نسب خود را فراموش میکردید و به علی شبیه میشدید.
اللَّهُمَّ الْحِقْنَا بِالصَّالِحِینَ.
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش2
متن:
الله الواحد:
لَمْ یُولَدْ سُبْحَانَهُ فَیَکُونَ فِی الْعِزِّ مُشَارَکاً، وَ لَمْ یَلِدْ فَیَکُونَ مَوْرُوثاً هَالِکاً، وَ لَمْ یَتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَ لَا زَمَانٌ وَ لَمْ یَتَعَاوَرْهُ زِیَادَهٌ وَ لَا نُقْصَانٌ، بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِمَا أَرَانَا مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِیرِ الْمُتْقَنِ وَ الْقَضَاءِ الْمُبْرَمِ. فَمِنْ شَوَاهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمَاوَاتِ مُوَطَّدَاتٍ بِلَا عَمَدٍ، قَائِمَاتٍ بِلَا سَنَدٍ، دَعَاهُنَّ فَأَجَبْنَ طَائِعَاتٍ مُذْعِنَاتٍ، غَیْرَ مُتَلَکِّئَاتٍ وَ لَا مُبْطِئَاتٍ، وَ لَوْ لَا إِقْرَارُهُنَّ لَهُ بِالرُّبُوبِیَّهِ وَ إِذْعَانُهُنَّ بِالطَّوَاعِیَهِ، لَمَا جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ وَ لَا مَسْکَناً لِمَلَائِکَتِهِ وَ لَا مَصْعَداً لِلْکَلِمِ الطَّیِّبِ وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ. جَعَلَ نُجُومَهَا أَعْلَاماً یَسْتَدِلُّ بِهَا الْحَیْرَانُ فِی مُخْتَلِفِ فِجَاجِ الْأَقْطَارِ؛ لَمْ یَمْنَعْ ضَوْءَ نُورِهَا ادْلِهْمَامُ سُجُفِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ وَ لَا اسْتَطَاعَتْ جَلَابِیبُ سَوَادِ الْحَنَادِسِ أَنْ تَرُدَّ مَا شَاعَ فِی السَّمَاوَاتِ مِنْ تَلَأْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ.
فَسُبْحَانَ مَنْ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ سَوَادُ غَسَقٍ دَاجٍ وَ لَا لَیْلٍ سَاجٍ، فِی بِقَاعِ الْأَرَضِینَ الْمُتَطَأْطِئَاتِ وَ لَا فِی یَفَاعِ السُّفْعِ الْمُتَجَاوِرَاتِ، وَ مَا یَتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ فِی أُفُقِ السَّمَاءِ وَ مَا تَلَاشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمَامِ، وَ مَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ تُزِیلُهَا عَنْ مَسْقَطِهَا عَوَاصِفُ الْأَنْوَاءِ وَ انْهِطَالُ السَّمَاءِ، وَ یَعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَهِ وَ مَقَرَّهَا وَ مَسْحَبَ الذَّرَّهِ وَ مَجَرَّهَا، وَ مَا یَکْفِی الْبَعُوضَهَ مِنْ قُوتِهَا، وَ مَا تَحْمِلُ [مِنَ] الْأُنْثَى فِی بَطْنِهَا.
ترجمه:
او از کسى متولد نشده تا همتایى در عزّت و قدرت داشته باشد و فرزندى به دنیا نیاورده تا پس از وفاتش وارث او گردد. وقت و زمانى پیش از او نبوده و زیادى و نقصانى بر او عارض نشده است; بلکه به سبب نشانه هاى تدبیر متقن و نظام محکمى که به ما ارائه داده عظمتش پیش چشم عقلها آشکار شده است.
از شواهد خلقت (حکیمانه و) با عظمت او آفرینش آسمانهاى پابرجایى است که بدون ستون و تکیه گاهى برپاست. خداوند آنها را به قبول فرمان خویش دعوت کرد و آنها با اطاعت و اذعان در برابر او بدون درنگ و سستى دعوتش را پذیرفتند و اگر اقرار آنها به ربوبیت خداوند و اذعانشان به اطاعت او نبود هرگز آنجا را محلّ عرش خود و مسکن فرشتگان (مقرّب) و محل بالا رفتن سخنان پاک و اعمال صالح بندگانش قرار نمى داد.
خداوند ستارگان آسمان را نشانه هایى قرارداد تا انسانهاى سرگردان را در شب تاریک در نقاط مختلف رهنمون گردد. نه پرده هاى تاریک شبهاى ظلمانى مانع نورافشانى ستارگان مى شود و نه چادر سیاه و تاریک آن مى تواند از تلألؤ نور ماه در پهنه آسمانها جلوگیرى کند.
منزه است خداوندى که ظلمت شبهاى تار و خاموش در نقاط پست زمین و در قله هاى کوتاه و بلند کوهها که در کنار یکدیگر قرار دارند بر او مخفى نیست. و نه آنچه را که غرّش رعد در کرانه هاى آسمان به وجود مى آورد و آنچه برقهاى ابر آن را پراکنده مى سازد و همچنین آنچه را تندبادها از برگهاى درختان فرو مى ریزد یا دانه هاى باران آنها را از شاخه ها جدا مى سازد و نیز از محل سقوط و قرارگاه قطرات باران و جایگاه کشش دانه ها به وسیله مورچگان و حرکات آنها (بر روى زمین) و غذایى که پشه را کفایت مى کند و آنچه انسان یا حیوانات ماده در رحم دارند، از همه اینها آگاه است.
تفسیر:
ابتدای خطبه دربارهٔ توحید و نکات مهمی در سه بخشِ حمد، استعانت و ایمان بیان شده است. در ادامهٔ همان بخش نخست، مطالب توحیدی بسیار فصیح و بلیغاند. ابن ابیالحدید معتزلی در شرح نهجالبلاغه مینویسد: این بخش از فصیحترین کلمات نهجالبلاغه است.
لَمْ یولَدْ سُبْحانَهُ فَیکونَ فِی الْعِزِّ مُشارَکاً
از صفات خداوند متعال این است که زاییده نشده تا در عزت، شراکتی داشته باشد. خدای متعال، چون زاییده نشده و والدینی ندارد، در عزت نیز شریکی ندارد؛ هر چه عزت است، از آنِ اوست. انسانها، بهویژه حاکمان و سلاطین، این ویژگی را دارند که اگر کسی به مقام سلطنت برسد، مخصوصاً در سلطنتهای موروثی، عزت خود را مرهون پادشاه پیشین است. خدای متعال عزیز است و تمام عزت را دارد و عزتش را مرهون هیچکس نیست.
وَلَمْ یلِدْ فَیکونَ مَوْرُوثاً هالِکاً
خدا کسی را نزاییده تا پس از آنکه هلاک شد، همهٔ عزت و جبروتش به فرزندش برسد. خدا زاده نشده تا عزت را از کسی بگیرد و نزاییده است تا عزت را به کسی بدهد؛ عزت مختص خود اوست.
عزت، گمشدهٔ حقیقی مؤمن است؛ اگر مؤمن باخدا همسو شود و در برابر خدا سر به سجده بگذارد، خدا از عزت خود به او نیز میدهد. عزت مختص خدا، پیامبر و مؤمنان است. کسانی که با خداوند انس داشته باشند، به عزت میرسند؛ ولی دوری از خدا عزتی ندارد. عزت در برابر عبودیت است.
روزی مردم بصره به امام حسین نامه نوشتند و از ایشان دربارهٔ لفظ صمد سؤال کردند. صمد یعنی بینیاز؛ کسی که بینیاز باشد، عزیز است. امام حسین در پاسخ فرمودند هیچکس نمیتواند قرآن را بر اساس گمان خود تفسیر کند. در پاسخ، حضرت فرمودند صمد را خدا ترجمه کرده است؛ فرمود: بینیاز بودن خدا؛ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ، اللَّهُ الصَّمَدُ. خدا عزت محض است؛ چون لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ است؛ نزاییده و زاییده نشده است، عزت را از کسی نگرفته و قرار نیست به کسی بدهد. عزت متعلق به خود اوست. مرگ و تغییروتحول در بارگاه او راهی ندارد؛ پیری و ضعف نیز در بارگاه او راهی ندارد و این معنای صمد و عزیز بودن است.
وَلَمْ یتَقَدَّمْهُ وَقْتٌ وَلا زَمانٌ
یکی از صفات خدا این است که وقت و زمان بر او سبقت نگرفته است. چنین نیست که زمانی بوده باشد و خدا نباشد و سپس خدا خلق شده باشد؛ وقت و زمان، مخلوق خدا هستند. کانَ اللَّهُ وَلَمْ یکنْ مَعَهُ شَیءٌ؛ خدا بود و هیچ نبود. زمان را خدا خلق کرد.
وقت و زمان اگرچه شباهت معنایی دارند، مترادف نیستند. وقت، زمان خاصی است؛ یعنی محدودهٔ زمانی مشخص، مانند زمان دانشگاه رفتن؛ ولی به کل عمر، زمان میگویند. نه برههای خاص و نه کل زمان بر خدا مقدم نشده است؛ خدا اول و آخر است و پیشوپس از او چیزی نیست.
وَلَمْ یتَعاوَرْهُ زِیادَهٌ وَلا نُقْصانٌ
بر خداوند متعال، زیادی و نقصان پشتسرهم وارد نشده است؛ یک روز خسته باشد، یک روز سرحال باشد و یک روز به خواب رود.
زیادی و نقصان در خدا راه ندارد؛ چون خدا کمال مطلق است و چیزی برای بهدستآوردن ندارد. ما در طول عمر به کلاس و مدرسه میرویم تا علم خود را افزایش دهیم؛ زیرا عالم نبودهایم. خدا علم محض و کمال مطلق است؛ خدا نه روبهبالا میرود و نه سقوط میکند. ضعف در خدا راهی ندارد.
پس در برابر این خدا هیچگونه معرفتی نمیتوانیم به دست بیاوریم. فرمود: درست است که کنه ذات خدا بر شما آشکار نیست.
بَلْ ظَهَرَ لِلْعُقُولِ بِما أَرانا مِنْ عَلاماتِ التَّدْبِیرِ الْمُتْقَنِ وَالْقَضاءِ الْمُبْرَمِ
اما خدا بر عقلها آشکار شده است. حضرت حد و حدود را مشخص کردهاند؛ بعضی مراتب توحید را فقط انبیا و اولیا میدانند و از فهم بشر دور است. حضرت ابتدا منطقهٔ ممنوعه را ذکر میکنند و سپس میفرمایند راه خداشناسی بسته نیست. خدا برای عقول، به چیزهایی که از مخلوقاتِ دارای نشانههای محکم و متقن نشان داده، آشکار شده است.
این عالم، خود نشانهای محکم و مبرم بر وجود خداست.
عالم آینهای از وجود خدا و دارای سازماندهی محکم و مبرم است. نظامی که حاکم است و تکتک مخلوقات و رابطهای که میان آنها وجود دارد، خورشید و ماه و زمین، نشانهٔ وجود خدا هستند. هر یک از سیارات نشانهاند. افزون بر آنها، تناسبات و ارتباطاتشان نیز دلیل وجود خداست. هر چیزی بهتنهایی آیت است و ارتباط آن با اشیای دیگر، دلیل وجود خداست. اینها برای عقل آشکار شدهاند؛ عقل تحلیل میکند و از کوه و دشت، خدا را استنباط میکند.
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ، آلعمران، ۱۹۰.
رفتوآمد شبوروز، برای هر کدام از این نمادها، نشانههای فراوانی است برای کسانی که فکر میکنند.
فَمِنْ شَواهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّماواتِ مُوَطَّداتٍ بِلا عَمَدٍ
حضرت از کلی به جزئی میرسند. یکی از شواهد، خلق آسمان است که بدون ستون، ایستاده و ثابت هستند.
در قرآن آمده است که این آسمانها و کرات و سیارهها سرپا ایستادهاند: بِلا عَمَدٍ تَرَوْنَها. در تفسیر آیه دو نظر وجود دارد؛ عدهای گفتهاند «بِلا عَمَدٍ» یعنی ستون ندارند و عدهای گفتهاند ستون دارند، اما شما آن را نمیبینید. جملهٔ حضرت مؤید این است که ستون دارند. فرمود: شاهد خلق، همین آسمانها هستند که بدون ستوناند.
قائِماتٍ بِلا سَنَدٍ
سرپا ایستادهاند و تکیهگاهی ندارند؛ این دلیل مهمی بر وجود خداست.
دَعاهُنَّ فَأَجَبْنَ طائِعاتٍ مُذْعِناتٍ غَیرَ مُتَلَکئاتٍ وَلا مُبْطِئاتٍ
خداوند آنها را فراخواند و آنها با تمام وجود اطاعت کردند؛ مطیع بودند و به وجود خدا اذعان کردند که ما مخلوق تو هستیم.
هم مطیع بودند و هم به مطیع بودن خود اذعان کردند. آنها بدون توقف و بدون هیچ کندی، از دستور خدا سرپیچی و توقف نمیکنند و کند هم نیستند؛ هر چه خدا بگوید، اجابت میکنند.
اینجا نشاندهندهٔ فهم و درک جمادات است. در جهانبینی توحیدی، تمام موجودات صاحب فهم، شعور و درک هستند و در برابر خدا تواضع دارند. قول دیگر این است که گفته شده همهٔ آنها گوشبهفرمان و آمادهاند. تعبیر این است که خودشان متوجهاند؛ هم خدا آنها را خلق کرده و هم دارای فهم و شعور متناسب با خودشان هستند. مثلاً در حکمتها آمده است: الْحَجَرُ الْغَصِیبُ فِی الدّارِ رَهْنٌ عَلی خَرابِها؛ یک آجر غصبی اگر در بنایی باشد، این آجرکاری میکند تا بنایش فروبریزد. آجر دارای فهم و شعور است؛ این آجر بنای بلندی را تخریب میکند، شاید چهار یا پنج نسل بگذرد، ولی فرومیریزد.
روایتی از امام صادق در من لایحضره الفقیه آمده است: خداوند سرزمینهای انتقام گیرنده دارد. وقتی خدا زمینی را به کسی میدهد و شخص وجوهات آن را ندهد، خدا جایی را بر او مسلط میکند که مال را از او پس میگیرد؛ این زمین، زمین منتقم بوده است.
اینکه فرمودند هر جایی از زمین که در آن عبادت شده باشد، زمین شهادت میدهد، در صورتی پذیرفتنی است که این زمین دیده باشد. اگر در صحنهٔ جرم یا مانند آن حاضر نباشد، شهادت معنا ندارد. این زمین امروز باید بفهمد تا فردا شهادت بدهد.
در عالم، چیزی بدون درک و شعور وجود ندارد. همهٔ مخلوقات در حد خود دارای فهم و شعور هستند و فردای قیامت شهادت میدهند.
وَلَوْلا إِقْرارُهُنَّ بِالرُّبُوبِیهِ
اگر آسمانها اقرار به ربوبیت خدا نمیکردند.
وَإِذْعانُهُنَّ لَهُ بِالطَّواعِیهِ
و اذعان به طاعت نداشتند.
لَما جَعَلَهُنَّ مَوْضِعاً لِعَرْشِهِ وَلا مَسْکناً لِمَلائِکتِهِ
اگر آسمانها پاکی و قداست نداشتند و فرمان خدا را گوش نمیدادند، اقرار به ربوبیت و اذعان به طاعت نداشتند، خدا آسمانها را موضع عرش قرار نمیداد.
عرش، محلی است که فرامین خدا از آنجا صادر میشود. خدا مکان ندارد، ولی دستوراتش از عرش صادر میشود. آسمان برای اینکه عرش الهی باشد، باید مراتبی را گذرانده باشد، به پاکی رسیده و اطاعت او ثابت شده باشد. جایگاه اصلی ملائکه در آسمان است، چون پاک هستند. آسمانها نیز چون مطیع محض خدا هستند، جایگاه ملائکهاند.
وَلا مَصْعَداً لِلْکلِمِ الطَّیبِ وَالْعَمَلِ الصَّالِحِ مِنْ خَلْقِهِ
اگر آسمانها پاک نبودند، محل صعود کلمات طیبه و اعمال صالح خلق نبودند. هر عمل صالحی که از انسان سر بزند، بالا میرود و به آسمان میرود و نورانیت دارد؛ چون آسمان طاعت خود را نشان داده است.
آسمانها بهخاطر درک و شعوری که داشتند، به حقانیت خدا اعتراف و اطاعت کردند؛ لذا خدا عرش را در آسمانها قرارداد و تمام اعمال صالح را به آسمان میفرستد و محل سکونت ملائکه را در آسمان قرار داده است. این، درس عملی برای ماست؛ امیرالمؤمنین وقتی از مطالب عرفانی صحبت میکند، بخشی برای علم و آگاهی ماست، ولی بخشی دیگر برای عبرتگرفتن است.
میخواهید وجود شما محل رفتوآمد ملائکه و جایگاه عرش الهی شود؟ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ عَرْشُ الرَّحْمنِ؛ باید اطاعت و اقرار به ربوبیت داشته باشید.
روایت است اهل حمد شوید؛ اگر اهل حمد شوید، هر مؤمنی که نماز میخواند، سَمِعَ اللَّهُ لِمَنْ حَمِدَهُ میگوید؛ یعنی خدایا سخن کسی را که اهل حمد است، گوش کن، تا مورد دعای همهٔ نمازگزاران قرار بگیرید.
اینجا نیز همین است؛ اگر طیبوطاهر باشید و نسبت به اوامر الهی کوتاهی نداشته باشید، تمام خیرات بهسوی شما میآید.
جَعَلَ نُجُومَها أَعْلاماً یسْتَدَلُّ بِهَا الْحَیرانُ فِی مُخْتَلِفِ فِجاجِ الْأَقْطارِ
نشانهٔ بعدی این است که خدا ستارهها را نشانه قرارداد تا انسانهایی که حیراناند و در بیابان راه را گم کردهاند، به سبب ستارهها راه را پیدا کنند؛ در رفتوآمد در راههای زمین و ناحیهها.
کسانی که در میاندرههای زمین گم شدهاند نیز به سبب ستارهها راه پیدا میکنند. چه کسی ستاره را خلق کرد و آن را دقیق آفرید تا نشانگر راه باشد؟ این ستاره، آیت عظمای خداست.
لَمْ یمْنَعْ ضَوْءَ نُورِها إِدْلِهْمامُ سُجُفِ اللَّیلِ الْمُظْلِمِ
تاریکی و روشنایی، جلوی نور خدا را نمیگیرند. هیچ تاریکی مانع دیدن خدا نمیشود؛ دیدن در اینجا، منظور احاطهٔ علمی است. هیچکدام باعث نمیشوند علم خدا به شما کم شود.
نورانیت ستارهها، شدت تاریکی و پردهٔ شبهای بسیار تاریک، مانع نمیشود که خدا شما را نبیند و شما نور ستارهها را نبینید.
خدا شب را برای آسایش بشر خلق کرد؛ ستارهها را دارای نور آفرید و شب را دارای تاریکی. نه ستاره باعث روشنایی شب تاریک میشود و نه شب موجب محو ستارهها میشود. هر کدام در جای خود هستند؛ در تاریکی شب، ستاره دیده میشود. آیا این نشانههای کمی است؟
انسان نیز از همهٔ تاریکیها میگذرد و ستاره را میبیند و راه را پیدا میکند. آیا این دلیل کمی است؟
وَلا اسْتَطاعَتْ جَلابِیبُ سَوادِ الْحَنادِسِ أَنْ تَرُدَّ ما شاعَ فِی السَّماواتِ مِنْ تَلَأْلُؤِ نُورِ الْقَمَرِ
پوشش و روسری تاریکی شب توانایی ندارد. حضرت شب را به روسری تشبیه میکند. وقتی روسری تاریکی شب در آسمان پهن میشود، این روسری توانایی ندارد نوری را که از ماه در آسمان پخش شده است، رد کند و عقب بزند. خدا ماه را نیز نورانی کرده است، ولی نور ماه مانع استراحت نمیشود؛ هم به سبب نور ماه در جادهها مسیر پیدا میشود و هم برای کسانی که در خانه استراحت میکنند، مانعی ایجاد نمیشود.
خدانور و تاریکی را که ضد هم هستند، با هم جمع کرده است. آیا این دلیل کمی بر وجود خداست؟ این اجتماع نقیضین را خدا با معیاری دقیق قرار داده است، بهشرط بهکارگیری عقل.
فَسُبْحانَ مَنْ لا یخْفی عَلَیهِ سَوادُ غَسَقٍ داجٍ وَلا لَیلٍ ساجٍ
پاک و منزه است خدایی که تاریکی شدید شبها و شبهای آرام، بر او پنهان نیستند.
هر جا «سُبْحانَ» به کار رود، ضعف ما در برابر کمال مطلق، یعنی خدا، منظور است.
فِی بِقاعِ الْأَرَضِینَ الْمُتَطاطِئاتِ
در گودیها و گوشهوکنار زمین، چیزی از خدا پنهان نیست. در گودیهایی که شدت تاریکی بیشتر است نیز چیزی بر خدا پوشیده نیست.
وَلا فِی یفاعِ السُّفْعِ الْمُتَجاوِراتِ
در مرتفعترین نقطهٔ کوهها که مجاور هم هستند نیز چیزی از خدا پنهان نیست. در قلهٔ کوهها اگر چیزی اتفاق بیفتد، خدا میداند.
در درههای عمیق، هرچه اتفاق بیفتد، دره که اوج تاریکی است و قله که نقطهای روشنتر است، همه را میداند.
وَما یتَجَلْجَلُ بِهِ الرَّعْدُ فِی أُفُقِ السَّماءِ
سروصدای رعدوبرق در پهنای آسمان بر خدا پوشیده نیست.
وَما تَلاشَتْ عَنْهُ بُرُوقُ الْغَمامِ
روشنیای که در لابهلای ابرها متلاشی میشود، بر خدا پوشیده نیست.
رعد و تشعشعات بر خدا پنهان نیستند؛ همه چیز در محضر خداست. علم الهی اثر تربیتی دارد؛ اینکه خدا میداند، یعنی ما در محضر خدا هستیم؛ پس گناه نکنید.
وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَهٍ تُزِیلُها عَنْ مَسْقَطِها عَواصِفُ الْأَنْواءِ وَانْهِطالُ السَّماءِ
علم الهی آنقدر وسعت دارد که میداند برگی از درخت افتاده است، از کدام شاخه افتاده، محل سقوطش کجاست و این برگ به سبب تندباد افتاده یا به سبب باران درشت. اینکه برگ افتاده، از کدام شاخه افتاده، به چه سبب افتاده و به کجا افتاده است، همه را میداند.
وَیعْلَمُ مَسْقَطَ الْقَطْرَهِ وَمَقَرَّها
خدا میداند یک قطره باران که قرار است ببارد، محل سقوط آن کجاست. خدا محل ریزش قطره و سرانجام این قطره را میداند.
وَمَسْحَبَ الذَّرَّهِ وَمَجَرَّها
خدا میداند آنچه از نظر قوت و غذا برای یک پشه کفایت میکند چیست.
میداند پشه باید چقدر و از کجا تغذیه کند. حضرت روی کوچکترین مصادیق انگشت اشاره نهادهاند و از قطرهٔ باران، مورچه، پشه و برگ درخت مثال زدهاند.
وَما تَحْمِلُ الْأُنْثی فِی بَطْنِها
خدا میداند بچهای که در شکم موجود ماده است، چیست و سرانجامش چه خواهد بود؛ چه خیر و شری به آن گرفتار میشود.
حضرت به علم الهی اشاره میکنند و برای ما درس دارند؛ خدا هم عالم است و هم قادر.
جایی که حضرت فرمودهاند عَواصِفُ الْأَنْواءِ، «عَواصِفُ» تندباد است و «الْأَنْواءُ» به طلوعکردن یک ستاره میگویند. در عرب جاهلی، مردم قائل بودند که ماه در گردش یکسالهٔ خود بهدور خورشید، ۲۸ منزلگاه دارد که در هر منزلی ۱۳ روز میماند و هنگامی که از منزلی به منزل دیگر میرود، یک ستاره طلوع و یک ستاره غروب میکند و در اثر طلوع و غروب ستاره، باد یا بارانی میآید.
این بحث آرامآرام تبدیل به خرافه شد و از ستاره کمک میخواستند تا ستارهٔ «الْأَنْواءُ» طلوع یا غروب کند و باد یا بارانی بوزد.
ستاره را صاحباختیار میدانستند. اسلام با این بحث مخالفت کرد. مرحوم مجلسی در بحار، ج ۵۵، ص ۳۱۱، بابی با نام بِالنَّهْی فِی الِاسْتِمْتاعِ أَنْواءِ وَالطِّیرَهِ آورده است؛ نهی شده است که از ستارهٔ انواء طلب باران کنید و فال بد بزنید؛ مبادا از ستاره چیزی طلب کنید.
حضرت در این بخش، فکر خرافی را نهی میکنند و آن را از شرک پالایش میدهند.
امام صادق فرمودند: ثَلاثَهٌ مِنْ عَمَلِ الْجاهِلِیهِ؛ سه کار از آداب جاهلیت هستند:
۱. الْفَخْرُ بِالْأَنْسابِ؛ فخرفروشی با اجداد.
۲. الطَّعْنُ فِی الْأَحْسابِ؛ اصالت خانوادگی را زیرسؤالبردن؛ با هر طعنه، نیزهای در قلب طرف مقابل فرومیبرند.
۳. الِاسْتِسْقاءُ بِالْأَنْواءِ؛ طلب باران از ستارهٔ انواء، از رسوم جاهلیت است.
اللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیک الْفَرَجَ
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش3
متن:
عَود إلى الحمد:
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الْکَائِنِ، قَبْلَ أَنْ یَکُونَ کُرْسِیٌّ أَوْ عَرْشٌ أَوْ سَمَاءٌ أَوْ أَرْضٌ أَوْ جَانٌّ أَوْ إِنْسٌ. لَا یُدْرَکُ بِوَهْمٍ وَ لَا یُقَدَّرُ بِفَهْمٍ وَ لَا یَشْغَلُهُ سَائِلٌ وَ لَا یَنْقُصُهُ نَائِلٌ، وَ لَا یَنْظُرُ بِعَیْنٍ وَ لَا یُحَدُّ بِأَیْنٍ وَ لَا یُوصَفُ بِالْأَزْوَاجِ وَ لَا یَخْلُقُ بِعِلَاجٍ وَ لَا یُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا یُقَاسُ بِالنَّاسِ. الَّذِی کَلَّمَ مُوسى تَکْلِیماً وَ أَرَاهُ مِنْ آیَاتِهِ عَظِیماً بِلَا جَوَارِحَ وَ لَا أَدَوَاتٍ وَ لَا نُطْقٍ وَ لَا لَهَوَاتٍ؛ بَلْ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً أَیُّهَا الْمُتَکَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّکَ، فَصِفْ جِبْرِیلَ وَ مِیکَائِیلَ وَ جُنُودَ الْمَلَائِکَهِ الْمُقَرَّبِینَ فِی حُجُرَاتِ الْقُدُسِ، مُرْجَحِنِّینَ مُتَوَلِّهَهً عُقُولُهُمْ أَنْ یَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخَالِقِینَ، فَإِنَّمَا یُدْرَکُ بِالصِّفَاتِ ذَوُو الْهَیْئَاتِ وَ الْأَدَوَاتِ وَ مَنْ یَنْقَضِی إِذَا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَنَاءِ؛ فَلَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ، أَضَاءَ بِنُورِهِ کُلَّ ظَلَامٍ وَ أَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ کُلَّ نُورٍ.
الوصیه بالتقوى:
أُوصِیکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَى اللَّهِ الَّذِی أَلْبَسَکُمُ الرِّیَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمُ الْمَعَاشَ؛ فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا، لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ (علیه السلام) الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّهِ وَ عَظِیمِ الزُّلْفَهِ، فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ وَ اسْتَکْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِیُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ وَ أَصْبَحَتِ الدِّیَارُ مِنْهُ خَالِیَهً وَ الْمَسَاکِنُ مُعَطَّلَهً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ. وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَهِ لَعِبْرَهً، أَیْنَ الْعَمَالِقَهُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَهِ؟ أَیْنَ الْفَرَاعِنَهُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَهِ؟ أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ؟ أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا [الْأُلُوفَ] بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ.
ترجمه:
ستایش مخصوص خداوندى است که پیش از آن که کرسى یا عرش یا آسمان و زمین یا جن و انسى موجود باشد وجود داشته است. خداوندى که نه با فکر و عقل ژرف اندیشان درک مى شود و نه با نیروى فهم اندازه اى براى او مى توان تعیین کرد. هیچ درخواست کننده اى او را به خود (از دیگرى) مشغول نمى سازد و هیچ گاه بخشش و عطایش از خزانه بى کرانش نمى کاهد.
نه به وسیله چشم مى بیند و نه در مکانى محدود مى شود. نه همتا و همسرى دارد و نه در آفرینش نیاز به وسیله اى; نه با حواس درک مى شود و نه با مردم مقایسه مى گردد. او همان کسى است که با موسى سخن گفت و آیات بزرگش را به او نشان داد بى آنکه نیاز به اعضا و ابزار و زبان و حنجره داشته باشد. اى کسى که خود را براى بیان اوصاف پروردگارت به زحمت افکنده اى! اگر راست مى گویى جبرئیل و میکائیل و لشکر فرشتگان مقربین را وصف کن، همانها که دربارگاه قدس به عبادت و خضوع مشغولند و عقولشان از این که خداوند احسن الخالقین را وصف کند در حیرت فرو مانده است. (آرى!) کسى را مى توان با صفات شناخت که داراى هیأت و اعضا و ابزارى باشد و عمرش در زمان معینى سپرى گردد، معبودى جز او نیست معبودى که با نور خویش هر ظلمتى را روشن ساخته و با تاریکیهایى که آفریده هر نورى را در ظلمت فرو برده است.
اى بندگان خدا ! شما را به تقوا و پرهیزگارى در برابر خداوند سفارش مى کنم; همان خدایى که لباسهاى فاخر به شما پوشانید و وسایل زندگى را به فراوانى در اختیارتان قرار داد. (هشیار باشید دنیا شما را نفریبد چرا که هرگز پایدار نیست).
اگر کسى راهى به سوى بقا و جاودانگى یا جلوگیرى از مرگ پیدا مى کرد چنین کسى به یقین سلیمان بن داود(علیه السلام) بود. همان کس که خداوند حکومت جن و انس را افزون بر نبوّت و قرب پروردگار مسخّر وى ساخت; ولى آن گاه که آخرین روزى اش را برگرفت و مدّت زندگانى اش پایان یافت، کمانهاى فنا تیرهاى مرگ را به سوى او پرتاب کردند و دار و دیار از او خالى گشت، مسکنها (و قصرها)ى او بى صاحب ماند و گروهى دیگر، آن را به ارث بردند.
(آرى) در قرون گذشته براى شما درسهاى عبرت فراوانى است. کجا هستند «عمالقه» و فرزندان «عمالقه؟!» کجایند فرعونها و فرزندانشان؟ و کجا هستند صاحبان شهرهاى رسّ; همانها که پیامبران را کشتند و چراغ پرفروغ سنّتهاى فرستادگان خدا را خاموش کردند و سنّتهاى جباران را زنده ساختند؟ کجایند آنها که با لشکرهاى گران به راه افتادند و هزاران نفر را شکست دادند و متوارى ساختند; همانها که سپاهیان فراوان گرد آوردند و شهرهاى بسیار بنا نهادند.
تفسیر:
حضرت از بحث «سُبْحانَ اللهِ» وارد بحث «الْحَمْدُ لِلَّهِ» میشود:
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الْکائِنِ قَبْلَ أَنْ یَکُونَ کُرْسِیٌّ أَوْ عَرْشٌ، أَوِ السَّماءُ أَوْ أَرْضٌ، أَوْ جانٌّ أَوْ إِنْسٌ.
حمد مختص خدایی است که پیش از آنکه عرش و کرسی باشند، او بوده است [کائن].
پیش از آسمان و زمین و پیش از جن و انس، خدا وجود داشت.
وَلا یُدْرَکُ بِوَهْمٍ، وَلا یُقَدَّرُ بِفَهْمٍ.
حمد مختص خدایی است که کسی نمیتواند با وهم خود بر او احاطه پیدا کند.
همچنین نمیتوان او را بافهم، مقدر و اندازهگیری کرد.
فهم، به معنای درک کلیات است.
وهم، به معنای درک جزئیات است.
انسان بهوسیلهٔ فهم، یک سلسله امور کلی را درک میکند و بهوسیلهٔ وهم، کلیات را بر جزئیات تطبیق میدهد. سپس میفهمد که سیب شیرین است؛ وقتی شیء خارجی را سیب میبیند، نتیجه میگیرد که باید شیرین باشد.
مسئول درک کلیات، فهم است.
مسئول تشخیص مصداقها، وهم است.
این وهم، با وهم و خیالِ اصطلاحی متفاوت است.
وَلا یَشْغَلُهُ السّائِلُ.
حمد مختص خدایی است که اگر هزاران نفر دست نیاز بلند کنند، درخواست هر یک از آنان، او را از رسیدگی به دیگری بازنمیدارد.
ما به سبب محدودیتهایی که داریم، نمیتوانیم پاسخگوی نیاز همهٔ اشخاص باشیم؛ اما دربارهٔ خدا چنین نیست. خدا به هر یک از نیازهای مخلوقاتش پاسخ میدهد؛ همانگونه که در خطبهٔ ۱۷۸ آمده است:
《لا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ، وَلا یُغَیِّرُهُ الزَّمانُ، وَلا یَحْوِیهِ الْمَکانُ》
خدا آنقدر به تو توجه دارد که گویی تو تنها مخلوق او هستی.
وَلا یَنْقُصُهُ نائِلٌ.
حمد برای خدایی است که هرچه عطا کند، خزائن او تمام نمیشود. هیچ نقصی به رزق او وارد نمیشود. خزائن او محدود نیست؛ ارادهٔ الهی رزق را پدید میآورد و مقدار محدودی نیست که بخواهد آن را تقسیم کند.
در حدیث قدسی، دارایی خداوند چنین تشبیه شده است: اگر تمام مخلوقات از اول تا آخر جمع شوند و همهٔ خواستههایشان را بخواهند و من در یکلحظه تمام خواستههای آنان را برآورده کنم، این کار چیزی از دارایی من کم نمیکند:
《ما نَقَصَ ذلِکَ مِمّا عِنْدی إِلّا کَما یَنْقُصُ الْمِخْیَطُ إِذا أُدْخِلَ الْبَحْرَ》
همانگونه که اگر نخ و سوزنی را در دریا فروببریم و بیرون آوریم، آیا چیزی از دریا کم میشود؟
دارایی خدا نیز چنین است؛ اگر روزی به همهٔ مخلوقات هرچه خواستهاند عطا کند، چیزی از دارایی او کم نمیشود.
البته این حدیث، تشبیهی برای درک بهتر دارایی خداست؛ وگرنه حتی به اندازهٔ سرسوزن نیز از دارایی خدا کم نمیشود؛ زیرا او نامحدود است.
وَلا یَنْظُرُ بِعَیْنٍ.
در برخی متون «لا یُنْظَرُ» آمده است که آن نیز درست است.
خداوند با چشم نمیبیند: «لا یَنْظُرُ».
همچنین با چشم دیده نمیشود: «لا یُنْظَرُ»؛ زیرا جسم نیست.
وَلا یُحَدُّ بِأَیْنٍ.
خداوند به مکان محدود نیست و مکان او را در برنمیگیرد.
وَلا یُوصَفُ بِالْأَزْواجِ.
او به زوجیت، یعنی مثل و مانند، وصف نمیشود.
لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ.
و درعینحال:
یا مَنْ لَهُ الْمَثَلُ الْأَعْلاءُ.
خدا مِثل ندارد، ولی مَثَل دارد؛ همانگونه که علی نمایندهٔ خداست و مَثَل خدا شمرده میشود.
وَلا یَخْلُقُ بِعِلاجٍ.
خدا در آفرینش عالم، از کسی کمک، چاره یا ابزاری [علاج] طلب نکرد.
وَلا یُدْرَکُ بِالْحَواسِّ.
خدا بهوسیلهٔ حواس، مانند گوش، چشم و لامسه، درک نمیشود.
وَلا یُقاسُ بِالنّاسِ.
خدا با مردم قابلقیاس نیست.
یکی از مهمترین عواملی که موجب تزلزل توحید در جوامع میشود و انسان را به ساختن بت میکشاند، همین است که خدا را با مردم مقایسه میکنند.
ما نیز علم داریم، اما میان علم ما و علم خدا هیچ شباهتی نیست.
الَّذی کَلَّمَ مُوسی تَکْلیماً وَأَراهُ مِنْ آیاتِهِ عَظیماً.
حمد مختص خدایی است که با موسی سخن گفت.
اگر موسی کلیم است، به سبب همین سخنگفتن خدا با اوست.
خدا آیات عظیم خود را به موسی نشان داد.
بِلا جَوارِحَ وَلا أَدَواتٍ.
سخنگفتن خدا با ابزار نبود؛ او بدون نطق و زبان سخن گفت.
وَلا نُطْقٍ وَلا لَهَواتٍ.
خدا سخن گفت، اما نه با ارتعاش تارهای صوتی و زبان.
سخنگفتن او شکل خاصی داشت و همین، خود نشانهای از آیات عظیم اوست.
خدا اصواتی خلق میکرد که موسی آنها را از شش جهت میشنید؛ صدا، موسی را احاطه کرده بود.
بَلْ إِنْ کُنْتَ صادِقاً أَیُّهَا الْمُتَکَلِّفُ لِوَصْفِ رَبِّکَ.
ای کسی که برای توصیف خدا خود را بهزحمت میاندازی،
فَصِفْ جِبْریلَ وَمیکائیلَ وَجُنودَ الْمَلائِکَهِ الْمُقَرَّبینَ.
تو نمیتوانی خدا را توصیف کنی. اگر در ادعای خود صادق هستی، دو فرشتهٔ مقرب الهی، یعنی جبرئیل و میکائیل، را توصیف کن.
در پایان خطبهٔ ۱۱۲ نیز مطلبی شبیه به این آمده است: آیا هنگامی که به خانهای وارد میشود، از او آگاه میشوی یا وقتی جان کسی را میستاند، او را میبینی؟ چگونه جنین را در رحم مادر میمیرند؟ مَلَکالموت از کدام عضو مادر به درون میرود؟ آیا روح به فرمان پروردگارش به او پاسخ میدهد یا همراه کودک در درون شکم مادر جای گرفته است؟ کسی که از وصف مخلوقی چون خود عاجز است، خدای خود را چگونه وصف تواند کرد؟
《کَیْفَ یَصِفُ إِلهَهُ مَنْ یَعْجِزُ عَنْ صِفَهِ مَخْلُوقٍ مِثْلِهِ؟》
اگر صادق هستی که میتوانی خدا را وصف کنی، پس فرشتهای چون جبرئیل یا میکائیل را توصیف کن؛ یا دستکم یکی از سربازان عادی آنان را وصف کن.
کسی نمیتواند خدا را وصف کند.
حتی توان وصف ملائک را نیز ندارد.
ملائک مقربی که پیوسته در خضوع و خشوعاند.
وَجُنودَ الْمَلائِکَهِ الْمُقَرَّبینَ فی حُجُراتِ الْقُدْسِ مُرْجَحِنّینَ.
در حال خضوع و خشوع [مُرْجَحِنّینَ].
حضرت یک مرحله کار را آسانتر میکند و میفرماید: فرشتگان مقرب را نه؛ اگر در ادعای خود صادق هستی، سربازان فرشتگان مقرب را توصیف کن؛ درحالیکه آنان در حجرههایی مقدس، در حال خضوع و خشوعاند.
مُتَوَلِّهَهً عُقولُهُمْ أَنْ یَحُدُّوا أَحْسَنَ الْخالِقینَ.
درحالیکه خود آن ملائکه نیز از محدود و موصوف کردن خدایی که «أَحْسَنَ الْخالِقینَ» است، عاجزند و در شناخت او حیران و سرگرداناند.
وقتی ثابت شد که ما نمیتوانیم کوچکترین ملائکه را وصف کنیم، حضرت میفرماید: به فرض که بتوانید ملائکه را وصف کنید که نمیتوانید، در توصیف خدا هیچ راهی ندارید؛ زیرا خود ملائکه نیز در فهم و وصف «أَحْسَنَ الْخالِقینَ» درمانده و عاجزند.
حتی خود ملائکهٔ مقرب نیز نمیتوانند خالق خود را وصف کنند.
عقل آنان واله و حیران میشود که «أَحْسَنَ الْخالِقینَ» را محدود کنند.
فَإِنَّما یُدْرَکُ بِالصِّفاتِ ذَوُو الْهَیْئاتِ وَالْأَدَواتِ وَمَنْ یَنْقَضی إِذا بَلَغَ أَمَدَ حَدِّهِ بِالْفَناءِ.
تنها چیزهایی را میتوان با توصیف درک کرد که سه ویژگی داشته باشند:
۱. هیئت و شکل داشته باشند.
۲. ابزار و اعضا داشته باشند.
۳. هنگامی که سرآمد عمرشان رسید، فانی شوند و مرگ داشته باشند.
اما خدا هیچیک از این سه ویژگی را ندارد؛ پس قابلتوصیف نیز نیست.
فَلا إِلهَ إِلّا هُوَ.
پس خدایی جز او نیست؛ همان که همهٔ تاریکیها را با نور خود روشن کرده است.
به «لا إِلهَ إِلّا هُوَ» اقرار کنید. حضرت در پایان و برای توصیف خدا میفرماید بهترین توصیف این است که بگوییم: هیچ خدایی جز او نیست.
أَضاءَ بِنورِهِ کُلَّ ظَلامٍ وَأَظْلَمَ بِظُلْمَتِهِ کُلَّ نورٍ.
همان خدایی که هر تاریکی را با نور خود روشن کرده و هر نوری را با ظلمت خود تاریک ساخته است.
برای این جمله سه معنا ذکر میشود:
۱. خدا کسی است که با نور روز، تاریکی شب را از بین برده و با تاریکی شب، نور روز را از بین میبرد. شبوروز دو آیت از قدرت الهی هستند.
۲. خدا با نور معرفت الله، تاریکی جهل را از میان برده و با تاریکی جهل و ناآگاهی از خدا، نور معنویت، تقوا و اخلاق را از بین میبرد. نور در معرفت الله است و ظلمت در نشناختن خدا.
۳. خدا میتواند با نور خود، پیشروی انسان را در تاریکترین لحظات روشن کند؛ دست او را بگیرد و از گرفتاری نجات دهد.
همانگونه که اگر کسی به خود، علم خود و پول خود متکی شود، خدا میتواند راه را چنان بر او تاریک کند که راه را از چاه تشخیص ندهد. باید به خدا توکل کرد، نه به خود.
أُوصیکُمْ عِبادَ اللهِ بِتَقْوَی اللهِ الَّذی أَلْبَسَکُمُ الرِّیاشَ.
ای بندگان خدا، شما را به تقوای خدایی سفارش میکنم که لباسهای متنوع بر شما پوشاند.
و لباس را برای شما همچون حصنی استوار قرارداد و شما را از آزار و آسیبهای محیطی حفظ کرد.
این از باب وجوب شکرِ مُنعِم است؛ کاری عقلایی است و تنها به دین اختصاص ندارد.
شاکر نعمتهای او باشید و شکر نعمت او، تقواست.
«ریاش» هم میتواند به معنای لباس ظاهری باشد و هم لباس معنوی تقوا؛ لباسی که ما را از گناهان حفظ میکند. باتوجهبه «معاش» در جملهٔ بعد، معنای ظاهری آن ارجح است.
وَأَسْبَغَ عَلَیْکُمُ الْمَعاشَ.
تقوای خدایی را رعایت کنید که وسایل راحتی، عیش و امنیت شما را فراهم کرده است.
《وَجَعَلْنا لَکُمْ فیها مَعایِشَ قَلیلاً ما تَشْکُرونَ
اعراف – ۱۰》
پس از آفرینش، برای شما اسباب معیشت فراهم کرد؛ اما چه اندک شکرگزاری میکنید.
«معاش» معنایی گسترده دارد؛ از خوراک و غذا گرفته تا هر چیزی که امکانات رفاهی و موجب عیش و راحتی ما باشد. برای نمونه، آهن؛ اگر آهن نبود، استحکامی وجود نداشت و امنیت و آرامشی در کار نبود. از باب وجوب شکرِ مُنعِم، تقوای الهی را رعایت کنید.
موضوع بعدی، مرگ است.
حلقهٔ اتصال دو نعمت یادشده و شکر نعمت با مرگ این است که در میان نعمتهای فراوان، مراقب باشید فریب دنیا را نخورید و احساس ماندگاری و بقا در دنیا به شما دست ندهد. حب دنیا سبب گناهان بسیار میشود.
امید زندگی ابدی و جاودانه در دنیا نداشته باشید. این امید واهی، راه گناه را باز میکند.
فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَی الْبَقاءِ سُلَّماً أَوْ إِلی دَفْعِ الْمَوْتِ سَبیلاً لَکانَ ذلِکَ سُلَیْمانَ بْنَ داوودَ عَلَیْهِ السَّلامُ.
اگر کسی راهی بهسوی جاودانگی مییافت یا راه فرار از مرگ را پیدا میکرد، سزاوارتر از همه سلیمان نبی بود. فرمانروایی تمام دنیا در اختیار او بود، اما او نیز از دنیا رفت. پیامبران بزرگ رفتند و شما نیز خواهید رفت.
الَّذی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ.
حضرت سلیمان چهار ویژگی داشت که باوجود آنها، دنیا به او وفا نکرد.
فرمانروایی بر تمام جن و انس، پرندگان، وحوش و تسخیر باد، همه در اختیار او بود.
مَعَ النُّبُوَّهِ وَعَظیمِ الرُّلْفَهِ.
او در کنار نبوت، تقربی عظیم [زلفه] به خدا داشت.
فَلَمّا اسْتَوْفی طُعْمَتَهُ، وَاسْتَکْمَلَ مُدَّتِهِ.
وقتی رزق معین او به پایان رسید و مدت عمرش کامل شد.
«استیفا» یعنی چیزی را به طور کامل بهدستآوردن.
رَمَتْهُ قِسِیُّ الْفَناءِ بِنِبالِ الْمَوْتِ.
کمان نابودی تیری به نام مرگ دارد و آن تیر بهسوی سلیمان نبی پرتاب شد.
《فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ إِلّا دابَّهُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ
سَبَأ – ۱۴》
هنگامی که مرگ او را مقرر کردیم، هیچچیز آنان را از مرگ او آگاه نکرد، مگر جنبندهای زمینی، یعنی موریانه که عصای او را خورد و مرگش آشکار شد.
وَأَصْبَحَتِ الدِّیارُ مِنْهُ خالِیَهً.
تمام سرزمین او از سلیمان پیامبر خالی شد.
وَالْمَساکِنُ مُعَطَّلَهٌ.
زمینوزمان، همهٔ قصرها، خانهها و سرزمینها ماندند و او رفت.
وَوَرِثَها قَوْمٌ آخَرونَ.
و گروهی دیگر، حکومت و اموال او را به ارث بردند.
وجه ارتباط بخش نخست، یعنی نعمتها و شکر نعمت، با مرگ این است که مراقب باشید فراوانی نعمت، شما را به احساس جاودانگی در دنیا نکشاند.
باید تقوا را در نظر گرفت و توجه داشت که مرگی در پیش است و باید به آن یقین داشت.
وَإِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرونِ السّالِفَهِ لَعِبْرَهً.
در اقوام گذشته و تاریخ، برای شما خردمندان عبرتهایی وجود دارد؛ از این عبرتها پند بگیرید.
《إِنَّ فی ذلِکَ لَعِبْرَهً لِأُولِی الْأَلْبابِ
آلعمران – ۱۳》
دیگران پیش از ما اموال بیشتر و قدرت شدیدتری داشتند، اما نتوانستند از رفتن جلوگیری کنند؛ ما که در برابر آنان چیزی نیستیم.
《فَیَنْظُروا کَیْفَ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ
کانوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّهً وَآثاراً فِی الْأَرْضِ فَما أَغْنی عَنْهُمْ ما کانوا یَکْسِبونَ
غافر – ۸۲》
آیا در زمین سیر نمیکنند و نمینگرند که عاقبت گذشتگان چگونه بود؟ آنان بسیار نیرومندتر، پرشمارتر و دارای آثار بیشتری در زمین بودند؛ اما آن همه اندوخته، آنان را از عذاب و مرگ نجات نداد.
أَیْنَ الْعَمالِقَهُ وَأَبْناءُ الْعَمالِقَهِ؟
عمالقه و فرزندان عمالقه کجایند؟
عمالقه، یکی از نوادگان نوح پیامبر، عمالق نام داشت. عمالقه قومی درشتهیکل و نیرومند بودند؛ حکومتی طولانی و سرزمینی بسیار وسیع تحت سیطرهٔ خود داشتند، اما مشرک و فاسد بودند و سرانجام با عذاب الهی از بین رفتند.
أَیْنَ الْفَراعِنَهُ وَأَبْناءُ الْفَراعِنَهِ؟
فراعنه و فرزندان فراعنه کجایند؟
فراعنه، لفظی عام برای پادشاهان بود و افراد آن تغییر میکردند.
آن پادشاهان مصر کجایند؟
وجه نامگذاری «أَبْناءُ الْمُلوکِ» این است که پادشاهان در برابر نام، شهرت و مقام خود، مسئولیتهایی نیز دارند؛ مردم از آنان انتظارهایی دارند و مورد بازخواست قرار میگیرند.
اما فرزندان پادشاهان کسانی هستند که همهٔ امکانات پادشاه را دارند، اما نه مورد سؤالوجواب قرار میگیرند و نه مسئولیتی دارند.
ازاینرو لذتهای دنیایی آنان از پادشاهان بیشتر است.
به همین دلیل فرمود: فرزندان فراعنه کجایند؟
غرق در لذت و کامجویی بودند، اما همهچیزتمام شد و رفتند. روزی ما نیز خواهیم رفت.
أَیْنَ أَصْحابُ مَدائِنِ الرُّسِّ الَّذینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ؟
ساکنان سرزمین رَسّ کجایند؟
آنان کسانی بودند که پیامبران خود را کشتند.
برخی گفتهاند آنان در رود ارس کنونی ساکن بودهاند.
دربارهٔ اصحاب رَسّ قولهای مختلفی گفته شده است، اما آنچه قطعی است این است که آنان درخت صنوبر که درختی خاص بود، را پرستش میکردند.
پس از گرایش و پرستش مردم، پیامبری بر آنان آمد و با این شرک مبارزه کرد. با دعای همان پیامبر، آن درخت خشک شد.
این امر موجب ناراحتی قوم شد و آنان پیامبر خود را در گودالی انداختند و او را به شهادت رساندند. سپس گرفتار عذاب الهی شدند و نابود گشتند.
حضرت پاکترین افراد که یکی از آنان سلیمان است، را مثال میزند و در نهایت بدترین افراد را نیز مثال میزند تا روشن شود که مرگ برای همهٔ مخلوقات است.
وَأَطْفَؤُوا سُنَنَ الْمُرْسَلینَ وَأَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبّارینَ.
سنت پیامبران را خاموش کردند و سنت جباران را زنده ساختند.
همه رفتند؛ از تمام آثار، نام و یادشان چیزی باقی نماند، جز امکان عبرتگرفتن.
أَیْنَ الَّذینَ سارُوا بِالْجُیوشِ، وَهَزَمُوا الْأُلوفَ؟
کجایند کسانی که هنگام حرکت، سپاهشان چنان عظمت و سنگینی داشت که پای بر زمین میکوبیدند و زمین به لرزه درمیآمد، و دشمنانشان را با هزاران سرباز شکست میدادند؟
وَعَسْکَرُوا الْعَساکِرَ، وَمَدَّنُوا الْمَدائِنَ.
کجایند آنان که سپاههای بزرگ داشتند و شهرهای بزرگ میساختند؟
درس کلی این بخش از خطبه آن است که مرگ هر انسان در زمان مقرر خود فرامیرسد و تأثیری در روزی انسان ندارد؛ همانگونه که دربارهٔ امربهمعروف و نهیازمنکر آمده است که تأثیری در روزی انسان ندارد.
اللَّهُمَّ أَعْطِنا ما أَغْفَلْناهُ.
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش4
متن:
وَ مِنْهَا: قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَهِ جُنَّتَهَا وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَیْهَا وَ الْمَعْرِفَهِ بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا، فَهِیَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یَطْلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یَسْأَلُ عَنْهَا؛ فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنَبِهِ وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ، بَقِیَّهٌ مِنْ بَقَایَا حُجَّتِهِ، خَلِیفَهٌ مِنْ خَلَائِفِ أَنْبِیَائِهِ.
ترجمه:
بخش دیگرى از خطبه:
(آن مرد الهى) براى حفظ حکمت و دانش، زرهى بر تن کرده و حکمت را با تمام آدابش در برگرفته، توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبى شناخته و یکسره به آن پرداخته است. حکمت و دانش براى او گمشده اى است که همواره در جستجوى آن است و نیازى اوست که پیوسته در طلب آن است. او به هنگامى که اسلام غروب کند و همچون شترى خسته که از راه رفتن بازماند، و بر زمین قرار گرفته و سینه به آن چسبانده است، پنهان خواهد شد. (آرى) او باقیمانده اى از حجّتهاى خداست و خلیفه و جانشینى از جانشینان پیامبران اوست.
تفسیر:
فضای اصلی خطبه، توحید است و پس از توحید، حضرت ما را به تقوا توصیه میکنند. میفرمایند تقوای خدایی را پیشه کنید که آسایش را برایتان فراهم کرده است. سپس مسئلهٔ گریزناپذیر بودن مرگ را مطرح میفرمایند که اگر قرار بود مرگ به سراغ کسی نیاید، پیامبران از دیگران سزاوارتر بودند. در میان آنان، سلیمان نبی به چهار دلیلی که ذکر شد، این شایستگی را داشت؛ ولی سرانجام همه مردند.
وَ مِنْهَا: قَدْ لَبِسَ لِلْحِکمَهِ جُنَّتَهَا
آن شخص برای حفظ حکمت، سپری مخصوص پوشیده است.
دربارهٔ مصداق این جملات، میان شارحان نهجالبلاغه اختلافنظر وجود دارد. برخی مصداق آن را عالمان ربانی، برخی عارفانِ طریقِ إلیالله و برخی نیز ائمه علیهمالسلام، بهویژه امام عصر (عج)، دانستهاند. از شواهد و قرائن، نظریهٔ اخیر درستتر به نظر میرسد.
مرحوم علامه امینی در کتاب الغدیر نقل میکند که هنگامی که صدیقهٔ طاهره سلاماللهعلیها در آن وضعیت میان درودیوار قرار گرفتند، نام حضرت مهدی (عج) را بر زبان آوردند؛ یعنی آیندهٔ جهان اسلام نیکو است. حضرت امیر علیهالسلام نیز در این خطبه، نیکفرجامی جامعه را بیان میکنند.
هرچه انسان به حق نزدیکتر باشد، باطلها بیشتر بر سر راه او قرار میگیرند؛ اما نکتهٔ مهم آن است که سرانجام کار را ببینیم؛ خوشیهایی را که پس از پایان سختیها فرامیرسند. پیروزی نهایی از آنِ حق است.
حکمت، علمی است که با واقعیت مطابقت داشته باشد؛ برای مثال، پزشکی که علم خود را حکیمانه در مسیر سلامت بیمار به مرحلهٔ عمل میرساند، فرایند دارو و درمان متناسب با نوع بیماری و وضعیت بیمار را حکیمانه انجام میدهد. خدا حکیم است؛ یعنی هر کاری که انجام میدهد، حقی است که با واقعیت مطابقت دارد. او آنچه را واقعیت دارد، اجرا میکند. اگر علم با عمل همراه باشد، حکمت به دست میآید. حکمت یعنی آنچه را میدانید، در عالم خارج به کار ببندید و با واقعیت گره بزنید.
آن چیست که باید همچون سپری پوشید تا حکمت آسیب نبیند؟
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: هیچکس نیست که چهل روز اخلاص پیشه کند، مگر آنکه رودخانههایی از حکمت در قلب و زبان او جاری شود.
اگر میخواهید حکمت در حصن حصین حفظ شود، باید تقواپیشه کنید. ممکن است کسی بسیار بداند، اما اگر تقوا نداشته باشد، هنگامی که نوبت عمل میرسد، آن علم از بین میرود. گناه سم است و هنگامی که انسان به تقوا برسد، از آن دوری میکند.
أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَیهَا وَ الْمَعْرِفَهِ بِهَا
امام عصر (عج) حکمت را با همهٔ جوانب آن دربرگرفته و مشتاق آن است. یکی از آداب حکمت آن است که انسان به آن حکمت شناخت داشته باشد. اولویت اصلی امام این است که به حکمت برسد و این بدان معنا نیست که ایشان حکمت ندارند.
پیامبر نیز میفرمود: «رَبِّ زِدْنِی عِلْمًا». این سخن به معنای نداشتن علم از سوی ایشان نبود، بلکه خداوند به اهلبیت علیهمالسلام حکمت بیانتها عطا کرده است و امام میخواهد در حکمت پیش برود.
فَهِی عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یطْلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یسْأَلُ عَنْهَا
حکمت از نظر امامزمان (عج)، گمشدهای [ضالّه] است که پیوسته آن را طلب میکند. تنها امام عصر (عج) چنین نیست؛ در خطبهٔ ۸۰، حضرت میفرماید نشانهٔ مؤمن آن است که گمشدهای دارد. او خود یا خدا را گم نکرده است؛ آنچه گمکرده، حکمت است.
انسان باید دغدغهٔ حکمت داشته باشد؛ یعنی بفهمد و مطابق فهم خود عمل کند. امام، برترین مؤمن است و گمشدهٔ او حکمت است که پیوسته در پی آن است.
سؤال: امامزمان (عج) در قنوت از خدا چه میخواهد؟
پاسخ: درست است که برای شیعیان طلب بخشش میکنند، اما حاجت و دغدغهٔ امام (عج) این است که خداوند حکمت عطا کند. حکمت خدا بر دیگر صفات او غالب است و امام نیز میخواهد حکمت او بیشتر شود.
«تَخَلَّقُوا بِأَخْلَاقِ اللهِ» که پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود، یعنی حکیم و کاردان شوید و آن را در عمل به کار ببرید.
فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ
هنگامی که اسلام به غربت [اِغْتَرَبَ] میرود، این شخص، یعنی امامزمان (عج)، نیز به غیبت میرود. وقتی بدعتها زیاد شوند و نور پرفروغ اسلام کمنور شود، امام نیز به غربت میرود. مردم به جایی میرسند که امام خود را میکشند؛ پس امام به غیبت میرود تا مردم سربهراه شوند و آنگاه ظهور میکنند. دورهٔ غیبت، مشابه دوران فترت است. ویژگیهای دوران فترت که پیامبری در آن نبوده است، در نهجالبلاغه آمده است: دورهای سخت، دینداری دشوار، بدعتهای فراوان و طردشدن عالمان؛ بنابراین غیبت امام موجب بیشترشدن این موارد میشود. کمنور شدن اسلام، سبب غیبت و غیبت نیز سبب کمنور شدن اسلام میشود تا هنگامی که اسلام واقعی ظهور کند و حضرت از غیبت بیرون آیند.
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله فرمود:
اسلام با غربت آغاز شد و به غربت پایان مییابد؛ خوشا به حال آنان که در دوران غیبت، پایکار اسلام هستند. حضرت علی علیهالسلام در آغاز غربت اسلام پایکار ایستادند؛ ازاینرو نخستین مؤمن نام گرفتند. کسانی که در دوران غیبت حضرت، دینداری آگاهانه دارند، نه دینداری از روی عادت یا ترس، دارای ارزشاند؛ دینداریای که در میان سختی و امتحان باشد و انسان دیندار بماند.
ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنَبِهِ وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ
حضرت، دین را به شتری تشبیه میکنند که هنگام خستگی، دم خود را [عَسیب، استخوان و غضروف دم] محکم بر زمین میزند. هنگامی که بسیار خسته است، گردن [جِران] خود را نیز بر زمین میگذارد. این دم و گردن بر زمین گذاشتن، کنایه از خستگی فراوان است.
اسلام به موجود زندهای تشبیه شده است که آنقدر خنجر خورده که خسته شده است.
در دوران غیبت باید دغدغهٔ دین داشته باشیم تا امام (عج) ظهور کند؛ وگرنه دوباره جریان کربلا تکرار میشود.
بَقِیهٌ مِنْ بَقَایا حُجَّتِهِ، خَلِیفَهٌ مِنْ خَلَائِفِ أَنْبِیائِهِ.
امام، باقیماندهٔ حجتهای خداست؛ چه حاضر باشد و چه غایب، وجود او نافع است. امام، خلیفه و جانشین همهٔ انبیای الهی است. همهٔ انبیا آمدند تا حکومت عدل مهدوی برقرار شود و هرکس عظمت، دینداری و عدالت انبیا را میخواهد، همهٔ اینها را در وجود امام عصر (عج) مییابد. امام میخواهد کاری انجام دهد که انبیا توفیق انجام آن را نیافتند. امام باید سختیهایی را که انبیا کشیدهاند، به ثمر برساند.
درست است که امام به دلیل حفظ جانشان در غیبت به سر میبرند، اما رشد امام و تکامل ایشان در همین غیبت است.
یکی از دلایل مصداق بودن حضرت حجت (عج) در این خطبه آن است که در کتاب تمام نهجالبلاغه، خطبه به این صورت آمده است که حضرت فرمودند:
اگر تمام حاکمان مستکبر که من تکتک آنان را میشناسم و میتوانم نام ببرم، با نام خلیفهٔ مسلمین بیایند و شما را متفرق کنند، خداوند روزی همهٔ مؤمنان را جمع میکند؛ همان روزی که امامزمان (عج) میآیند و دلها را بهسوی هدایت میبرند. مردم به قرآن رجوع میکنند، نه آنکه بر اساس سلیقهٔ خود عمل کنند؛ شخصی که «قَدْ لَبِسَ لِلْحِکمَهِ جُنَّتَهَا….»
و ادامهٔ خطبه بیان میشود.
غَفَرَ اللهُ لِی وَ لَکمْ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر بخش5
متن:
ثم قال علیه السلام:
أَیُّهَا النَّاسُ، إِنِّی قَدْ بَثَثْتُ لَکُمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِی وَعَظَ [بِهَا الْأَنْبِیَاءُ] الْأَنْبِیَاءُ بِهَا أُمَمَهُمْ، وَ أَدَّیْتُ إِلَیْکُمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِیَاءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ، وَ أَدَّبْتُکُمْ بِسَوْطِی فَلَمْ تَسْتَقِیمُوا وَ حَدَوْتُکُمْ بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا. لِلَّهِ أَنْتُمْ، أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیْرِی یَطَأُ بِکُمُ الطَّرِیقَ وَ یُرْشِدُکُمُ السَّبِیلَ؟ أَلَا إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْیَا مَا کَانَ مُقْبِلًا وَ أَقْبَلَ مِنْهَا مَا کَانَ مُدْبِراً، وَ أَزْمَعَ التَّرْحَالَ عِبَادُ اللَّهِ الْأَخْیَارُ وَ بَاعُوا قَلِیلًا مِنَ الدُّنْیَا لَا یَبْقَى بِکَثِیرٍ مِنَ الْآخِرَهِ لَا یَفْنَى. مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِینَ سُفِکَتْ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ بِصِفِّینَ أَلَّا یَکُونُوا الْیَوْمَ أَحْیَاءً یُسِیغُونَ الْغُصَصَ وَ یَشْرَبُونَ الرَّنْقَ؟ قَدْ وَ اللَّهِ لَقُوا اللَّهَ، فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ.
أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّهِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَهِ؟
قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ [إِلَى] عَلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَهِ الْکَرِیمَهِ فَأَطَالَ الْبُکَاءَ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام):
[أَوْهِ] أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ، أَحْیَوُا السُّنَّهَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَهَ، دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ.
ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ: الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ، أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا، فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْیَخْرُجْ.
قَالَ نَوْفٌ وَ عَقَدَ لِلْحُسَیْنِ (علیه السلام) فِی عَشَرَهِ آلَافٍ وَ لِقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ وَ لِأَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ وَ لِغَیْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخَرَ وَ هُوَ یُرِیدُ الرَّجْعَهَ إِلَى صِفِّینَ، فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَهُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ. فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکِرُ، فَکُنَّا کَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ.
ترجمه:
سپس آن حضرت فرمود: اى مردم من مواعظ و اندرزهایى را که پیامبران به امتهایشان دادند، براى شما بازگو کردم و در میان شما منتشر ساختم. و نیز آنچه را اوصیاى پیامبران به امتهاى بعد رساندند، (و در آنجا که ضرورت داشت) شما را با تازیانه ام ادب کردم; ولى شما به هیچ صراطى مستقیم نشدید. بانگ نواهى پروردگار را در میان شما سر دادم (که از اختلاف و تفرقه بپرهیزید); اما هرگز اجتماع نکردید و متحد نشدید. شما را به خدا آیا انتظار دارید پیشوایى جز من شما را به راه بیاورد و طریق حق را به شما نشان دهد؟
آگاه باشید آنچه از دنیا روى آورده بود، پشت کرده و آنچه پشت کرده بود، روى آورده است (سنّتهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) فراموش شده و سنن جاهلى در حکومت امویان بازگشته است) بندگان نیک خدا به سرعت تصمیم به کوچ گرفتند و متاع اندک دنیاى فانى را با سرمایه هاى فراوان آخرتِ ماندگار، مبادله نمودند.
راستى، برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد (و شربت شهادت نوشیدند) اگر امروز زنده نیستند که از این لقمه هاى گلوگیر بخورند و از این آبهاى ناگوار بنوشند، (و این حوادث دردناک را ببینند) چه ضررى کردند؟ به خدا سوگند! آنها به لقاى پروردگار نایل شدند و خدا پاداششان را به طور کامل عطا فرمود و آنها را در سراى امن و امان بعد از این زندگى پر از خوف جاى داد.
کجایند برادران من؟ همانها که در مسیر صحیح گام نهادند و در راه حق پیش افتادند، کجاست «عمار»؟ کجاست «ابن تیّهان»؟ و کجاست «ذوالشهادتین». (سه نفر از بزرگان یاران امام که شربت شهادت نوشیدند). و کجایند کسانى همچون آنان از برادرانشان که پیمان بر جانبازى بستند و سرانجام سرهایشان براى فاجران فرستاده شد!
آن گاه امام(علیه السلام) دست به محاسن شریف خود زد و مدت طولانى گریست و فرمود:
آه بر برادرانم. همانها که قرآن را تلاوت مى کردند و به کار مى بستند در فرائض الهى تدبّر مى کردند و به پا مى داشتند. سنّتها را زنده کرده، بدعتها را میراندند. هنگامى که به سوى جهاد دعوت شدند، مشتاقانه پذیرفتند به رهبر خود اطمینان داشتند و از او پیروى کردند سپس با صداى رسا ندا داد ـ اى بندگان خدا ! جهاد، جهاد! آگاه باشید من امروز لشکر را به سوى اردوگاه حرکت مى دهم، آن کس که مى خواهد به سوى خدا حرکت کند با ما کوچ نماید.
نوف بکالى (راوى این خطبه) مى گوید: امام(علیه السلام) پرچمى به امام حسین(علیه السلام) براى یک لشکر ده هزار نفرى داد و پرچمى به قیس ابن سعد ـ که رحمت خدا بر او باد ـ براى ده هزار و به ابوایوب انصارى براى ده هزار و براى دیگران هر کدام به تعدادهاى دیگر، و این در حالى بود که مى خواست به صفین بازگردد ولى هنوز روز جمعه نگذشته بود که ابن ملجم ـ که لعنت خدا بر او باد ـ امام(علیه السلام) را ضربت زد و لشکرها بازگشتند و ما همچون گلّه هایى بودیم که شبان خود را از دست مى دهد و گرگان از هر سو به آنها حمله ور مى شوند و آنها را مى ربایند.
تفسیر:
حضرت امیرالمؤمنین (ع) خطاب به مردمانی که از صفین بازگشته و رخداد خوارج و ماجرای حکمیت را به چشم دیدهاند، میفرمایند:
کار معاویه هنوز به پایان نرسیده است؛ جریان اصلی، مسئله شام است و معاویه. خوارج تنها یکی از فرزندان اویند و خود معاویه باید از سر راه برداشته شود.
«أَیهَا النَّاسُ، إِنِّی قَدْ بَثَثْتُ لَکمُ الْمَوَاعِظَ الَّتِی وَعَظَ بِهَا الْأَنْبِیاءُ أُمَمَهُمْ»
ای مردم! من تمامی موعظههای اخلاقی، عرفانی، انذار و تبشیر را که پیامبران با آن امتهایشان را پند میدادند، برای شما بیان کردم.
«وَأَدَّیتُ إِلَیکمْ مَا أَدَّتِ الْأَوْصِیاءُ إِلَی مَنْ بَعْدَهُمْ»
و تمامی نصایحی را که اوصیای انبیا به جانشینان خود ادا کرده بودند، برای شما بازگو نمودم. از واژه «أَدَّیتُ» استنباط میشود که حضرت خود را وصی پیامبر اسلام دانسته و وظایف پیامبران را برای خویش واجب میبینند. حضرت میفرمایند باری را که تمامی انبیا برای هدایت مردم به دوش کشیده بودند، من بهتنهایی متحمل شدم؛ بهگونهای که اگر انبیای اولوالعزم و اوصیای آنها نیز برای هدایت شما میآمدند، نصایح آنان را نمیپذیرفتید.
«وَأَدَّبْتُکمْ بِسَوْطِی فَلَمْ تَسْتَقِیمُوا»
من با تازیانه کلام، شما را ادب کردم، اما به هیچ صراطی مستقیم نشدید. گاه شلاقِ زبان، تأدیبکنندهتر از هرگونه تنبیه جسمانی است.
«وَحَدَوْتُکمْ بِالزَّوَاجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا»
من برای هدایت شما با نواهی تندوتیز (زواجر)، همانند ساربانی که برای حرکت سریع شتران آواز میخواند، شما را هشدار دادم، اما پیرامون حق اجتماع نکردید. شما را بهسوی دوری از نواهی و عذاب الهی فراخواندم، اما گرد هم نیامدید. نه سربهراه شدید و نه همافزایی کردید؛ نه از جهت اعتقادی با من بودید و نه در یاریرسانی. این تفرقه سبب شد معاویه به اهدافش برسد، حکمیت بر ما تحمیل شود و معاویه از شکست صددرصدی رهایی یابد.
«لِلَّهِ أَنْتُمْ! أَتَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیرِی یطَأُ بِکمُ الطَّرِیقَ»
خداوند پاداشتان را بدهد! آیا انتظار دارید امامی غیر از من بیاید و بار هدایت شما را به دوش بکشد؟
«وَیرْشِدُکمُ السَّبِیلَ»
و شما را به راه راست ارشاد کند؟ با تمام جایگاه عبادی، عرفانی و تقرب به رسولالله (ص)، علی نتوانست شما را به راه درست بکشاند؛ چه رسد به دیگران. آیا معاویه و امثال او میتوانند شما را ادب کنند؟ سود او در جهلِ شماست. حتی اگر تلاش کند شما را اصلاح کند، اصلاحشدنی نیستید؛ کسی که به دست علی اصلاح نشد، دیگران نیز نمیتوانند او را اصلاح کنند.
«أَلا إِنَّهُ قَدْ أَدْبَرَ مِنَ الدُّنْیا مَا کانَ مُقْبِلًا، وَأَقْبَلَ مِنْهَا مَا کانَ مُدْبِراً»
آگاه باشید، آنچه از خوبیها (اسلام و سنت پیامبر) روی آورده بود، پشت کرد و آنچه از بدیهای جاهلیت پشت کرده بود، بازگشت. شما جاهلیت را زنده کردید و سنتهای پیامبر را میراندید. اسلام آمد تا کشتار از بین برود، اما شما با انتخاب خویش و روکردن به معاویه، جاهلیت را بازگرداندید.
«وَأَزْمَعَ التَّرْحَالَ عِبَادُ اللهِ الْأَخْیارُ»
بندگان برگزیده خدا عزم کوچ از این دنیا کردند. دنیایی که علی را نخواهد، جایماندن نیست. منظور این است که من که بهترین بنده خدا هستم، آماده رفتنام. شما دنیا را چنان به جاهلیت، شرک و کفر آلوده کردید که خوبان خدا عزیمت کردند و علی نیز تاب ماندن ندارد.
«وَبَاعُوا قَلِیلًا مِنَ الدُّنْیا لا یبْقَی بِکثِیرٍ مِنَ الْآخِرَهِ لا یفْنَی»
برگزیدگان، دنیای قلیلِ فانی را با خیرِ کثیرِ آخرت که همیشگی است، معاوضه کردند. همانطور که در قرآن آمده، متاع دنیا اندک است. آنان دنیای کوچک و بیارزش را دادند و آخرت بزرگ و ابدی را گرفتند. منِ علی نیز آماده کوچ هستم و دست از این دنیا شستهام، اما شما مردم دنیا را خریدید و آخرت را رها کردید.
«مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِینَ سُفِکتْ دِمَاؤُهُمْ بِصِفِّینَ»
برادران ما که در صفین خونشان ریخته شد و به شهادت رسیدند، ضرر نکردند. اگر امروز بودند، جز تلخی، پیمانشکنی و کارشکنی چه میدیدند؟ آنها زرقوبرق پول معاویه را ندیدند و علی را یافتند. برد با آنان بود که این روزهای تنهایی علی را ندیدند؛ روزگاری که حضرت حتی در لشکر خود نیز مورد هجمه واقع میشد. آنان چه ضرری کردند؟ جز اینکه دنیا را دادند و آخرت را خریدند.
«أَنْ لا یکونُوا الْیوْمَ أَحْیاءً یسِیغُونَ الْغُصَصَ وَیشْرَبُونَ الرَّنِقَ»
آیا باید میماندند تا این روز را ببینند؟ تا لقمههای متعفن دنیا گلوگیرشان شود و از این آب کدر، آلوده و وباخیز بنوشند؟ جامعهای که از امام تبعیت نکند، هر لقمهاش گلوگیر است. محبت ولایت امام معصوم است که لقمه را گوارا میسازد؛ حال که امام در غربت است، آب خوش از گلوی کسی پایین نمیرود.
«قَدْ وَاللهِ لَقُوا اللهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ»
به خدا سوگند که آنان به ملاقات خدا رفتند و خداوند تمامی اجرشان را به طور کامل عطا فرمود. وفات یعنی انتقال کامل انسان با تمام ویژگیهایش از این دنیا به آخرت.
«وَأَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ»
خداوند آنان را پس از همه دغدغهها در سرای امن قرارداد. «خوف» در اینجا به معنای دغدغه است، زیرا به تعبیر قرآن، مؤمنان «لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یحْزَنُونَ» هستند و هیچ واهمهای از دشمن ندارند. آنان کسانی بودند که دغدغه امامشان را داشتند.
از اینجا به بعد، حضرت به سبب ناامیدی از نصیحتِ مردم، یاران شهیدشان را خطاب قرار میدهند که از سوزناکترین جملات نهجالبلاغه است:
«أَینَ إِخْوَانِی الَّذِینَ رَکبُوا الطَّرِیقَ وَمَضَوْا عَلَی الْحَقِّ»
کجایند برادران من که بر جاده حق سوار شدند و راه حق را طی کردند؟ (برخلاف مسافران عادی که منتظر میمانند تا مقدمات سفر فراهم شود، آنان بهمحض رسیدن به جاده، مسیر حق را در پیش گرفتند).
«أَینَ عَمَّارٌ؟ وَأَینَ ابْنُ التَّیهَانِ؟ وَأَینَ ذُو الشَّهَادَتَینِ؟»
عمار کجاست؟ ابوهیثم بن التیهان کجاست؟ ذوالشهادتین (خُزیمه بن ثابت انصاری) کجاست؟
«وَأَینَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَی الْمَنِیهِ»
کجایند شبیهان آنان که با هم عهد بستند تا مرگ به سراغشان نیاید، دست از حق برندارند؟
«وَأُبْرِدَ بِرُؤُوسِهِمْ إِلَی الْفَجَرَهِ»
همانانی که سرشان برای رؤسای گناهکار شام فرستاده شد. (در مورد شخص چهارمی که سرش برای معاویه فرستاده شد، میتوان به محمد بن ابیبکر اشاره کرد که پس از شهادت، سرش برای معاویه ارسال شد).
«ثُمَّ ضَرَبَ بِیدِهِ عَلَی لِحْیتِهِ الشَّرِیفَهِ الْکرِیمَهِ فَأَطَالَ الْبُکاءَ ثُمَّ قَالَ:»
نوف میگوید: حضرت پس از یاد یاران، محاسن خود را در دست گرفتند و در فراق آنان طولانی گریستند، سپس فرمودند:
«أَوَّاهُ عَلَی إِخْوَانِی»
آه از فراق برادرانم!
ویژگیهای یاران حضرت از منظر ایشان:
«الَّذِینَ قَرَءُوا الْقُرْآنَ فَأَحْکمُوهُ»
۱. آنان کسانی بودند که قرآن را میخواندند و آن را در اندیشه و عمل استوار میساختند.
«وَتَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ»
۲. کسانی بودند که در فلسفه واجبات تدبر کرده و آنها را اقامه میکردند.
«أَحْیوُا السُّنَّهَ وَأَمَاتُوا الْبِدْعَهَ»
۳. سنتهای نبوی را زنده میکردند و بدعتها را میراندند. مؤمنان راستین، پیرو سنت پیامبرند و سنت را از اهلسنتِ حقیقی یعنی علی (ع) میگیرند. ما در مکتب امیرالمؤمنین آموختیم که شهید زیست کنیم تا شهید بمیریم.
«دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا، وَوَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ»
۴. هرگاه به جهاد دعوت شدند، پذیرفتند و به رهبرشان اعتماد کرده و از او اطاعت کردند.
«ثُمَّ نَادَی بِأَعْلَی صَوْتِهِ»
نوف میگوید: حضرت با بلندترین صدای خود فرمودند:
«الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللهِ!»
ای بندگان خدا، جهاد! جهاد! برای یاری دین خدا به پا خیزید.
«أَلَا وَإِنِّی مُعَسْکرٌ فِی یوْمِی هَذَا، فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَی اللهِ فَلْیخْرُجْ.»
آگاه باشید که من امروز در حال آمادهسازی لشکری برای حرکت بهسوی معاویه هستم؛ پس هر کس میخواهد بهسوی رضوان الهی کوچ کند، همراه ما خارج شود.
رسیدن به مقام قرب الهی جز از طریق پیروی از امامِ حق و جهاد در راه او میسر نیست. با عافیتطلبی، کنارهگیری و سرپیچی از فرمان رهبر، کسی بهسوی خدا رهسپار نمیشود، بلکه چنین رویکردی انسان را در دام شیطان میافکند. امیرالمؤمنین (ع) باوجود علم غیب به اینکه شهادتشان نزدیک است و این لشکر به سرانجام نمیرسد، هرگز از ادای وظیفه فروگذار نکردند. برخلاف ما که اگر نتیجهی کاری را مجهول یا ناموفق بدانیم، از انجامش دست میکشیم، ایشان تا آخرین لحظه به اتمام حجت پایبند بودند. وظیفهشناسی، درس بزرگ این فراز از خطبه است.
«قَالَ نَوْفٌ: وَعَقَدَ لِلْحُسَینِ عَلَیهِ السَّلَامُ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ، وَلِقَیسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللهُ فِی عَشَرَهِ آلَافٍ، وَلِأَبِی أَیوبَ الْأَنْصَارِی فِی عَشَرَهِ آلَافٍ، وَلِغَیرِهِمْ عَلَی أَعْدَادٍ أُخَرَ.»
نوف میگوید: این لشکر گرد آمد و امام حسین (ع)، قیس بن سعد، ابیایوب انصاری و دیگران، هر کدام فرماندهی دههزار نفر از سپاهیان را بر عهده گرفتند.
«وَهُوَ یرِیدُ الرَّجْعَهَ إِلَی صِفِّینَ، فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَهُ حَتَّی ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللهُ.»
حضرت قصد داشتند مجدداً بهسوی شام و رویارویی با معاویه حرکت کنند، اما هنوز هفتهای نگذشته بود که آن ملعونِ شقی، ابن ملجم، حضرت را مضروب ساخت.
«فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکرُ.»
خبر جراحت امیرالمؤمنین (ع) که در سپاه پیچید، لشکر از حرکت باز ایستاد و متفرق شد.
ما که در دوران غیبت به سر میبریم، عمق فاجعهی فقدان امام را بهتر درک میکنیم:
«فَکنَّا کأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کلِّ مَکانٍ.»
ما همچون گله گوسفندی بودیم که چوپان خود را ازدستداده و رها شده باشد؛ از هر سو گرگها به آن یورش میبردند و عدهای را میربودند.
جامعهی بدون امام و سرپرست، بسان گلهای است که هر روز طعمهی ددان میشود. ما یتیمان آل محمد (ص) هستیم و دوران غیبت، دورانی است که حقیقت این جمله را با تمام وجود حس میکنیم. سرپرستی که به او پناه ببریم و از او تبعیت کنیم، در دسترس نیست؛ پس از شهادت امام، شیعه غریبتر از همیشه شد. داغ امیرالمؤمنین (ع) همانقدر که بر دل دوستان سنگین بود، برای دشمنان گوارا آمد. تاریخ نقل میکند که عمرو بن عاص خبر شهادت حضرت را اینگونه به معاویه رساند:
«إنَّ الْأَسَدَ الْمُفَرَّشَ ذِرَاعَیهِ بِالْعِرَاقِ لَاقَی شُعُوبَهُ»
«آن شیری که پنجههایش را در عراق گشوده بود، به دوستان شهیدش پیوست.»
امیرالمؤمنین (ع) همچون شیری در برابر دنیاطلبان و زیادهخواهان ایستادگی کرد و با شهادت ایشان، معاویهها جرئتِ قد علمکردن یافتند.
تحلیل شخصیتهای ذکر شده در خطبه:
۱. عمار یاسر: نماد ایمانِ محض.
عایشه در روایتی میگوید: «هر کدام از اصحاب پیامبر (ص) را نام ببرند، میتوانم نقدی بر او وارد کنم، جز عمار؛ چرا که از رسول خدا شنیدم فرمود: او از سرتاپا غرق در ایمان است.» این گواهیِ دشمنِ عمار، نشان از عظمت اوست.
پیامبر (ص) فرمودند: «هر کس با عمار دشمنی کند، خدا با او دشمنی خواهد کرد.»
همچنین در روایتی آمده: «بهشت مشتاق چهار نفر است: علی، عمار، سلمان و در برخی روایات ابوذر غفاری.»
وقتی خبر شهادت مالکاشتر به معاویه رسید، گفت: «علی دو بازوی قدرتمند داشت؛ عمار بن یاسر که در صفین قطع شد و مالکاشتر که امروز از دست رفت.»
۲. ابوهیثم بن التیهان: از یارانِ سلحشور و حقطلبِ حضرت که از همان آغازِ خلافت امام علی (ع) با ایشان بیعت کرد و همواره از حریم ولایت دفاع مینمود. او روایتگرِ خطبهای است که مرحوم کلینی در جلد هشتم کافی (صفحه ۳۱) آورده و بر جایگاه رفیع اهلبیت (ع) تأکید دارد.
۳. خزیمه بن ثابت انصاری (ذوشهادتین): پیامبر (ص) او را به دلیلِ ایمانِ راسخ و شهادتِ صادقانهاش در معاملهای با اعرابی، «ذوشهادتین» نامید. او الگویِ پیرویِ بیچونوچرا از امام است. رجزهای او در صفین، گواه پایبندیاش به راه حق بود.
۴. قیس بن سعد بن عباده: فرزندِ رئیس خزرج، از صحابیِ پیامبر (ص) و حاکمِ مصر که در برابرِ حیلههای معاویه استوار ماند. معاویه برای تخریبِ چهرهی او شایعهسازی کرد و علیرغم میلِ امام علی (ع)، فشارهای اطرافیان باعث شد حضرت او را از حکومت مصر برکنار کند.
۵. ابوایوب انصاری: میزبانِ پیامبر (ص) در هجرت به مدینه که همواره در مسیرِ ولایت ثابتقدم ماند.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْ خَیرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ.