متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر
متن:
من کلام له (علیه السلام) و قد استبطأ أصحابه إذنه لهم فی القتال بصفین:
أَمَّا قَوْلُکُمْ أَ کُلَّ ذَلِکَ کَرَاهِیَهَ الْمَوْتِ؟ فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِی دَخَلْتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَیَّ. وَ أَمَّا قَوْلُکُمْ شَکّاً فِی أَهْلِ الشَّامِ، فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ یَوْماً إِلَّا وَ أَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِی طَائِفَهٌ فَتَهْتَدِیَ بِی وَ تَعْشُوَ إِلَى ضَوْئِی، وَ ذَلِکَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَى ضَلَالِهَا وَ إِنْ کَانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا.
ترجمه:
اما این که مى گویید: «تأخیر در جنگ به خاطر ناخشنودى از مرگ است» به خدا سوگند باک ندارم از این که من به سوى مرگ بروم یا مرگ به سوى من آید.
و اما این که مى گویید: «تأخیر در جنگ بسبب این است که من در مبارزه با شامیان تردید دارم» به خدا سوگند (این تصوّر باطل و خیال خامى است) من اگر هر روز جنگ را به تأخیر مى اندازم به خاطر آن است که امیدوارم گروهى از آنان به ما بپیوندند و هدایت شوند و در لابه لاى تاریکى ها پرتوى از نور مرا ببینند و به سوى من آیند. و این براى من بهتر است از کشتن آنها در حالى که گمراهند، هر چند در این صورت نیز گرفتار گناهان خویشتن مى شوند (و من مسؤول بدبختى آنها نیستم).
تفسیر:
بعد از آزادی شریعهٔ فرات
معنا و مضمون این خطبه، ادامهٔ خطبهٔ قبل است.
پس از جنگی در صفین که در آن، شریعهٔ فرات از تسلط یاران معاویه خارج شد و به دست علویان آزاد گردید، حضرت آزادی نوشیدن آب فرات را برای همهٔ مردم، از هر دو گروهِ حق و باطل، اعلام فرمود.
از زمان آزادسازی آب، به مدت سه روز در میدان جنگ کاملاً آرامش برقرار بود. نه نامهای ردوبدل شد، نه لشکرکشی و جنگی صورت گرفت؛ همه چیز آرام بود.
عدهای از یاران نزد حضرت آمدند، یا این سخن را بر زبان آوردند، یا چنین فکری در ذهنشان خطور کرده بود:
چرا اعلام جنگ نمیکنید؟!
ما از کوفه و دیار خود آمدهایم و در مرز شام ماندهایم، اما جنگ آغاز نمیشود!
برای آنان شبههای ایجاد شده بود:
نکند از کشتهشدن ترسیدهاید؟!
نکند به مسیری که در پیش گرفتهایم، یقین ندارید؟!
نکند معاویه را انسان خوبی پنداشتهاید؟!
این خطبه در همین زمان صادر شد و حضرت به شبهههای ذهن آنان پاسخ فرمود:
علی کسی نیست که از مرگ بترسد و معاویه نیز کسی نیست که بر اساس معیارهای ما، او را انسان خوبی بدانیم.
اما قولکم: أَکلُّ ذَلِک کرَاهِیهَ الْمَوْتِ؟
سخن شما این است که آیا همهٔ این کارها، یعنی تأخیر در جنگ و اذن ندادن برای جهاد، از ترس مرگ است؟ به من گفتید: نکند از مرگ میترسی که اجازهٔ جنگ نمیدهی؟
فَوَاللَّهِ مَا أُبَالِی أَدَخَلْتُ إِلَی الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوْتُ إِلَی
به خدا قسم، هیچ باکی ندارم؛ چه من به استقبال مرگ بروم و وارد آن شوم، یعنی به شهادت برسم، و چه مرگ به سراغ من بیاید، یعنی به مرگ عادی از دنیا بروم. من هیچ ابایی ندارم و عمری آمادهٔ شهادت بودهام.
«نَسْأَلُ اللَّهَ مَنَازِلَ الشُّهَدَاءِ»
من و همهٔ مردم از خدا میخواهیم ما را به قافلهٔ شهدا ملحق کند.
«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضَیٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُمْ مَنْ ینْتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا، أَحْزَاب، ۲۳»
شأن نزول این آیه دربارهٔ امیرالمؤمنین است؛ هنگامی که حضرت حمزه و جناب جعفر به شهادت رسیدند، امیرالمؤمنین کسی بود که همچنان در انتظار شهادت به سر میبرد.
این ادعا نیست؛ تمام زندگی حضرت، تأییدکنندهٔ این جمله است: من با مرگ مأنوسم؛ مرگ برای من حیات است و شهادت برای من زندگی است. همانگونه که کودک با شیر مادر مأنوس است، من نیز در مرگ آرامش مییابم.
قسم به کسی که جان من در دست اوست، هزار ضربهٔ کاریِ شمشیر بر من وارد شود، برایم گواراتر از آن است که در بستر بمیرم. من در پی شهادت هستم.
وَأَمَّا قَوْلُکمْ: شَکا فِی أَهْلِ الشَّامِ
شبههٔ دوم این بود:
نکند دربارهٔ معاویه دچار تردید شدهاید و فکر کردهاید انسان خوبی شده است؟!
ایشان همان کسی است که در نهجالبلاغه، دربارهٔ معرفی خود فرمود:
«مَا شَککتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ»
از زمانی که حق به من نشان داده شد، هرگز در آن شک نکردم. من همان علی هستم.
حضرت در معرفی خود فرمود: هنگامی که به پیامبر وحی میشد، من نیز نور وحی را میدیدم و جبرئیل را مشاهده میکردم. پیامبر نیز مرا تصدیق میکرد و میفرمود: «ای علی، تو آنچه را من میبینم، میبینی و آنچه را من میشنوم، میشنوی.»
امام معصوم لحظهای دچار شک، نسیان و تردید نمیشود.
فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ یوْمًا إِلَّا وَأَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِی طَائِفَهٌ فَتَهْتَدِی بِی
این جمله، تابلویی از صلحطلبی مکتب اهلبیت است.
ویژگی عرب جاهلی این بود که جنگ را برای خودِ جنگ میخواست و هدفی در کار نبود.
مردی عرب نزد پیامبر آمد و از ایشان خواست بهشت را برایش ترسیم کند. پیامبر از بهشت، فضای مادی و معنوی آن و بهرههایش سخن گفت. پس از آن، مرد عرب پرسید: پس جنگ چه میشود؟
حضرت فرمود: در بهشت جنگی وجود ندارد.
او گفت: من نه بهشت را میخواهم و نه دین را.
آیا جنگ هدف است؟ جنگ، آخرین راه درمان است. ما تا زمانی که بتوانیم، صلح و دعوت به صلح را دنبال میکنیم؛ اما گاهی برای برداشتن عضو فاسد، ناچار به جنگ میشویم؛ مانند قطع عضو در مورد بیماری قند. در مکتب اهلبیت، جنگ اصالت ندارد.
فَوَاللَّهِ مَا دَفَعْتُ الْحَرْبَ یوْمًا إِلَّا وَأَنَا أَطْمَعُ أَنْ تَلْحَقَ بِی طَائِفَهٌ فَتَهْتَدِی بِی
من حتی یک روز هم جنگ را به تأخیر نینداختم، مگر با این امید که یک نفر یا گروهی از یاران معاویه به ما ملحق شوند و بهوسیلهٔ من هدایت گردند.
حضرت امیدی شایسته داشت و دغدغهٔ هدایت مردم را دنبال میکرد. ایشان بهشدت مشتاق بود که تعدادی از افراد معاویه بهسوی ما بازگردند؛ زیرا برخی از آنان جاهل و فریبخورده بودند.
چند روزی صبر کنیم؛ شاید گروهی بازگردند.
این جملهٔ حضرت نیز محقق شد. عدهای بهسوی حضرت بازگشتند؛ زیرا سخن پیامبر دربارهٔ عمار به یادشان آمد که فرمود:
«تَقْتُلُک فِئَهٌ بَاغِیهٌ»
عمار، گروهی سرکش و منحرف تو را خواهند کشت.
عمار در برابر سپاه معاویه ایستاده بود. عدهای با بهیادآوردن این سخن پیامبر که قاتلان عمار، گروهی باطل و منحرفاند، متنبه شدند و بهسوی حضرت علی (ع) بازگشتند.
من جنگ را به تأخیر انداختم تا حجت بر عدهای تمام شود. امام حسین (ع) نیز تا آخرین لحظه، زمانی که مردم به ایشان سنگ میزدند، میخواندند:
«لِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِی؟»
چرا خون مرا حلال میدانید؟
ایشان تا آخرین لحظه به دنبال هدایت مردم بود.
وَتَعْشُو إِلَی ضَوْئِی
علاقهمندم کسانی که چشمهایی کمسو و بصیرتی اندک دارند، نور مرا ببینند.
آنان در تاریکیِ معاویه گرفتار شده و فریب خوردهاند.
وَذَلِک أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَی ضَلَالِهَا
بسیار دوست دارم که عدهای از آنان هدایت شوند و کشته نشوند.
حضرت دوست دارد مردم هدایت شوند. امام عصر نیز نمیخواهد ما را در گناه ببیند و گرفتار هلاکت شویم.
اگر آنان کشته شوند، چون بر امام خروج کردهاند، کشتهشدنشان مسئلهای برای من نیست و گناهی بر عهدهٔ من نخواهد بود؛ اما حضرت دوست دارد آنان هدایت شوند. امام عصر نیز همین سخن حضرت امیر را بیان میکند:
«وَذَلِک أَحَبُّ إِلَی مِنْ أَنْ أَقْتُلَهَا عَلَی ضَلَالِهَا»
من دوست ندارم شما به هلاکت بیفتید؛ دوست دارم هدایت شوید.
وَإِنْ کانَتْ تَبُوءُ بِآثَامِهَا
اگر دستور جنگ هم بدهم، آنان با گناهان خود بازگشتهاند. «تَبُوءُ» یعنی گناهی متوجه من نیست و اگر همچنان بر جنگ اصرار داشته باشند، برای من اشکالی ندارد. میجنگم؛ اما دوست دارم صبر کنم تا به راه درست بازگردند و هدایت شوند.
نکتهٔ مهم:
هدایتگری اهلبیت برای همهٔ مردم است؛ حتی برای کسانی که در سپاه معاویه حضور دارند. حضرت منتظر هدایت آنان است.
میفرماید: من برای بازگشت آنان به هدایت و نور خود، ریش گرو میگذارم. «ضَوْئِی»
دوست دارم دشمنان بازگردند و هدایت شوند.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْ خَیرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ