متن عربی بهمراه ترجمه و تفسیر
متن:
من کلام له (علیه السلام) لما هرب مصقله بن هبیره الشیبانی إلى معاویه، و کان قد ابتاع سبی بنی ناجیه من عامل أمیر المؤمنین (علیه السلام) و أعتقهم، فلما طالبه بالمال خاس به و هرب إلى الشام:
قَبَّحَ اللَّهُ مَصْقَلَهَ، فَعَلَ فِعْلَ السَّادَهِ وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِیدِ، فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّى أَسْکَتَهُ وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّى بَکَّتَهُ، وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَیْسُورَهُ وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ.
ترجمه:
خداوند مصقله را سیاه رو کند، کار بزرگواران را انجام داد، ولى همچون بردگان فرار کرد! هنوز ثناخوانش لب به مدحش نگشوده بود که او را ساکت کرد! و هنوز سخن ستایشگرانش را با عمل خود تصدیق نکرده بود که آنها را خاموش ساخت، اگر مانده بود آنچه را در توان داشت از او مى گرفتیم و نسبت به بقیه تا زمان توانائیش به او مهلت مى دادیم!
تفسیر:
در باب عدالت علی
ماجرای یک اتفاق تاریخی:
یکی از اتفاقات تلخی که در حکومت حضرت میافتاد و چندین بار تکرار شد، فرارِ سرانِ حکومت و فرماندهان نظامی بود و غرضِ همه، تطمیعِ مالی بود که معاویه به آنها وعده میداد تا بتواند یارانِ حضرت را از اطرافِ امام دور کند. برخی نیز چون سستایمان بودند و از عدالتِ امیرالمؤمنین لذت نمیبردند، این انحراف در آنها به وجود میآمد و به سمتِ معاویه میرفتند. یکی از این افراد مَصقله بن هُبیره الشیبانی بود.
ماجرای این خطبه:
بعد از جنگ صفین و حکمیت، خوارج به وجود آمدند. غیر از خوارج، گروهی هم به حکمیت اعتراض داشتند و همان مسیرِ خوارج را طی میکردند. فرماندهِ این گروه، خِرّیت بن راشد از طایفهٔ بنی ناجیه بود که هم مسلمان داشتند و هم مسیحی. خِرّیت مسلمان بود؛ ولی دربارهٔ حکمیت، به حضرت معترض بود که چرا آن را پذیرفته است. با لحنِ تندی با حضرت صحبت کرد که دیگر پشتِ سرِ تو نماز نمیخوانیم و اینجا را ترک میکنیم و از تو تبعیت نمیکنیم. حضرت بهصورتِ اجمالی برای او توضیح داد و او را بهروز بعد دعوت کرد تا اصلِ جریان را برای او بازگو کند و او اشتباهِ خود را متوجه شود؛ اما او با اعتراض از حضرت دور شد.
حضرت فردی را مأمور کرد به نامِ مَعقل بن غیث و او را به تعقیبِ وی فرستاد تا مراقب باشد کجا و به چه سمتی میرود. مَعقل، فرستادهٔ حضرت، در تعقیبوگریز از کوفه تا نزدیکی بحرینِ جنوبِ ایران با او درگیر شد و خِرّیت بن راشد با عدهای کشته شدند. بقیهٔ افراد اسیر شدند. آنهایی که مسلمان بودند، با ارشاد و توبه و تذکر به اشتباهاتشان آزاد شدند و پانصد نفر مسیحی را بهعنوانِ اسیر، به همراهِ خود به سمتِ کوفه روانه کرد.
مَعقل بن غیث اسرا را عبور میداد. در بینِ راه به استانِ فارسِ ایران رسیدند. شهری بود به نامِ اردشیر خُرّه؛ مکانی وسیع و پردرآمد و با مالیاتِ زیادِ حاصل از سوددهیِ باغات. فرماندارِ این شهر، مَصقله بن هُبیره بود. وقتی مَعقل، فرستادهٔ حضرت، در سرِ راه به این شهر، اردشیر خُرّه که یکی از نواحیِ حکومتِ حضرت بود، رسید، فرماندار، قضیه را از مَعقل جویا شد. وقتی ماجرای اسیران را فهمید، به مَعقل گفت: من از پولِ شخصیِ خود این اسرا را میخرم و در راهِ خدا آزاد میکنم. اما چون پولِ نقد نداشت، وعدهٔ پرداختِ آن را به آینده موکول کرد. مَعقل بن غیث را به کوفه نزدِ حضرت روانه کرد تا پیغام و وعدهٔ پرداختِ پولِ اسرا را به حضرت بگوید.
مدتی گذشت و خبری از ارسالِ پول نشد. حضرت پیغام فرستاد؛ باز هم خبری نشد. زمان طولانی شد، تا اینکه حضرت فردی را نزدِ او فرستاد تا پولِ بیتالمال را بگیرد یا او را کتبسته نزدِ حضرت بیاورد. مَصقله بن هُبیره نزدِ حضرت آمد. اعلام کرد همهٔ پول را ندارد؛ اما نزدیک به نیمی از بدهیِ خود را به حضرت پرداخت کرد و قرار شد باقی را تهیه کرده و پس بدهد. اما شبانه پنهانی فرار کرد و به سمتِ معاویه رفت.
(این جریانِ مَصقله در خطبهٔ ۱۸۱ هم بیان شده و نامهٔ ۴۳ نهجالبلاغه هم مربوط به همین مَصقله بن هُبیره است که عملی را انجام داده بود و حضرت به او نامه نوشت.)
«قَبَّحَ اللَّهُ مُصْقَلَهَ فَعَلَ فِعْلَ السَّادَهِ وَ فَرَّ فِرَارَ الْعَبِیدِ»
خدا روی مَصقله را سیاه گرداند. آن لحظه که اسرا را خرید و آزاد کرد، عملِ بزرگی انجام داد. بزرگواری و جوانمردی کرد، ولی مانندِ بردگان، شبانه از کوفه فرار کرد.
«فَمَا أَنْطَقَ مَادِحَهُ حَتَّىٰ أَسْکَتَهُ»
هنوز به نطق درنیاورده بود نطق کننده را که ناگهان او را ساکت کرد. [اَسْکَتَهُ] مادحین هنوز از عملِ نیکِ او در مدح و تعریف سخن نگفته بودند که خبر رسید او فرار کرد و ناگهان دهانِ مادحین بسته شد.
«وَ لَا صَدَّقَ وَاصِفَهُ حَتَّىٰ بَکَّتَهُ»
هنوز واصف و توصیفکننده دهان به تعریفِ او باز نکرده بود که خیلی زود او را مذمت کرد. [بَکَّتَهُ]
«وَ لَوْ أَقَامَ لَأَخَذْنَا مَیْسُورَهُ»
اگر مَصقله میماند و فرصتی برای ادای دینِ خود طلب میکرد، به او مهلت میدادیم. او مسلمان بود و این بدهی بر عهدهٔ او قرار گرفته بود. ما با او مدارا میکردیم و فرصت میدادیم؛ بخشی از بدهی را میپرداخت و باقی را در فرصتِ مقرر پرداخت میکرد. اما او فرار کرد.
«وَ انْتَظَرْنَا بِمَالِهِ وُفُورَهُ»
و منتظر میماندیم تا مالِ او وفور پیدا کند. «وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَهٍ فَنَظِرَهٌ إِلىٰ مَیْسَرَهٍ بقره – ۲۸۰» طبقِ آیاتِ قرآن عمل میکردیم. اگر بدهکاری در سختی قرار گرفته و قدرتِ پرداختِ بدهی ندارد، به او مهلت بدهید تا میسر شود.
نکته:
در فارسی ضربالمثلی هست: «اگر مَصقله به طبرستان برسد». اشاره به همین ماجرا دارد. معاویه وقتی او را پذیرفت، بسیار اکرام کرد. معاویه در جریانِ لشکرکشی به ایران و طبرستان، فرماندهیِ سپاه را به مَصقله سپرد تا اگر پیروز شد و طبرستان را فتح کرد، محلِ حکومتِ مَصقله باشد. اما علویونِ طبرستان در مقابلِ او ایستادند و او شکست خورد. این ضربالمثل معروف شد: کاری که نشده و انجام نمیگیرد؛ اگر مَصقله به طبرستان رسید، این کار هم انجام میگیرد.