ممنون از صبر و شکیبایی شما...

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خطبه ۳۴

دانلود

متن:

من خطبه له (علیه السلام) فی استنفار الناس إلى أهل الشام بعد فراغه من أمر الخوارج و فیها یتأفّف بالناس، و ینصح لهم بطریق السداد:

أُفٍّ لَکُمْ، لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَکُمْ، أَرَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ عِوَضاً وَ بِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً؟ إِذَا دَعَوْتُکُمْ إِلَى جِهَادِ عَدُوِّکُمْ دَارَتْ أَعْیُنُکُمْ کَأَنَّکُمْ مِنَ الْمَوْتِ فِی غَمْرَهٍ وَ مِنَ الذُّهُولِ فِی سَکْرَهٍ. یُرْتَجُ عَلَیْکُمْ حِوَارِی فَتَعْمَهُونَ [فَکَأَنَ] وَ کَأَنَّ قُلُوبَکُمْ مَأْلُوسَهٌ فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ.

مَا أَنْتُمْ لِی بِثِقَهٍ سَجِیسَ اللَّیَالِی وَ مَا أَنْتُمْ بِرُکْنٍ یُمَالُ بِکُمْ وَ لَا زَوَافِرُ عِزٍّ یُفْتَقَرُ إِلَیْکُمْ. مَا أَنْتُمْ إِلَّا کَإِبِلٍ ضَلَّ رُعَاتُهَا فَکُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ. لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سُعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ، تُکَادُونَ وَ لَا تَکِیدُونَ وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکُمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ. لَا یُنَامُ عَنْکُمْ وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَهٍ سَاهُونَ. غُلِبَ وَ اللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ وَ ایْمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ.

وَ اللَّهِ إِنَّ امْرَأً یُمَکِّنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ یَعْرُقُ لَحْمَهُ وَ یَهْشِمُ عَظْمَهُ وَ یَفْرِی جِلْدَهُ لَعَظِیمٌ عَجْزُهُ ضَعِیفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَیْهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ. أَنْتَ فَکُنْ ذَاکَ إِنْ شِئْتَ، فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِیَ ذَلِکَ ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِیَّهِ تَطِیرُ مِنْهُ فَرَاشُ الْهَامِ وَ تَطِیحُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ وَ یَفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِکَ ما یَشاءُ.

طریق السَداد:

أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ؛ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَهُ لَکُمْ وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا. وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَهِ وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَهُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکُمْ.

ترجمه:

نفرین بر شما! از بس شما را سرزنش کردم خسته شدم! آیا زندگى پست دنیا را به جاى حیات (سعادت بخش و جاویدان) آخرت پذیرفته اید؟ و در برابر عزت و سربلندى، بدبختى و ذلّت را برگزیده اید؟ هنگامى که شما را به سوى جهاد با دشمن فرا مى خوانم، چشمانتان از ترس بى اختیار در حدقه ها دور مى زند، گویى وحشتِ از مرگ، هوش را از سرتان برده و مانند مستانى از خود بى خود شده اید! سخنان مکرّر من به گوش شما فرو نمى رود (و در پیدا کردن راه صحیح زندگى) سرگردان گشته اید و گویى عقل هاى شما از دست رفته و چیزى درک نمى کنید! 

شما هرگز مورد اعتماد من نیستید و شما هیچ گاه تکیه گاه مطمئنّى نمى باشید، تا (در برابر دشمنان خونخوار و حیله گر) بتوان بر شما اعتماد کرد; و نه یاران قدرتمندى هستید که در نیازها بتوان رو به سوى شما آورد. شما به شتران بى ساربان مى مانید که هر گاه از یک طرف گردآورى شوند، از سوى دیگر، پراکنده مى گردند.

به خدا سوگند! شما وسیله بدى براى افروختن آتش جنگ (ضدّ دشمنان) هستید. نقشه هاى شوم و خطرناکى ضدّ شما کشیده مى شود، امّا شما طرح و نقشه اى در برابر آن ندارید، و پیوسته اطراف شما کم مى شود، (شهرهاى اطراف شما را مى گیرند و انسان ها را از بین مى برند) و شما به خشم نمى آیید، دیده دشمن (براى ضربه زدن به شما) به خواب نمى رود، در حالى که شما در غفلت و بى خبرى به سر مى برید.

به خدا سوگند! شکست براى کسانى که دست از یارى هم بردارند حتمى است. به خدا قسم! من گمان مى کنم، اگر جنگ سختى در گیرد و حرارت و سوزش مرگ به شما نزدیک شود، از فرزند ابوطالب جدا مى شوید، مانند جدا شدن سر از بدن، که التیامى در آن نیست.

 به خدا سوگند! کسى که دشمن را بر خویش مسلّط کند تا گوشتش را بخورد، استخوانش را بشکند و پوستش را بشکافد، عجز و ناتوانیش، بسیار بزرگ و آنچه در درون سینه دارد (یعنى قلب و اراده و تصمیمش) بسیار ضعیف و کوچک است.

تو اگر مى خواهى، آنچنان باش که گفتم، (ضعیف و ناتوان و تسلیم در برابر دشمن خونخوار) ولى من، به خدا سوگند! پیش از آن که تسلیم شوم، با شمشیر آبدار «مشرفى» (شمشیر برنده مخصوصى که از منطقه اى به نام «مشرف» از یمن یا شام مى آوردند) چنان ضربتى بر دشمن وارد مى کنم که ریزه هاى استخوان سرش، به هر سو، پراکنده شود و بازو و پاهایش جدا گردد. پس از آن، خداوند، آنچه را بخواهد انجام مى دهد (و من تسلیم رضاى او هستم).

 اى مردم! مرا بر شما حقّى است و شما را بر من حقّى: امّا حقّ شما بر من (نخست) این است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم و بیت المال را در راه شما به طور کامل به کار گیرم و شما را تعلیم کنم تا از جهل و نادانى رهایى یابید و شما را تربیت کنم تا فراگیرید و آگاه شوید.

و امّا حقّ من بر شما، این است که در بیعت خویش وفادار باشید و در آشکار و نهان، خیرخواهى را (در حقّ من) به جا آورید و هر وقت شما را بخوانم، اجابت کنید و هر زمان به شما فرمان دهم اطاعت کنید.

تفسیر:

این خطبه پس از جنگ با خوارج و از آخرین خطبه‌های امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است. در ابتدای حکومت، نخستین نبرد، جنگ جمل بود؛ سپس نبرد صفین رخ داد و از دل صفین، نبرد نهروان پدید آمد؛ یعنی رویارویی با خوارج که افرادی خشک‌مغز، مقدس‌نما و متعصب بودند و در برابر عقل و امام‌زمان خود ایستادند.

حضرت فرمود: معاویه بسیار ضعیف شده و با نیروهای خود به شهرهای مرزی ما حمله می‌کند؛ اگر حرکتی کنید و جنگ را از سر بگیریم، قطعاً شام فتح خواهد شد. اما مردم با بهانه‌های واهی سرباز زدند و حضرت نتوانست به اهداف عالی خود دست یابد.

«أُفٍّ لَکمْ! لَقَدْ سَئِمْتُ عِتَابَکمْ! أَرَضِیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَهِ عِوَضاً؟ وَبِالذُّلِّ مِنَ الْعِزِّ خَلَفاً؟»

نفرین بر شما! آن‌قدر شما را سرزنش و عتاب کردم که اطاعت‌نکردنتان مرا دلتنگ و خسته ساخت [سَئِمْتُ]. آیا به زندگی و حیات دنیوی خشنود شده‌اید و ثواب آخرت را در برابر آن رها کرده‌اید؟! آیا به دنیا راضی شده‌اید؟! آیا به‌جای آخرت و عزت، دنیا و ذلت را جانشین [خَلَف] قرار داده‌اید؟! به دنیا چسبیده‌اید و آزادگی را رها کرده‌اید!

«إِذَا دَعَوْتُکمْ إِلَی جِهَادِ عَدُوِّکمْ دَارَتْ أَعْینُکمْ، کأَنَّکمْ مِنَ الْمَوْتِ فِی غَمْرَهٍ»

هرگاه شما را به جهاد با دشمنتان دعوت می‌کنم، چشمانتان از ترس در کاسه می‌گردد [دَارَتْ]؛ گویی سختی و گرداب مرگ بر شما وارد شده است. چرا ترس بر شما غالب می‌شود و رنگ از چهره‌تان می‌پرد، چنان‌که گویی ملک‌الموت نازل شده است؟!

«وَمِنَ الذُّهُولِ فِی سَکرَهٍ»

چنان در وحشت و سردرگمی غرق شده‌اید [ذُهُول] که گویی مست گشته‌اید! از شدت ترس به هذیان‌گویی افتاده‌اید و دست به کارهای شتاب‌زده و بی‌تدبیر می‌زنید. جهاد برای عزت و آبادانی دنیا و آخرت شماست؛ و این، آسیب همه دوران‌هاست. مرگ واقعی آنجاست که شما ذلیل و سرکوب‌شده باشید، و حیات در جایی است که عزیز و سربلند زیست کنید. آخرین چاره برای این مردم آن است که امام با تازیانه کلمات و شلاق سخن بر پیکر آنان بکوبد تا از مستی به درآیند و از خواب غفلت بیدار شوند. دشمن مرزها را درنوردیده و آزادگی را گرفته است، اما مردم به خود نیامده‌اند؛ ترس از مرگ بر آنان چیره شده و به جهاد روی نمی‌آورند تا عزت یابند. کارد را به استخوان حضرت رسانده‌اند و ایشان با چنین تعبیراتی مردم را تحریک و تهییج می‌فرمایند.

«یرْتَجُ عَلَیکمْ حَوَارِی فَتَعْمَهُونَ»

گوش‌های شما بسته شده است [یرْتَجُ] و سخن مرا نمی‌شنوید. گروهی که گفتار [حِوَار] امام و پیشوای خود را نشنود، سرگردان و حیران می‌شود. جامعه‌ای که امام و پشتیبان نداشته باشد، در چنان حیرتی فرومی‌رود که هر روز گروهی ستمگر آنان را به هر سو می‌کشانند.

«فَکأَنَّ قلُوبَکمْ مَأْلُوسَهٌ، فَأَنْتُمْ لَا تَعْقِلُونَ»

وقتی در گوش‌ها پنبه باشد، دل‌های شما مجنون و آسیب‌دیده [مَأْلُوسَه] می‌شود و چنان دچار حیرت و اختلال عقل می‌گردد که اولویت‌ها را تشخیص نمی‌دهد. اگر عقل به کار گرفته نشود [لَا تَعْقِلُونَ]، اولویت شناخته نمی‌شود؛ و وقتی اولویت رعایت نگردد، هر کار خوبی هم انجام شود، عاقلانه نخواهد بود. اولویت‌بندی خردمندانه بسیار مهم است؛ هر روزی به اقتضای زمان، اولویت در چیزی نهفته است. اگر اولویت نخست تشخیص داده نشود، هر کار دیگری که از انسان سر زند – حتی اگر خدمت به خلق باشد – باز هم خردمندانه نیست.

«مَا أَنْتُمْ لِی بِثِقَهٍ سَجِیسَ اللَّیالِی»

به خدا قسم شما برای من افراد مورداعتمادی نیستید؛ تا دنیا دنیاست و تا شب‌های تاریک برپاست، تا ابد به شما اعتماد نخواهم داشت [سَجِیسَ اللَّیالِی اشاره به روزگاران دراز دارد].

«وَمَا أَنْتُمْ بِرُکنٍ یمَالُ بِکمْ، وَلَا زَوَافِرُ عِزٍّ یفْتَقَرُ إِلَیکمْ»

شما ستون و تکیه‌گاهی نیستید که بتوان به شما تکیه کرد؛ شما پشت مرا خالی کردید. شما یاران و یاوران [زَوَافِر] عزیز و استواری نیستید که من به شما نیازمند باشم. انسان به دوستان شایسته‌ای نیاز دارد که پشتوانه و حامی او باشند. هرگز نمی‌توانم روی شما حساب کنم؛ چرا که مردمی نبوده‌اید که بتوان بر شما تکیه زد و بار مرا به دوش نکشیدید و در سختی و رنج، یاور من نبوده‌اید. [زَوافر به معنای نفس‌نفس‌زدن تحت‌فشار بار سنگین است؛ عرب به قوم و قبیله‌ای که تلاش می‌کند بار را به دوش بکشد تا کسانش بر زمین نیفتند و در این راه نفس‌نفس می‌زند، زوافر می‌گوید. زوافر در این جمله به معنای یاران پرتلاش و قدرتمند است].

این جملات می‌تواند از زبان هر امامی بیان شود و درباره هر مردمی در کنار امامشان صدق کند. در هر دوره‌ای، امام می‌تواند به مردم خود چنین بگوید: آیا مهدیِ فاطمه (عج) تنها باید سپر بلای شیعه باشد؟! شیعه برای او چه کرده و چه می‌کند؟! چقدر برای امام سرمایه‌گذاری می‌کند؟! چقدر نفس‌نفس می‌زند تا بار هدایت را به مقصد برساند؟! به معنای واقعی کلمه، شیعه باید در انتظار فعال باشد، درحالی‌که انتظار واقعی به معنای قیام، حرکت، پویایی و حمایت است، نه نشستن و بی‌تحرکی!

«مَا أَنْتُمْ إِلَّا کالْإِبِلِ ضَلَّ دُعَاتُهَا»

شما مردم؛ مانند گله شترانی هستید که ساربانان و هدایت‌کنندگان خود را گم کرده‌اند؛ گله شتر اگر بدون ساربان حرکت کند، پراکنده و نابود می‌شود.

«فَکلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِبٍ انْتَشَرَتْ مِنْ آخَرَ»

هر بار که شما را از سویی گرد می‌آورم، ازسوی‌دیگر پراکنده می‌شوید. اگر تنها باشم، کاری از پیش نمی‌رود؛ از یک سو جمعتان می‌کنم و ازسوی‌دیگر خارج می‌شوید. برای جمع‌کردن گله، وجود چند نفر در اطراف لازم است تا آن را مهار کنند؛ گله رهاشده به مقصد نمی‌رسد. از این سخن می‌توان دریافت که امامِ جامعه به‌تنهایی نمی‌تواند همه چیز را پیش ببرد؛ حتماً باید خواصی باشند که حکم ساربان را داشته باشند و دورتادور مردم را پوشش دهند تا پراکنده نشوند و آنان را هدایت کنند تا بار مسئولیت به مقصد برسد. این از وظایف خواص است که کلام امام و رهبر را دریافت کنند و به مردم منتقل سازند؛ همان چیزی که از آن به «جهاد تبیین» یاد می‌شود.

«لَبِئْسَ لَعَمْرُ اللَّهِ سَعْرُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ»

ای مردم، به خدا سوگند شما افروزنده بدی برای آتش جنگ هستید! شما کسانی نیستید که آتش نبرد را برانگیزانید و شعله‌ور سازید [سُعْر]. [هر چیزی که سبب افروخته‌تر شدن آتش شود – مانند زغال، چوب یا نفت – سُعْر نامیده می‌شود]. اگر اعلام جهاد کردم، شما پادررکاب نبودید و کسانی نیستید که قیام کنند و شمشیر بکشند. اگر خودم آتش جنگ را برافروزم، نه‌تنها آن را شعله‌ورتر نمی‌سازید، بلکه خاموشش می‌کنید! حتی اگر عده کمی هم به جهاد بروند، شما آنان را منصرف می‌سازید.

«تُکادُونَ وَلَا تَکیدُونَ»

دشمن بر ضد شما مکر و حیله می‌ورزد، برنامه‌ریزی می‌کند و به‌سرعت فتنه و اغتشاش به راه می‌اندازد؛ اما شما را هرچه دعوت می‌کنم، نه اهل مقابله‌اید، نه تدبیری بر ضد آنان دارید و نه اهل برنامه‌ریزی هستید. از اینجا روشن می‌شود که گاهی باید با دشمن از راه خدعه و تدبیر نبرد وارد شد. در آداب جنگ، حیله جنگی بر ضد دشمن بی‌اشکال است؛ چنان‌که وانمود کنید در منطقه الف عملیات دارید، درحالی‌که عملیات واقعی را از نقطه دیگری شکل می‌دهید. دشمن بر ضد شما با مکر، تبلیغات و انواع رسانه‌ها هجوم می‌آورد؛ دست روی دست گذاشتن به امید واهیِ درست‌شدن اوضاع، کاری عاقلانه نیست. در برابر عملیات روانی دشمن باید عملیات روانی داشت و در برابر عملیات نظامی، با پاسخ نظامی روحیه‌بخش وارد شد.

«وَ تُنْتَقَصُ أَطْرَافُکمْ فَلَا تَمْتَعِضُونَ»

شهرها و مرزهای شما از اطراف کاسته و تصرف می‌شود [تُنْتَقَصُ]؛ معاویه آرام‌آرام شهرها را از چنگ شما بیرون می‌کشد، چرا خشمگین نمی‌شوید؟! [تَمْتَعِضُونَ]. مگر این سرزمین شما نیست؟! چرا غیرت میهنی و دینی ندارید؟! چرا خشمگین و اندوهگین نمی‌شوید؟! لااقل ناراحت شوید و غصه بخورید!

«لَا ینَامُ عَنْکمْ وَأَنْتُمْ فِی غَفْلَهٍ سَاهُونَ»

دشمن لحظه‌ای از شما غافل نمی‌شود و برای ضربه‌زدن به شما به خواب نمی‌رود [لَا ینَامُ]؛ اما شما در غفلتی از روی بی‌خبری و سهو، خود را به خواب زده‌اید.

این جملات تنها مربوط به دوران خود حضرت و جریان معاویه نیست؛ امروز نیز به چشم خود می‌بینیم که شبانه‌روز برنامه‌ریزی می‌کنند. اگر مسئله فقط غفلت ساده بود، در یک مرحله خلاصه می‌شد؛ اما غفلتی که با سهو و خطای ذهنی همراه باشد، بسیار خطرناک‌تر است. اگر روزی هم غفلت برطرف شود، چون تشخیص‌ها نادرست است، باز هم دچار خطا می‌شوند. این خود یک نقص بزرگ و از برنامه‌های دشمن است تا موقعیت‌های حساس درست تشخیص داده نشوند. دشمن آرام نمی‌گیرد و مدام بر ضد حق برنامه‌ریزی می‌کند؛ مبادا طرف‌داران حق در غفلت و سهو و خواب باشند!

«غُلِبَ وَاللَّهِ الْمُتَخَاذِلُونَ»

به خدا قسم شکستِ قطعی از آنِ گروهی است که یکدیگر را یاری نمی‌کنند و دست از یاوری هم برمی‌دارند [مُتَخَاذِلُونَ].

«وَأَیمُ اللَّهِ إِنِّی لَأَظُنُّ بِکمْ أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَی»

به خدا سوگند گمان من درباره شما این است که اگر آتش جنگ شعله‌ور و شدیدی گردد [وَغَی]،

«وَاسْتَحَرَّ الْمَوْتُ قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنْ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ انْفِرَاجَ الرَّأْسِ»

و مرگ به‌شدت ببارد و داغ شود [اسْتَحَرَّ]، شما از گرد پسر ابوطالب جدا می‌شوید و او را تنها می‌گذارید [انْفَرَجْتُمْ]؛ چنان با سرعت جدا می‌شوید که مانند جداشدن سر از بدن است [انْفِرَاجَ الرَّأْس]. در میدان جنگ با ضربه شمشیر، سر از بدن جدا می‌شود. سر نماد مدیریت بدن و نماد امام جامعه است. اگر سر بر بدن نباشد، فرماندهی وجود ندارد و از بدن کاری برنمی‌آید؛ دست‌وپا نمی‌دانند چه کنند تا درست عمل کنند! مردم بدون امام و علی، به انحراف و کج‌روی می‌افتند؛ و علی نیز بدون همکاری مردم، دستش از اقدام کوتاه می‌شود. اگر معاویه حملات را شدت بخشد، تحریم‌ها را سنگین‌تر کند، شورش‌ها را سخت‌تر سازد و مدت جنگ طولانی شود، شما از امام خود جدا می‌شوید، اعلام خستگی می‌کنید و جنگ را فرسایشی می‌نامید. چنان‌که وقتی معاویه آب را بست، معترض شدید که ما تشنه‌ایم؛ آمدیم بجنگیم، نه اینکه تشنه باشیم و سختی و تحریم بکشیم! جنگ باید با خوشی همراه باشد! در جنگی که جراحت، نقص، رنج، یتیمی، کمبود و دوری از لذت باشد، ما نیستیم! این آفت‌ها و افکار، انسان را از امام و رهبر خود جدا می‌سازد.

این جملات مربوط به تمام دوران های تاریخ است و به یک‌زمان خاص اختصاص ندارد.

«وَاللَّهِ إِنَّ امْرَأً یمَکنُ عَدُوَّهُ مِنْ نَفْسِهِ یعْرُقُ لَحْمَهُ، وَیهْشِمُ عَظْمَهُ، وَیفْرِی جِلْدَهُ»

به خدا سوگند هر انسانی که دشمن را بر خود مسلط سازد تا گوشت او را تا استخوان بخورد [یعْرُقُ لَحْمَهُ]، استخوانش را خرد کند [یهْشِمُ عَظْمَهُ] و پوستش را تکه‌تکه سازد [یفْرِی جِلْدَهُ]،

وقتی کسی خود را زیر سلطه دشمن قرار دهد و جان را برای شکست هموار کند و آسوده خود را در اختیار دشمن بگذارد، در سه بخش، عذاب سخت دشمن را برای خود هموار کرده است:

  • گوشت او – یعنی اموال، آزادی و حریت او – را از بین می‌برد.
  • استخوان او را می‌شکند تا طاقت ایستادن در برابر ظالم را نداشته باشد؛ چرا که نخاع و ستون فقرات او را می قطع می‌کند.
  • و پوست او را تکه‌تکه و متلاشی می‌سازد.

«لَعَظِیمٌ عَجْزُهُ»

این نشان‌دهنده ناتوانی و عجز بزرگ چنین افرادی است که پایداری ندارند و به‌راحتی خود را تسلیم دشمن می‌کنند.

«ضَعِیفٌ مَا ضُمَّتْ عَلَیهِ جَوَانِحُ صَدْرِهِ»

و نشان‌دهنده ضعف اراده آنان است. [جَوَانِحُ صَدْرِهِ اشاره به استخوان‌های قفسه سینه دارد که قلب را دربرگرفته‌اند؛ و قلب نماد اراده و تصمیم است]. انسان بی‌اراده این‌گونه عاجز می‌شود. انسانی که دچار عجز شد و توانایی خود را ندید، دشمن با این سه بلای سخت بر او مسلط می‌گردد.

حضرت رو به مخاطبی نموده و می‌فرماید:

«أَنْتَ فَکنْ ذَاک إِنْ شِئْتَ»

تو اگر می‌خواهی این‌گونه باشی، باش! تسلیم دشمن شو تا با تو چنین کند.

این شخص چه کسی بوده است؟! دو دیدگاه وجود دارد:

۱. تک‌تک افراد مخاطب مدنظر هستند.

۲. منظور، اشعث بن قیس است. او برخاست و گفت: چرا این‌قدر بر ما و خودت سخت می‌گیری؟! مانند عثمان بن عفان رفتار کن؛ از بیت‌المال کمکی ببخش و هوای اشراف را داشته باش تا کسی کاری به کار تو نداشته باشد و جنگ و درگیری هم پیش نیاید؛ همان کاری که عثمان کرد و کسی با او درگیر نشد. بیت‌المال از معاویه گرفته شده و او هم آرام نمی‌نشیند؛ جنگ رخ می‌دهد و تو بر ما سخت می‌گیری! این طرز تفکر اشعث‌ها و نگاه خوارجیِ مقدس‌نما بود که نبرد نهروان را پدید آورد! تو اگر می‌خواهی چنین باشی، غیرت و تعصب دینی و میهنی نداشته باش و جهاد نکن تا بر تو مسلط شوند.

«فَأَمَّا أَنَا فَوَاللَّهِ دُونَ أَنْ أُعْطِی ذَلِک ضَرْبٌ بِالْمَشْرَفِیهِ تَطِیرُ مِنْهُ فِرَاشُ الْهَامِ»

اما اگر می‌خواهی بدانی علی چه می‌کند: به خدا سوگند پیش از آنکه تسلیم شوم [دُونَ أَنْ أُعْطِی ذَلِک]، با شمشیر برانِ مشرفی ضرباتی می‌زنم که استخوان‌های جمجمه [هَام] آنان خرد شده و پران گردد و هر تکه‌ای [فِرَاش] از استخوان در اقصی‌نقاط بیابان پخش شود. [جمجمه نماد سرسختی در بدن است. «مشرفیه» نیز منسوب به منطقه‌ای در یمن است که آهن آب‌دیده و شمشیرهای فوق‌العاده تیز و مستحکمی داشت، مانند چاقوی زنجان که مشهور است].

«وَ تَطِیحُ السَّوَاعِدُ وَ الْأَقْدَامُ، وَ یفْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ ذَلِک مَا یشَاءُ»

و دست‌ها و پاها را قطع و قلم می‌کنم [تَطِیحُ]؛ و پس از آن، خداوند هرچه بخواهد انجام می‌دهد؛ خواه جراحت باشد، خواه شهادت، خواه پیروزی من یا پیروزی معاویه. ما به وظیفه خود عمل می‌کنیم.

شهادت پس از ضربه‌زدن به دشمن ارزشمند است. با به‌زانودرآوردن دشمن، شهادت گواراست؛ نه اینکه شهادت صرفاً فرار از رنج و سختی و ایستادگی در برابر دشمن باشد. شهادت آن است که وظیفه انجام گیرد و به دشمن آسیب جدی وارد شود. شهادت گاه نیازمند مقاومت، جان، آبرو و فرزند است، حتی اگر انسان تنها باشد؛ اما باید ضربه به دشمن چنان کاری باشد که تصمیم به نابودی او بگیرد. وگرنه شهادت برای آسودگی از رنج، ارزش چندانی ندارد.

حقوق متقابل حاکمیت و مردم نسبت به یکدیگر:

«أَیهَا النَّاسُ! إِنَّ لِی عَلَیکمْ حَقّاً، وَلَکمْ عَلَی حَقٌّ»

ای مردم، شما بر من حقوقی دارید که بر من واجب است آن حقوق را ادا کنم؛ و ازسوی‌دیگر، حاکمیت نیز بر شما حقوقی دارد.

«فَأَمَّا حَقُّکمْ عَلَی فَالنَّصِیحَهُ لَکمْ»

اما حقی که شما بر من دارید و من موظف به ادای آن هستم، این است که برای شما خیرخواهی و تدبیر کنم [نصیحت در اینجا به معنای برنامه‌ریزی جامع حکومتی برای جامعه است. جامعه بدون حساب و برنامه پیش نمی‌رود].

۱. حاکم باید برنامه‌ریزی جامع و مدونی داشته باشد.

«وَ تَوْفِیرُ فَیئِکمْ عَلَیکمْ»

من موظفم بیت‌المال را به میزان فراوان [تَوْفِیر] و به طور کامل در اختیار شما قرار دهم. حق شماست که بیت‌المال به عدالت تقسیم شود.

۲. سامان‌دهی وضع اقتصادی و عدالت اجتماعی.

«وَ تَعْلِیمُکمْ کیلَا تَجْهَلُوا»

موظفم شما را آموزش دهم تا نادان نمانید و در جهل زیست نکنید.

۳. اصلاح نظام آموزشی؛ به‌گونه‌ای که همه مردم جامعه در سطحی برابر از آموزش بهره‌مند شوند.

«وَ تَأْدِیبُکمْ کیمَا تُعَلَّمُوا»

من باید شما را تربیت کنم تا درست و شایسته عمل کنید.

۴. اصلاح امور فرهنگی، تربیتی و اخلاقی.

حضرت اصلاح تربیت را در مرحله چهارم بیان فرمودند؛ یعنی اگر در جامعه، سه مورد قبلی (برنامه‌ریزی، اقتصاد و آموزش) اصلاح نشده باشد، نمی‌توان انتظار داشت که جامعه از نظر عمل، اخلاق و دین‌داری در مسیر درست قرار گیرد. اما اگر این نظام‌ها اصلاح شوند، گرایش مردم به دین در چنین جامعه‌ای بسیار بیشتر خواهد شد.

«وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَهِ»

و اما من نیز بر شما حقوقی دارم که شما موظف به ادای آن هستید:

۱. با آرمان‌های من بیعت کرده‌اید، پس باید وفادار باشید و بر این عهد و پیمان بمانید. تا من هستم، اجازه انتقال حکومت به معاویه را نمی‌دهم. تا شرایط سخت شد، نباید به‌سوی رفراندوم و عقب‌نشینی بروید؛ عهد بسته‌اید و باید پای آن بایستید.

«وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ»

۲. در آشکار و نهان خیرخواه من باشید. اگر کسی بر ضد من سخن گفت و انتقاد نا به‌جا کرد، خیرخواه من باشید و موضع بگیرید و او را آگاه سازید؛ و اگر نیاز بود، در پنهانی مرا یادآوری کنید. در برابر مواضع نادرست دیگران، شما حقیقت را تبیین کنید و از حق من دفاع نمایید.

حق و تکلیف، دوروی یک سکه‌اند؛ هرجا حقی هست، تکلیفی نیز وجود دارد. امام حق دارد و ما تکلیف داریم؛ هرجا ما حق داریم، امام تکلیف دارد.

«وَ الْإِجَابَهُ حِینَ أَدْعُوکمْ»

۳. هرگاه شما را به جهاد یا غیر جهاد فراخواندم، دعوت مرا اجابت و اطاعت کنید.

«وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکمْ»

۴. زمانی که فرمانی دادم، مطیع باشید. وقتی امر شد که بروید، بیایید، برگردید، جهاد کنید، قیام یا قعود کنید، همه باید با جان‌ودل پذیرفته شود. در زمان امر، نیازی به مشاوره‌دهی نیست، بلکه نیاز به اطاعت است؛ امام، پیروِ مطیع می‌خواهد. پیش از صدور امر می‌توانید مشاوره دهید، اما وقتی امر صادر شد، سرپیچی جایز نیست و مطاع بودن کامل می‌طلبد.

این چهار حق برای امام و چهار حق برای مردم، از مهم‌ترین اصول روابط متقابل حاکمیت و مردم است.

«اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنْ خَیرِ أَعْوَانِهِ وَأَنْصَارِهِ وَالْمُسَارِعِینَ إِلَیهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ»

 

این اثر برای استفاده آموزشی می‌باشد و هرگونه استفاده مالی از آن شرعاً مجاز نمی‌باشد