ممنون از صبر و شکیبایی شما...

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خطبه ۳۳

دانلود

متن:

و من خطبه له (علیه السلام) عند خروجه لقتال أهل البصره، و فیها حکمه مبعث الرسل، ثم یذکر فضله و یذم الخارجین:

حکمه بعثه النبی:

قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسِ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُ دَخَلْتُ عَلَى أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (علیه السلام) بِذِی قَارٍ وَ هُوَ یَخْصِفُ نَعْلَهُ، فَقَالَ لِی مَا قِیمَهُ هَذَا النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ لَا قِیمَهَ لَهَا. فَقَالَ (علیه السلام) وَ اللَّهِ لَهِیَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ إِمْرَتِکُمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا؛ ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ:

إِنَّ اللَّهَ [سُبْحَانَهُ] بَعَثَ مُحَمَّداً (صلی الله علیه وآله) وَ لَیْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتَاباً وَ لَا یَدَّعِی نُبُوَّهً، فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ، فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ.

فضلُ علی:

أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ کُنْتُ لَفِی سَاقَتِهَا حَتَّى [وَلَّتْ] تَوَلَّتْ بِحَذَافِیرِهَا مَا [ضَعُفْتُ] عَجَزْتُ وَ لَا جَبُنْتُ، وَ إِنَّ مَسِیرِی هَذَا لِمِثْلِهَا فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّى یَخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ.

توبیخ الخارجین علیه:

مَا لِی وَ لِقُرَیْشٍ، وَ اللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ کَافِرِینَ وَ لَأُقَاتِلَنَّهُمْ مَفْتُونِینَ وَ إِنِّی لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ کَمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْیَوْمَ، وَ اللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَیْشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَیْهِمْ فَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی حَیِّزِنَا فَکَانُوا کَمَا قَالَ الْأَوَّلُ:

أَدَمْتَ لَعَمْرِی شُرْبَکَ الْمَحْضَ صَابِحاً           وَ أَکْلَکَ بِالزُّبْدِ الْمُقَشَّرَهَ الْبُجْرَا

وَ نَحْنُ وَهَبْنَاکَ الْعَلَاءَ وَ لَمْ تَکُنْ           عَلِیّاً وَ حُطْنَا حَوْلَکَ الْجُرْدَ وَ السُّمْرَا

ترجمه:

خداوند، محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) را هنگامى مبعوث کرد که هیچ کس از عرب کتاب آسمانى نمى خواند و ادّعاى نبوّتى نداشت (از دعوت انبیا دور مانده بودند و از کتب آسمانى، محروم) او مردم را تا سر منزل سعادتشان سوق داد و به محیط رستگارى و نجات رساند. نیزه هاى آنها صاف و (در مسیر صحیح) پابرجا، و جاى پاى آنها محکم شد (قدرتشان تثبیت گشت و دشمن در برابر آنها تسلیم شد.)

به خدا سوگند! من در دنبالِ این لشکر بودم و آنها را به پیشروى وامى داشتم تا گروه طرفداران باطل، به طور کامل عقب نشینى کردند (و حقْ ظاهر و پیروز گشت). من در انجام این وظیفه هرگز ناتوان نشدم و ترس به خود راه ندادم و هم اکنون مسیر من (در حرکت به سوى جنگ جمل) نیز به سوى همان هدف است. به خدا سوگند! من پرده باطل را مى شکافم! تا حق از پهلوى آن خارج گردد.

قریش از من چه مى خواهد؟ به خدا سوگند! هنگامى که کافر بودند با آنها جنگیدم و اکنون که منحرف شده اند باز با آنها مى جنگم (تا به راه خدا برگردند). من همان کسى هستم که دیروز (در غزوات اسلامى) در برابر آنان بودم، همان گونه که امروز نیز در برابر آنها هستم، (همان بازوى مرد افکن و همان شمشیر ذوالفقار در اختیار من است). به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمى گیرد، جز به خاطر این که خداوند ما را از میان آنها برگزیده است، ولى (با این حال) ما آنها را در زمره خویش داخل کردیم، امّا سرانجام همان شد که شاعر گفته است:

ـ «به جان خودم سوگند، هر صبح از شیر خالص صاف نوشیدى و به قدر کافى از سر شیر و کره و خرماى بدون هسته خوردى و از غذاهاى لذیذ به طور کامل بهره گرفتى.

ـ و ما به تو عظمت بخشیدیم، در حالى که بزرگ نبودى! و در اطراف تو با اسب و نیزه پاسدارى دادیم (و نگهداریت کردیم، ولى تو قدر این نعمت را نشناختى.)»

تفسیر:

این خطبه هنگام آمادگی برای پیکار در جنگ جمل در منطقه ذی‌قار ایراد شده است. این خطبه در دو بخش ارائه شده: یک گفتگوی دونفره با جناب عبدالله بن عباس و بخش دوم، خطابه‌ای که برای مردم ایراد شده است. در شرح ابن ابی‌الحدید و کتاب ارشاد مفید آمده که وقتی حضرت برای جنگ جمل آماده می‌شدند، از شهر مدینه محل سکونت خود خارج و به سمت کوفه عازم شدند. اهل جمل، مرکز خلافت ادعایی و تخیلی خود را در شهر بصره قرار داده بودند. حضرت در مسیر بین بصره و کوفه در منطقه ذی‌قار خیمه زدند و منتظر ماندند تا عده‌ای از مردم کوفه به ایشان ملحق شوند. منطقه ذی‌قار [به معنای قیر و سیاهی] فاقد آب زلال بود و آب‌سیاه و کدری داشت که به این نام معروف شده بود.

♦️قالَ عَبْدُاللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ: دَخَلْتُ عَلَی أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ (عَلَیهِ السَّلَامُ) بِذِی قَارٍ وَهُوَ یخْصِفُ نَعْلَهُ.

روزی عبدالله بن عباس بر حضرت وارد شد، در همان منطقه ذی‌قار، درحالی‌که امیرالمؤمنین نعلین خود را ترمیم و وصله می‌کرد. عبدالله بن عباس به امام گفت: «چندین روز ماندن ما در این منطقه بی‌فایده است؛ اگر بنا بود کسی به ما بپیوندد تابه‌حال آمده بود. بهتر است به‌سوی بصره برویم تا جنگ آغاز شود و امکانات را در این مکان صرف نکنیم.» امیرالمؤمنین فرمود: «حرف تو درست نیست؛ به‌زودی شش هزار و پانصد و شصت و پنج نفر به ما ملحق می‌شوند.» لحظه‌ای جا خوردم و ترسیدم؛ چون تعداد اندکی با ما بودند که صدای امیرالمؤمنین را شنیدند. ترسیدم که نکند این تعداد بر ما وارد نشوند. در فکر و خیال بودم که امام مجدد تأکید کرد حتماً این تعداد می‌آیند. چند روز بعد صدای همهمه، گردوخاک و صدای مرکب حیوانات شنیده شد که مردم کوفه به سمت ما آمدند. دیدم در بهترین موقعیت و محل عبور از گذرگاهی آنان را شمارش کنم و دقیقاً همان تعدادی بود که امیرالمؤمنین (صَلَواتُ‌الله‌عَلَیهِ) فرموده بود؛ نه یک نفر کمتر و نه یک نفر بیشتر.

♦️فَقَالَ: مَا قِیمَهُ هَذِهِ النَّعْلِ؟ فَقُلْتُ: لَا قِیمَهَ لَهَا.

بر امام که وارد شدم در حال وصله نعلین بود، فرمود: «عبدالله بن عباس، قیمت این نعل چقدر است؟» گفتم: «قیمتی برای آن نیست؛ ارزشی ندارد.» استفاده شده و آن‌قدر وصله و ترمیم شده که از ارزش آن کاسته شده است. آن‌قدر لباس و کفش خود را وصله می‌زد که فرمود: «خجالت می‌کشم دوباره این لباس و کفش را نزد خیاط و کفاش ببرم تا مجدد ترمیم کند.» این‌گونه لباس پوشیدن برای من و جامعه بهتر است. به فرمانداران و فرمانروایان می‌گوید چنین لباسی برای کبر و غرور آدمی خوب است تا بداند که فرد مهم و خاصی نیست و از طرفی مردم هم بدانند که علی مانند خود آن‌هاست. اگر علی می‌خواست از بیت‌المال سهم بردارد، بهتر از این لباس‌ها می‌پوشید. اگر حاکم ظالم بود، ابتدا به خود و اطرافیان می‌رسید، درحالی‌که لباس او از همه مردم کمتر و پایین‌تر است و برای او اصلاً اهمیت ندارد. حضرت فرمود: «عبدالله بن عباس، قیمتی برای آن فرض کن.» گفتم: «گوشه کوچکی از سکه نقره تقسیم شده، بهای این کفش کهنه باشد.» هر ده سکه نقره یک سکه طلاست و آن‌هم یک‌گوشه کوچک از یک سکه نقره؛ قیمت کفش ناچیز و بی‌ارزش باشد.

♦️فَقَالَ: وَاللَّهِ لَهِی أَحَبُّ إِلَی مِنْ إِمْرَتِکمْ إِلَّا أَنْ أُقِیمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا.

فرمود: «به خدا قسم همین کفش مندرس که ارزش ندارد، برای من محبوب‌تر است از حکومت‌کردن بر شما.» حکومت، ریاست و تشکیلات حکومتی که برای شما باارزش است و برای آن سرودست می‌شکنید، برای امیرالمؤمنین که بخش اعظم خاورمیانه از یمن و شام، مصر و ایران حکومت حضرت بود، هیچ قدر و ارزشی ندارد. مردم برای به‌دست‌آوردن ریاست، تملق، دروغ و ذلت نفس را می‌پذیرند، فقط برای اینکه در نگاه رؤسا و مسئولین محبوب باشند. حکومت زمانی ارزشمند است که بتوان اقامه حق و دفع ظلم و باطل کرد. حکومت باید یک وسیله و ابزار باشد، نه هدف. حکومت برای قدرت نیست؛ حکومت ابزاری است که کارکرد خدمت و محقق‌شدن حق و جلوگیری از باطل داشته باشد. ارزش دارد، وگرنه از کفش مندرس بی‌مقدار، بی‌ارزش‌تر است.

«لَوْلَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّهِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ» در خطبه شقشقیه فرمود: اگر مردم نیامده و حجت بر من تمام نشده بود و بر من مسلم نشده بود که یاران و دوستانی دارم و اگر خدا از ما اهل‌بیت عهد نگرفته بود که باید در مقابل ظالمان سکوت نکنیم، هیچ‌گاه حکومت را نمی‌پذیرفتم.

✳️ روایت خَصْفُ نَعْل:

مرحوم ابن شهرآشوب در کتاب مناقب علی بن ابی‌طالب (ج ۳، ص ۴۰۴) آورده است که پیامبر در اوایل حکومت در جمع مردم فرمود: «از شرک خود دست بردارید. یا شما مؤمن می‌شوید یا خدا کسی را مبعوث می‌کند که با دست باکفایت او گردن‌کشی شما شکسته می‌شود.» این شخص برای مقابله با مشرکین مبعوث می‌شود که خدا از او امتحان‌های سختی گرفته، «امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِالْإِیمَانِ» از امتحانات سربلند بیرون‌آمده. اطرافیان متعجب شدند چه کسی است که ما باید مؤمن شویم یا اوباما درگیر می‌شود. سؤال کردند و پیامبر فرمود: «کسی که نعلین را وصله می‌زند.» همه سرها را برگرداندند به سمت امیرالمؤمنین که در گوشه‌ای نعلین پیامبر را ترمیم می‌کرد. فرمود: «والله قسم یا ایمان می‌آورید یا علی بن ابی‌طالب مقابل شما می‌ایستد و گردن مشرکین و منافقین را می‌زند.»

♦️ثُمَّ خَرَجَ فَخَطَبَ النَّاسَ، فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) وَلَیسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یقْرَأُ کتَاباً وَلَا یدَّعِی نُبُوَّهً.

سپس از خیمه خارج شد و با جمع مردم صحبت کرد و فرمود: «خداوند پیامبر خاتم (صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ) را مبعوث کرد، درحالی‌که هیچ‌کدام از عرب توانایی خواندن کتاب نداشتند و هیچ ادعای نبوتی [وَلا یدَّعِی] نداشتند.» کسی به‌دروغ ادعای نبوت نداشت. پیامبران جایگاه مهمی در میان مردم داشتند و هر از چند گاهی شخصی قیام می‌کرد و به دروغین مدعی پیغمبری می‌شد. اما این جامعه عرب که دو صفت آنان را ذکر کرد (علم خواندن و ادعای نبوت)، آن‌قدر به انحطاط دینی رسیده بودند و از جریان دین و مذهب فاصله داشتند که کسی ادعای دین و پیامبری نمی‌کرد.

✳️ شبهه: اینکه هیچ‌یک از عرب خواندن نمی‌دانست؟! «لَیسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یقْرَأُ کتَاباً» درحالی‌که تاریخ به‌وضوح بیان می‌کند هر سال اشعار جاهلیت، برترین‌ها انتخاب و بر لوحی نوشته به دیوار کعبه آویزان می‌کردند؛ شعرایی بودند که باسواد بودند. چطور می‌شود این دو گفتار ضد را کنار هم جمع کرد که خواندن می‌دانستند یا نه؟!

✳️ پاسخ:

۱. منظور از کتاب، هر کتابی نیست؛ منظور کتاب آسمانی است. پیغمبر در میان شما مبعوث شد درحالی‌که کتاب تورات، انجیل، زبور، در بین شما جایگاهی نداشت؛ کسی به سمت آن کتاب‌ها نمی‌رفت.

۲. کتاب‌های معمولی هم از میان خود مردم عرب جاهلی، قاری و کتاب‌خوان نداشت. افراد غیرعرب در جزیره العرب از یهود و مسیحِ مهاجر، از روم آمده بودند. خود مردم جاهلی سواد نداشتند؛ غیرعرب می‌دانستند پیامبری خواهد آمد، برای درک پیامبر آنجا آمده و آن‌ها باسواد بودند.

۳. جمله «هیچ‌کس خواندن نمی‌دانست»؛ منظور حضرت این است که اکثریت سواد نداشتند. بسیار نادر اگر کسی خواندن و نوشتن می‌دانست و تعداد کم کالعَدم بود. شما مردم جاهلی قبل از بعثت نه کتبی داشته و نه سوادی و نه ادعای پیغمبری داشتید. درعین‌حال:

♦️فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّی بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ.

پیامبر مبعوث شد، مهیا و آماده کرد [بَوَّأَهُمْ] تا شما را سوق دهد و به مکان و محل مناسبی برساند. پیامبر شما را به جایگاه فعلی رساند. مردم جزیره العرب را به جایگاه نجات [مَنْجَاه] رساند؛ جایی که از سیلاب، گرداب و طوفان‌های حوادث نجات پیدا کردید.

♦️فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ.

پیامبر آمد نیزه‌های [قَنَاه] شما را راست کرد. نیزه وقتی کج باشد در هدف‌گیری دچار اشکال می‌شود و بعد از پرتاب به هدف نمی‌رسد. پیامبر آمد آداب جنگیدن را آموخت؛ با اقوام، هم‌زبان و هم‌کیش خود نجنگید، در مقابل زورگویان ایستادگی کنید. چرا با کسی که هم‌رنگ، هم‌نژاد و هم‌قبیله با شما نباشد، جنگ می‌کنید؟! نیزه‌ها را راست کرد، درحالی‌که با تمام قبایل به بهانه و ادعای پوچ با هم دعوا داشتید.

♦️وَاطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ.

شما را به اطمینان و آرامش رساند. موقعیت شما را سخت و محکم کرد [صَفَات]. انسان موقع تیر انداختن، اگر سطح زمین صاف و محکم باشد، تیر او بهتر به هدف می‌خورد تا زمین ناصاف و لغزان. پیامبر شما را به اطمینان و آسایش اجتماعی رساند؛ از جنگ، آشوب و دلهره‌ها نجات پیدا کردید. اگر «صِفات» هم باشد، ویژگی‌های درون و اخلاق نیک را در وجود شما نهادینه کرد. هر دو وجه درست است، اما «صَفات» معروف‌تر است. سپس حضرت با گفتاری به خود اشاره فرمود:

♦️أَمَا وَاللَّهِ إِنْ کنْتُ لَفِی سَاقَتِهَا حَتَّی وَلَّتْ بِحَذَافِیرِهَا.

زمانی که پیامبر مبعوث شد، به‌درستی که در پشت لشکر بودم که سپاه را به جلو سوق می‌دادم. لشکر از پنج قسمت کلی تشکیل شده بود: ۱. جلودار، ۲. یمین، ۳. یسار، ۴. عقبه، ۵. قلب لشکر و مرکز. شُرْطَهُ الْخَمِیس، لشکر کامل پنج‌گانه است و من بودم که نیروی عقبه و نیروی پشتیبانی و تقویت لشکر بودم. دلگرمی کل سپاه به نیروی عقبه است. آن‌قدر در دفاع از پیامبر مصمم و قوی بودم که دشمن پشت کرده و فرار می‌کرد [وَلَّت]. وقتی دشمن می‌دید پشت‌وپناه لشکر مثل علی (ع) دارد، به طور کامل [حَذَافِیرِهَا] فرار می‌کردند.

مَا ضَعُفْتُ وَلَا جَبُنْتُ.

هیچ‌گاه ضعف و ترس در برابر دشمن نشان ندادم. دوعاملی که باعث فروپاشی لشکر می‌شود و شجاعان را زمین‌گیر می‌کند: الف) ضعف [مَا ضَعُفْتُ]، ب) ترس [لَا جَبُنْتُ]. هر دو در قاموس علی راه ندارد.

♦️وَإِنَّ مَسِیرِی هَذَا لَمِثْلِهَا.

مسیر امروز من (در منطقه ذی‌قار و قبل از جنگ جمل) مسیر انتخاب من در مواجهه با دشمن است؛ همان مسیر گذشته. یکه و تنها، بدون ترس و ضعف، پشتیبان اسلام هستم.

♦️فَلَأَنْقُبَنَّ الْبَاطِلَ حَتَّی یخْرُجَ الْحَقُّ مِنْ جَنْبِهِ.

یقیناً من پهلوی باطل را می‌شکافم [أَنْقُبَنَّ] و حق را از درون آن خارج می‌کنم. نَقْب یعنی حفاری و سوراخ‌کردن؛ تشبیه زیبایی است. دشمنان نوعاً در لباس دین پنهان می‌شوند که مردم باطن باطل آنان را نبینند و معمولاً حق را هم با باطل می‌پوشانند تا آشکار نباشد. در تمامی فتنه‌ها حق را مستور می‌کنند تا خود، حق جلوه داده و خود را دغدغه‌مند مردم نشان دهند. نمی‌گذارند حق واضح و آشکار باشد؛ چون حق نور است و نور روشنایی دارد و همه‌جا را روشن می‌کند. مجبورند نور و حق را بپوشانند تا حق و علی گوشه‌گیر بماند. حضرت باید این حقِ مستور و پنهان شده را از درون باطل بیرون بکشد. شکم باطل را می‌شکافم و حقِ مستور شده را از باطل بیرون می‌کشم.

✳️ سپس از قریش گلایه می‌کند:

♦️مَالِی وَلِقُرَیشٍ؟ وَاللَّهِ لَقَدْ قَاتَلْتُهُمْ کافِرِینَ وَلَا أُقَاتِلُهُمْ مَفْتُونِینَ.

مرا چه‌کار به قریش؟! والله زمانی که اسلام آمد به طرف‌داری حق نایستادند. من با قریش جنگیدم درحالی‌که من مسلمان و آنان کافر بودند؛ جنگ مسلمان و مشرک بود. امروز هم با همان قریش [طلحه و زبیر] می‌جنگم درحالی‌که فتنه زده و فریب‌خورده هستند. دیروز جنگِ مسلمان و مشرکِ قریش بود، امروز جنگ مؤمن و منافقِ قریش است. منافقانِ فتنه زده‌ای که فریب معاویه را خورده‌اند.

♦️وَإِنِّی لَصَاحِبُهُمْ بِالْأَمْسِ کمَا أَنَا صَاحِبُهُمُ الْیوْمَ.

همان‌گونه که دیروز روبه‌روی [صَاحِبُهُمْ] آن‌ها ایستاده و جلودار بودم، امروز هم رودررو جلودار آن‌ها خواهم ایستاد، بدون ترس و ضعف.

♦️وَاللَّهِ مَا تَنْقِمُ مِنَّا قُرَیشٌ إِلَّا أَنَّ اللَّهَ اخْتَارَنَا عَلَیهِمْ.

به خدا قسم قریش از ما انتقام نگرفت مگر به‌این‌علت: خدای متعال از میان آن‌ها ما را برگزید و ما از آن‌ها افضل شدیم و حسادت کار خود را کرد. ابن ابی‌الحدید می‌گوید: اگر عایشه با علی و فاطمه دشمنی کرد، علت آن حسادت بود. حسادت به مقامی که پیامبر چقدر آنان را دوست می‌داشت. حسادت قریش سبب شد در مقابل اسلام بایستند. با حسادت عناد کردند. با همه دشمنی و لجاجت قریش، ما باز هم قریش را در جایگاه خود قبول کردیم، صله‌رحم را به جا آوردیم و حق قرابت و خویشاوندی را ادا کردیم. آن‌ها را دور خود نگه داشتیم، ولی آن‌ها به ما خیانت کردند. قصه ما با قریش مانند حکایت این دو بیت شعر شاعر است. در نهج‌البلاغه چهارده مورد از اشعار شعرا نقل شده که اکثر آنان مسلمان نبوده و در جاهلیت و کفر از دنیا رفتند؛ اما حرف و سخن شعر آن‌ها درست بوده و حضرت به آن‌ها استناد کرده.

شعر: از صبح که بیدار شدی، شیر خالص، کره و سرشیر ناب و خرمای هسته‌جدای ناب خوردی؛ آن‌هم تا توانستی زیاد هم خوردی. صبح، ناز و نعمت سرشار فراهم بود و در خوردن هم کم نگذاشتی.

بیت دوم: این خوشی‌ها از کجا آمد؟! ما بودیم این سفره را مهیا کردیم، تو را تا جایگاه بلند آوردیم. درحالی‌که این سفره پر نعمت و پر زینت کجا و قبل از آن «تَأْکلُونَ الْجَشِبَ» (نان خشک و سخت و آب کدر) خوردن کجا؟! و بدان‌ها اصلاً فکر نکردید از کجا آمد؟! حق‌شناسی و قدرشناسی کنید. در مقابل من ایستادن، یعنی در مقابل خدمات پیامبر قدرنشناسی است. شما حسادت می‌کنید و ما را دشمن می‌پندارید، درحالی‌که همه از برکت وجود ما بود.

اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکینَ بِوِلَایهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.

 

این اثر برای استفاده آموزشی می‌باشد و هرگونه استفاده مالی از آن شرعاً مجاز نمی‌باشد