ممنون از صبر و شکیبایی شما...

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خطبه ۳۱

دانلود

متن:

و من کلام له (علیه السلام) لما أنفذ عبد الله بن عباس إلى الزبیر یستفیئه إلى طاعته قبل حرب الجمل:

لَا تَلْقَیَنَّ طَلْحَهَ، فَإِنَّکَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ کَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ یَرْکَبُ الصَّعْبَ وَ یَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ؛ وَ لَکِنِ الْقَ الزُّبَیْرَ فَإِنَّهُ أَلْیَنُ عَرِیکَهً، فَقُلْ لَهُ یَقُولُ لَکَ ابْنُ خَالِکَ عَرَفْتَنِی بِالْحِجَازِ وَ أَنْکَرْتَنِی بِالْعِرَاقِ، فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا؟!

[قال السید الشریف: و هو (علیه السلام) أول من سمعت منه هذه الکلمه، أعنی «فما عدا مما بدا»].

ترجمه:

با طلحه ملاقات مکن! که اگر با او روبرو شوى او را مانند گاوى خواهى یافت که شاخش در اطراف گوشهایش پیچ خورده باشد (او مردى سرکش و خیره سر و انعطاف ناپذیر است). او کسى است که بر مرکبِ سرکشِ (هوا و هوس) سوار است و مى گوید: «مرکبِ راهوارى دارم!» (آرى او به خاطر هواپرستى، آمادگى شنیدن سخن حق را ندارد).

ولى «زبیر» را ملاقات کن! چرا که او مخوفتر است (و براى پذیرش حق آمادگى بیشترى دارد) و به او بگو: «پسر دایى تو (على (علیه السلام)) مى گوید: تو، در حجاز مرا شناختى و در عراق نشناخته انگاشتى؟ چه شد که از پیمان خود بازگشتى و چه امرى تو را از آنچه درباره من مى دانستى منصرف ساخت؟»

تفسیر:

در مورد دو شخصیت طلحه و زبیر

«وَمِنْ کَلَامٍ لَهُ عَلَیْهِ السَّلَامُ لَمَّا أَنْفَذَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ إِلَى الزُّبَیْرِ یَسْتَفِیئُهُ إِلَى طَاعَتِهِ قَبْلَ حَرْبِ الْجَمَلِ 🔶»

از سیره عملی اهل‌بیت علیهم‌السلام، گفت‌وگو و هشدار حتی نسبت به مخالفان و دشمنان بوده است؛ چنان‌که این منش در خطبه‌های حضرت و حتی در قیام امام حسین علیه‌السلام در کربلا کاملاً مشهود است. بااین‌حال، امیرالمؤمنین علیه‌السلام اگر کسی سخن حق را نمی‌پذیرفت، هیچ ابایی از پیکار نداشتند.

یکی از این گزارش‌های تاریخی، همین خطبه ۳۱ است. حضرت، عبدالله بن عباس را پیش از آغاز جنگ جمل به دیدار زبیر فرستادند تا با آنان سخن بگوید و پندشان دهد.

فرمودند: جناب عبدالله بن عباس، من می‌خواهم تو را برای امر‌به‌معروف نزد آنان بفرستم؛ اما این کار شرایطی دارد که از جمله آن‌ها احتمال اثرگذاری است؛ ولی:

«لَا تَلْقَیَنَّ طَلْحَهَ 🔶»

هرگز به ملاقات طلحه نرو و این مأموریت را در قبال زبیر به انجام رسان تا هرگونه که صلاح می‌دانی با او سخن بگویی.

«فَإِنَّکَ إِنْ تَلْقَهُ تَجِدْهُ کَالثَّوْرِ عَاقِصاً قَرْنَهُ 🔶»

زیرا اگر با طلحه رو‌به‌رو شوی، او را همچون گاو نری می‌یابی که شاخ‌هایش را به‌هم‌بافته و پیچانده است (کنایه از توحش، سرکشی و خشم مهارناپذیر).

سرشت طلحه چنین است و سخن حق در گوش او فرونمی‌رود؛ لجاجت بسیاری دارد و همانند گاو نری است که با شاخ‌های پیچیده، آماده پیکار و هجوم است.

«یَرْکَبُ الصَّعْبَ وَ یَقُولُ هُوَ الذَّلُولُ 🔶»

طلحه بر مرکبی چموش سوار گشته و خود بدان آگاه نیست (کنایه از لجاجت، خشونت و ریاست‌طلبی).

هرچه به او هشدار می‌دهند که حکمرانی دشوار است و تو توان انجام آن را نداری، پاسخ می‌دهد که اشتباه می‌کنید؛ حکومت در دستان من همچون موم، نرم است. درحالی‌که هنوز به قدرت نرسیده، چنین خونریزی به راه انداخته است؛ وای بر روزی که حاکم شود که همگان را به تیغ خواهد سپرد.

«وَ لَکِنِ الْقَ الزُّبَیْرَ فَإِنَّهُ أَلْیَنُ عَرِیکَهً 🔶»

ولیکن با زبیر ملاقات کن؛ زیرا او خوی خوش و طبع ملایم‌تری دارد، حق را درک می‌کند و حتی اگر آن را نپذیرد، به سخنان تو گوش فرامی‌دهد.

«فَقُلْ لَهُ یَقُولُ لَکَ ابْنُ خَالِکَ 🔶»

ای عبدالله، به زبیر بگو که پسردایی‌ات برای تو پیام فرستاده است.

بسیار شگفت‌آور است که حضرت از درِ دوستی و خویشاوندی که از اصول مناظره است، وارد شدند. ایشان ابتدا پیوندهای مشترک را برجسته کردند، نه القاب و مناصب خویش را (مانند امیرالمؤمنین یا علی بن ابی‌طالب)، تا زبیر در دام لجاجت نیفتد.

همان‌طور که در قرآن کریم نیز این شیوه را در بازگشت حضرت موسی علیه‌السلام از کوه طور و برخورد ایشان با هارون علیه‌السلام (یا بن امّ: ای فرزند مادرم) مشاهده می‌کنیم.

خود حضرت در نهج‌البلاغه نیز وقتی می‌خواهند اوج خیانت قابیل را در قتل هابیل بیان کنند (که او حتی پیوند مادری‌شان را نیز از یاد برد)، می‌فرمایند که تکبر چشمان او را فروبست.

«عَرَفْتَنِی بِالْحِجازِ وَ أَنْکَرْتَنِی بِالْعِراقِ 🔶»

پیام حضرت به زبیر چنین بود:

چه شد؟! تا زمانی که در مدینه بودی، جایگاه ما، پیوند ما با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و فضیلت ما را می‌شناختی و با عنوان خلیفه مسلمین با ما بیعت کردی؟! چه شده که اکنون دیگر مرا نمی‌شناسی؟!

برخی معتقدند «عرفتنی و انکرتنی» به معنای معروف و منکر است؛ یعنی: چه شد و چه خطایی از ما سر زد که روی گرداندی؟!

تو تا دیروز در مدینه حکومت ما را بر پایه عدل می‌دانستی، اکنون که پایت به عراق رسیده است، من حاکمی بدکار و قاتل عثمان شدم؟!

«فَمَا عَدَا مِمَّا بَدَا 🔶»

سیدرضی می‌گوید: هرچند این کلمات عربی است، اما ترکیب این جمله تا پیش از حضرت به کار نرفته بود و پس از آن بود که به سبب زیبایی و بلاغت، در زمره ضرب‌المثل‌های پرکاربرد عرب درآمد.

(عدا: بازگشتن، بدا: آشکارشدن)

چه چیز باعث شد از عهد و پیمانی که با من بسته بودی بازگردی؟ مگر خطا و اشتباهی از من سر زد یا مشکل در درون خود توست؟

این سخنان، زبیر را به اندیشه واداشت و سبب شد مسیر خود را از اصحاب جمل جدا کند.

چند نکته مهم درباره طلحه و زبیر:

۱. طلحه پیشینه بسیاری در اسلام داشت و این جایگاه چنان والا بود که در جنگ بدر، لقب «طلحه الخیر» را از پیامبر اکرم دریافت کرد.

۲. ولی در همان زمان پیامبر نیز لغزش‌هایی داشت؛ از جمله پس از نزول آیه حجاب، پیامبر فرمودند که خویشاوندانی چون پسرعمه و پسردایی با شما محرم نیستند و باید حجاب را رعایت کنند. طلحه از این موضوع بسیار ناخشنود شد و با همان حال به پیامبر گفت: من صبر می‌کنم تا تو از دنیا بروی، سپس با همسران تو (عایشه) ازدواج خواهم کرد! در آن هنگام بود که آیه ممنوعیت ازدواج با همسران پیامبر نازل شد (و پیامبر از رفتار او آزرده گشتند).

حضرت این واقعه را به رخ زبیر کشیدند؛ یک‌بار زمانی که زبیر در شورای شش‌نفره تلاش می‌کرد برای عثمان رأی جمع کند و بار دیگر فرمودند: پیامبر به سبب آن روز و آن جسارت، هرگز از طلحه راضی نشد.

۳. در جنگ جمل، طلحه به دست مروان بن حکم که دوست و همراهش بود کشته شد؛ به دو دلیل: نخست ترس از اینکه حکومت به دست طلحه بیفتد و دوم اینکه احتمال داد با هشدارهای علی علیه‌السلام، او نیز مانند زبیر میدان را رها کند.

در کتاب «الجمل» شیخ مفید آمده است: حضرت پس از جنگ جمل در میان کشتگان قدم می‌زدند تا به طلحه رسیدند؛ فرمان دادند او را بنشانند و با او سخن گفتند: آیا اکنون که جان سپردی، جایگاه علی را دریافتی؟ آیا آن جایگاهی را که برایت ترسیم کرده بودم (در صورت ایستادگی در برابرم) مشاهده کردی؟

فردی از قاریان گفت: او مرده است، سخن‌گفتن با او چه سودی دارد؟ حضرت فرمودند: او سخن مرا کاملاً می‌شنود و اگر اذن الهی بود و لب به سخن می‌گشود، متوجه می‌شدید که کاملاً به جایگاه و حقانیت ما اقرار می‌کرد! اما دیگر برای او دیر شده است.

سپس «معبد بن مقداد» (پسر مقداد صحابی) را در میان کشتگان دیدند و فرمودند: خداوند پدر او را رحمت کند که انسانی نیکوکار، یارویاور و مطیع ما بود؛ اما فرزند خوبی نداشت!

۴. و اما زبیر؛ وی فرزند صفیه (عمه پیامبر و امام علی علیهماالسلام) بود. او جزو پنج نفر نخستین مسلمان بود؛ جایگاه بزرگی که متأسفانه در طول زندگی دچار انحراف شد.

۵. سوابق بسیاری در اسلام داشت؛ اما متأسفانه فردی جاه‌طلب بود و تأثیر بسیاری نیز از فرزندش عبدالله می‌گرفت. حضرت پیش از جنگ جمل بار دیگر او را نصیحت کردند و سوگند دادند که دروغ نگوید و خاطراتی از زمان پیامبر را به وی یادآوری کردند. سپس پرسیدند: آیا به یاد داری که پیامبر فرمود: تو روزی با همین علی می‌جنگی درحالی‌که ستمکاری و علی بر حق است؛ مراقب باش تا خود را در این دام نیندازی؟

زبیر اقرار کرد و دگرگون شد و راه خود را از اصحاب جمل جدا ساخت؛ تلاش‌های یاران و پسرش نیز رأی او را تغییر نداد. وی در بیابانی به نام «وادی‌السباع» زیر درختی مشغول نماز شد و چون در وضعیت جنگی بودند، فردی از سپاه حضرت بر او تاخت و او را کشت. آن فرد شمشیر و انگشتر وی را به امید پاداش نزد حضرت برد، اما ایشان اندوهگین شدند و در پاسخ به اصرار آن مرد، حدیثی از پیامبر خواندند که: به قاتل پسر صفیه (زبیر) بشارت آتش دوزخ را بده! در اینجا بود که قاتل با همان شمشیر زبیر، خود را کشت.

اینجاست که می‌بینیم امیرالمؤمنین با کسانی که افراط‌گونه عثمان را کشتند و یا با زبیر، برخوردی یکسان دارند؛ چرا که در مکتب اسلام، قتل و غارت جایگاهی ندارد. حضرت حتی هنگامی که می‌جنگند، نبردشان بر سر مکتب است تا دین و امنیت پایدار بماند.

نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ الْعَاقِبَهِ

 

این اثر برای استفاده آموزشی می‌باشد و هرگونه استفاده مالی از آن شرعاً مجاز نمی‌باشد