ممنون از صبر و شکیبایی شما...

بسم‌الله الرحمن الرحیم

خطبه ۲۷

دانلود

متن:

و من خطبه له (علیه السلام) و قد قالها یستنهض بها الناس حین ورد خبر غزو الأنبار بجیش معاویه فلم ینهضوا. و فیها یذکر فضل الجهاد، و یستنهض الناس، و یذکر علمه بالحرب، و یلقی علیهم التبعه لعدم طاعته:

فضل الجهاد:

أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّهِ أَوْلِیَائِهِ وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَهُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَهُ. فَمَنْ تَرَکَهُ رَغْبَهً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ وَ دُیِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَهِ وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ وَ أُدِیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْیِیعِ الْجِهَادِ وَ سِیمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ.

إستنهاض الناس:

أَلَا وَ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُکُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَیْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً وَ قُلْتُ لَکُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یَغْزُوکُمْ، فَوَاللَّهِ مَا غُزِیَ قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا؛ فَتَوَاکَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَیْکُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکَتْ عَلَیْکُمُ الْأَوْطَانُ. [فَهَذَا] وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ [وَ] قَدْ وَرَدَتْ خَیْلُهُ الْأَنْبَارَ وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکْرِیَّ وَ أَزَالَ خَیْلَکُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا وَ لَقَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کَانَ یَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَهِ الْمُسْلِمَهِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَهِ فَیَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ، ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ کَلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ. فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ کَانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً.

ترجمه:

اما بعد (از حمد و ثناى الهى بدانید) جهاد درى از درهاى بهشت است که خداوند آن را به روى دوستان (خاص خود) گشوده است، و آن لباس تقوى، زره محکم خداوند و سپر مطمئن او است. هر کس آن را از روى بى اعتنایى (نه به خاطر عذر) ترک کند خدا لباس ذلّت و خوارى در اندام او مى پوشاند، بلا از هر سو او را احاطه مى کند و گرفتار حقارت و پستى مى شود، عقل و فهم او تباه مى گردد و به خاطر تضییع جهاد حق از او گرفته مى شود، در راه نابودى پیش مى رود و از عدالت محروم مى گردد!

 آگاه باشید! من، شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با این گروه (معاویه و حاکمان شام) فرا خواندم و گفتم پیش از آن که آنها با شما نبرد کنند، با آنان بجنگید (و به استقبال آنها به بیرون مرزها بروید) به خدا سوگند! هر زمان، قوم و ملّتى در درون خانه اش، مورد هجوم دشمن قرار گرفته، ذلیل و خوار شده است، امّا شما، هر کدام، مسؤولیت را به گردن دیگرى انداختید و دست از یارى هم برداشتید تا آن که مورد هجوم پى درپى دشمن واقع شدید و سرزمین هایتان از دست رفت.

(اکنون بشنوید یکى از فرماندهان لشکر غارتگر شام) اخو غامد (سفیان بن عوف ـ از قبیله بنى غامد ـ) به شهر انبار، حمله کرده و لشکر او، وارد آن شهر شده اند و حسّان بن حسّان بکرى (فرماندار و نماینده من) را کشته و مرزبانان شما را از آن سرزمین بیرون رانده است. به من خبر رسیده است که یکى از آنها، به خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمان دیگرى که در پناه اسلام جان و مالش محفوظ بوده، وارد شده و خلخال و دستبند و گردن بندها و گوشواره هاى آنان را از تنشان بیرون آورده است، در حالى که هیچ وسیله اى براى دفاع از خود، جز گریه و زارى و التماس نداشته اند! آنها (بعد از این همه جنایات)، با غنائم فراوانى، به شهر و دیار خود بازگشته اند بى آن که حتى یک نفر از آنان آسیب ببیند یا خونى از آنها ریخته شود. اگر به خاطر این حادثه (بسیار دردناک)، مسلمانى از شدّت تأسّف و اندوه بمیرد، ملامتى بر او نیست، بلکه به نظر من، سزاوار است.

تفسیر:

خطبه جهادی

(این خطبه حول محور جهاد است)

حضرت این خطبه را برای برانگیختن مردم به جهاد و نکوهش کسانی که از رفتن به میدان نبرد خودداری می‌کردند، بیان فرموده‌اند.

✳️ مقدمه‌ای پیش از خطبه:

جمله‌ای از ابن ابی‌الحدید نقل شده است؛ وی نام برخی از فصیح‌ترین سخنوران تاریخ عرب را در عرصه کارزار ذکر کرده و می‌گوید: اگر نوشته‌های تمام سخنوران پرآوازه را که درباره جهاد نگاشته‌اند، با متنی که در خطبه ۲۷ آمده است مقایسه کنیم، گویی یک نفر با شمشیری صیقل‌خورده و براق به جنگ دشمن برود و دیگری با شمشیری چوبی و پلاستیکی.

آن شمشیر آب‌دیده کجا و این شمشیر پلاستیکی کجا؟

ابن ابی‌الحدید می‌گوید: هرچه کلام درباره جنگ و جهاد شنیده‌اید یک سو، و کلام علی (ع) هنگامی که از جهاد سخن می‌گوید سوئی دیگر؛ گویی شمشیر ذوالفقار را در دهان می‌چرخاند و همه سخنوران را در گوشه‌ای محدود و محصور می‌سازد. ابن ابی‌الحدید خود اهل‌فن است و می‌داند کلام امیرالمؤمنین در این خطبه از چه جایگاه والایی برخوردار است.

🛑 «أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّهِ»

پس از حمد و ثنای الهی، ای مردم بدانید که جهاد، دری از درهای بهشت است. بهشت درجات و درهای متعددی دارد.

بدانید یکی از درهای بهشت، باب المجاهدین نام دارد. هر کس به‌تناسب عمل خویش وارد بهشت می‌شود و مجاهدان درگاهی اختصاصی دارند. در روایات آمده است که مجاهدان در حالی وارد بهشت می‌شوند که عموم مردم در صف حسابرسی ایستاده‌اند.

🛑 «فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّهِ أَوْلِیائِهِ»

خداوند این درِ جهاد را برای خواص از اولیای خود گشوده است.

یعنی از میان اولیای الهی، تنها خواص هستند که توفیق می‌یابند در راه خدا و برای برافراشتن پرچم توحید گام بردارند.

🛑 «وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَی»

معنای ساده‌ی آن این است: جهاد، جامه و لباس تقواست. یعنی اگر کسی اهل تقوا باشد، مجاهدت می‌کند و تنها کسانی که ایمانی راسخ دارند، اهل جهادند و از جان خود می‌گذرند.

حضرت می‌فرمایند این جهاد، خودپوششی برای محافظت از تقواست.

در آغاز راه، همه توفیق جهاد پیدا نمی‌کنند؛ خداوند از میان خوبان غربال می‌کند و خواصِ اولیا را که چنین ویژگی برجسته‌ای دارند، به توفیق جهاد نائل می‌سازد.

همواره توصیه به تقوا شده است، اما تقوای بدون پوشش ایمن، آسیب‌پذیر است. تقوای بدون جهاد مانند رزمنده‌ای در میدان جنگ است که نه شمشیر دارد، نه کلاه‌خود، نه زره و نه سپر؛ چنین تقوایی ممکن است هر لحظه از دست برود و با هجوم هر سختی، شخص پا پس بکشد. تقوا تا زمانی که جامه جهاد را بر تن نکرده باشد، مانند سربازی بدون سپر دفاعی است که به‌سرعت از پای درمی‌آید و بر زمین می‌افتد.

تقوا بدون مجاهدت بی‌معناست و به معنای گوشه‌نشینی و عزلت نیست؛ چنان‌که پیامبر اکرم (ص) فرمودند: در اسلام رهبانیت وجود ندارد و رهبانیت امت من همان جهاد است: «رُهْبَانِیهُ أُمَّتِی الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ».

اگر کسی خواهان تقوا، سلوک و عرفان واقعی است، باید مجاهدت کند. حضرت از مفهوم جهاد به این حقیقت می‌رسند که هر کس لباس جهاد را بر روی تقوای خود نپوشاند، پارسایی او در معرض نابودی قرار می‌گیرد. برای حفظ تقوا، مجاهدت لازم است؛ چه جهاد به معنای عام آن (جهاد اصغر، جهاد اکبر و جهاد تبیین) و چه در نهج‌البلاغه که منظور اصلی از جهاد، جهاد با شمشیر است. تقوایی که آراسته به جامه جهاد نباشد، به‌سرعت از پای درمی‌آید.

🛑 «وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِینَهُ وَ جُنَّتُهُ الْوَثِیقَهُ»

و جهاد، زره استوار و سپر اطمینان‌بخش خداوند است.

زره محکم الهی همین جهاد است. سپر استوار خدا که در دست پرهیزگاران قرار دارد، همان نبرد در راه اوست. اگر جامعه‌ای آزاد و آباد می‌خواهید، راه آن جهاد است؛ زیرا دژی استوار است که مانع نفوذ دشمن می‌شود.

🛑 «فَمَنْ تَرَکهُ رَغْبَهً عَنْهُ أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ»

پس هر کس از روی بی‌میلی جهاد را رها کند، خداوند جامه خواری بر تن او می‌پوشاند و بلا بر او فرومی‌ریزد.

البته گروهی (مانند زنان، پیران و بیماران) از جهاد معاف هستند.

در حکمت ۲۵۲ آمده است: «الْجِهَادُ عِزٌّ لِلْإِسْلَامِ»؛ جهاد مایه عزت اسلام است. اگر جامعه‌ای به جهاد نرود، خداوند لباس ذلت بر قامت آن می‌پوشاند. جهاد عزت‌آفرین است و سستی در آن سبب می‌شود حکومت به دست نااهلان بیفتد و جامعه جامه خواری به تن کند.

خداوند مردم را از راه‌های غیرعادی ذلیل نمی‌کند؛ بلکه خودداری از جهاد، به طور طبیعی و عادی لباس خواری را بر اندام جامعه می‌پوشاند.

🛑 «وَ دُیثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَهِ»

و به خواری و فرومایگی محکوم می‌گردد.

کسی که جهاد را بدون عذر موجه ترک کند، خوار و بی‌مقدار می‌شود؛ دچار کوچکی و ذلت می‌گردد.

هر کس بدون دلیل از جهاد سرباز زند، خداوند او را به بدترین شکل ممکن به خواری می‌کشاند.

🛑 «وَ ضُرِبَ عَلَی قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ»

و بر قلبش مهر گمراهی و پریشانی زده می‌شود و عقلش را از دست می‌دهد.

خداوند عقل او را تباه می‌سازد؛ چرا که عقل سلیم حکم می‌کند انسان مصلحت عموم را بر عافیت فردی ترجیح دهد. ازدست‌رفتن عقل و سرگردانی، از پیامدهای ترک جهاد است.

🛑 «وَ أُدِیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییعِ الْجِهَادِ»

و به سبب ضایع کردن جهاد، حق از او گرفته شده و دولت به دست باطل می‌افتد.

اگر کسی جهاد را رها کند، حق از او سلب می‌شود؛ از مسیر حق فاصله گرفته و همگام باطل می‌گردد. منظور این است که وقتی مردم جهاد را ضایع کنند، دیگر رشته کار از دستشان خارج می‌شود و فرمانروایان ستمگر بر آنان مسلط می‌گردند.

🛑 «وَ سِیمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ»

و به تحمل خواری تن در می‌دهد و از عدالت محروم می‌گردد.

چنین کسی در تنگنای خواری رانده می‌شود و در حق او انصاف رعایت نخواهد شد.

به‌طورکلی آثار ترک جهاد عبارت‌اند از:

۱. ذلت و خواری

۲. دوری از حق

۳. تباهی عقل و سرگردانی

۴. حرکت در تاریکی و سقوط

۵. محرومیت از عدل و انصاف

🛑 «أَلَا وَ إِنِّی قَدْ دَعَوْتُکمْ إِلَی قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَیلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً»

آگاه باشید! من شما را شب‌وروز، و در نهان و آشکار به جنگ با این قوم (معاویه و شامیان) فراخواندم.

من بارها به شما گفتم که پیش از هجوم آنان، کمر به جهاد ببندید.

🛑 «وَ قُلْتُ لَکمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ یغْزُوکمْ»

و به شما گفتم با آنان بجنگید، پیش از آنکه آن‌ها با شما بجنگند.

(این جمله از مهم‌ترین راهبردهای حضرت در مواجهه با دشمنان جامعه اسلامی است.)

موضع ما در برابر دشمنان باید چگونه باشد؟

اگر دشمن برای جنگ با شما بسیج شد، شما نیز باید آماده شوید و مجاهدت کنید.

(در اینجا بحث جهاد ابتدایی مطرح می‌شود)

آیا می‌توان به کشور ظالمی که هنوز تهدیدی ایجاد نکرده است، در گام نخست حمله کرد؟

یا اینکه جنگ تنها با کسی رواست که به قلمرو مسلمانان و شیعیان تعرض کرده باشد؟

برخی با دلایل خود این امر را جایز می‌دانند و برخی دیگر رد می‌کنند.

اما ابن ابی‌الحدید می‌گوید: هرچه در تاریخ نگریستم، ندیدم علی (ع) آغازگر هیچ جنگی باشد؛ بلکه ابتدا او را با سلاح تهدید کردند و سپس حضرت به روی آنان شمشیر کشید.

✳️ منظور این است که پیش از اقدام عملی دشمن و پیشروی او، به مواضعش هجوم ببرید. این به معنای تأیید جهاد ابتدایی نیست، بلکه شیوه‌ی صحیح دفاع است.

جنگ همواره مقدماتی دارد که از پیش فراهم می‌شود؛ بنابراین باید پیش از حمله نهایی، جلوی پیشروی آنان را گرفت.

جهاد یعنی نگذارید تیرهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و نظامی دشمن به مرزهای شما اصابت کند؛ نگذارید دشمن به شهرهایتان وارد شود.

اگر پس از شلیک تیر و فرودآمدن ضربه به فکر چاره بیفتید، شکست شما قطعی خواهد بود.

وقتی دشمن به مرکز شهر برسد، تمامی زیرساخت‌ها و امنیت روانی جامعه را ویران می‌کند. اگر امنیت آسیب ببیند، حتی در صورت عقب راندن دشمن نیز این تجربه با ذلت همراه خواهد بود.

عزت در آن است که از همان آغاز نگذارید پای دشمن به مرزهای کشور گشوده شود.

🛑 «فَوَاللَّهِ مَا غُزِی قَوْمٌ قَطُّ فِی عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا»

یکی از شاگردان امام صادق (ع) عرض کرد: این کلام را باید با طلا نوشت. حضرت فرمودند: این سخنی قدسی و عرشی است و با طلا قابل‌مقایسه نیست؛ چرا که طلا فلزی گران‌بها و کمیاب در زمین است، درحالی‌که ارزش سخن ما فراتر از این سنجش‌هاست و طلا در مقایسه با این کلام بهایی ندارد.

به خدا سوگند، هیچ ملتی در میان خانه و سرزمین خود مورد حمله قرار نگرفت مگر آنکه ذلیل و مغلوب شد. هر ملتی که دست روی دست گذاشت و نظاره کرد تا دشمن به خانه‌اش برسد، طعم شکست را چشید.

اما شما در برابر این دوراندیشی و تیزبینی علی چه کردید؟

🛑 «فَتَوَاکلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّی شُنَّتْ عَلَیکمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِکتْ عَلَیکمُ الْأَوْطَانُ»

کار را به یکدیگر واگذار کردید و همدیگر را خوار ساختید تا آنکه غارتگران پی‌درپی به شما هجوم آوردند و سرزمین‌هایتان از تصرف شما خارج شد.

هر یک از شما وظیفه را به دیگری احاله کرد و در هنگام هجوم، به یاری یکدیگر نشتافتید. آن‌قدر سستی به خرج دادید که از هر سو مورد تاخت‌وتاز قرار گرفتید و میهنتان غصب گردید.

✳️ کتابی به نام «الغارات» نوشته‌ی ابراهیم بن هلال ثقفی کوفی (متوفای اوایل قرن سوم هجری) وجود دارد. الغارات به معنای غارت‌ها و جنگ‌های پارتیزانی و ایذایی است و نام کتاب نیز از همین بخش از خطبه («عَلَیکمُ الْغَارَاتُ») برگرفته شده است.

یاران معاویه به شهرهای تحت فرمان حضرت حمله می‌کردند، دست به تخریب می‌زدند و بازمی‌گشتند.

هدف از نگارش این کتاب:

ثقفی کوفی حوادث دو سال پایانی حکومت حضرت و حملات غارتگرانه معاویه و یارانش را به‌تفصیل روایت کرده است. این کتاب در زمره‌ی معتبرترین منابع تاریخی درباره زندگانی امیرالمؤمنین (ع) و نبردهای ایشان به شمار می‌رود.

⬅️ اصل ماجرای انبار:

✳️ «فَهَذَا أَخُو غَامِدٍ»

سفیان بن عوف غامدی، از سرداران سپاه معاویه، مأمور شد تا از شام به‌قصد شبیخون و حملات ایذایی به شهرهای مرزی عراق مانند حِیت، انبار و مدائن حرکت کند. او مأموریت داشت در مسیر خود دست به جنایت، غارت، آتش‌سوزی و قتل بزند و هر کسی را که در برابرش ایستادگی کرد، به شدیدترین وجه به قتل برساند و سپس به شام بازگردد.

معاویه به او گفته بود: اگر بتوانی سه شهر از قلمرو حکومت علی را دستخوش ناامنی کنی، پیروزی بزرگی برای ما و شام خواهد بود.

اگر اقتصاد و امنیت شهرهای تحت فرمان علی را مختل کنی، اساس حکومت او فرو خواهد پاشید.

سفیان غامدی آمد، به‌راحتی از شهرها عبور کرد و فجایعی به بار آورد تا اینکه به شهر انبار در عراق رسید.

او شهر را ویران کرد، دست به کشتار زد و پادگان نظامی و اسلحه‌خانه را به آتش کشید. در این میان، فرماندار حضرت در این شهر، حسان بن حسان بکری، یک‌تنه همراه با سی نفر از یاران خود در برابر مهاجمان ایستادگی کرد تا اینکه به شهادت رسید.

سپاه شش‌هزارنفری سفیان غامدی بدون تحمل هیچ جراحت و آسیبی، به‌راحتی شهر را به مقصد شام ترک کردند.

وی در گزارش خود که در کتاب الغارات آمده، نگاشته است: جنگی به این آسانی و شیرینی ندیده بودم؛ چرا که هیچ مانعی بر سر راه ما نبود.

هنگامی که این خبر ناگوار به امیرالمؤمنین (ع) رسید، به مردم فراخوان دادند که حسان دست‌تنها مانده و شهر در حال سقوط است؛ بشتابید و یاری‌اش کنید، اما کسی آماده‌ی کارزار نشد و مردم به کمک انبار نرفتند.

در کتاب الغارات آمده است که حضرت در آن روزها به‌شدت بیمار بودند و توان سوارشدن بر اسب را نداشتند؛ بااین‌حال پیاده به راه افتادند و خود را به «نخیله» رساندند؛ منطقه‌ای در بیرون شهر که لشکرگاه کوفه بود.

حضرت منتظر ماندند، اما جز گروهی اندک کسی گرد ایشان جمع نشد. آنان آمدند و گفتند: ای امیرالمؤمنین، ما خود غائله را ختم می‌کنیم و تو را کفایت می‌نماییم: «نَحْنُ نَکفِیک».

آسوده‌خاطر باشید؛ ما می‌رویم و کار را تمام می‌کنیم.

حضرت فرمودند: «مَا تَکفُونِی وَ لَا تَکفُونَ أَنْفُسَکمْ»؛

شما از عهده‌ی کفایت خود نیز برنمی‌آیید، چه رسد به اینکه بخواهید سختی‌های این شهر مصیبت‌زده را برطرف سازید.

سرانجام گروهی اعزام شدند، اما کار از کار گذشته بود؛ حسان شهید گشته و سپاه معاویه به‌سلامت بازگشته بودند.

این واقعه تلخ، حضرت را وادار ساخت تا خطبه‌ی ۲۷ را بنگارند. ایشان به دلیل بیماری و اندوه فراوان، با مردم سخن نگفتند؛

بلکه نوشته‌ی خطبه را به غلام خود، سعد، سپردند تا آن را در مسجد برای مردم بخواند.

خود حضرت نیز در کنار درِ مسجد با حالتی رنجور بر سکویی نشستند تا قرائت دست‌نوشته‌شان را توسط غلام نظاره کنند.

🛑 «وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ وَ قَدْ وَرَدَتْ خَیلُهُ الْأَنْبَارَ»

و اینک فرستاده‌ی قبیله غامد (سفیان غامدی) با سواران خود وارد شهر انبار شده و دست به قتل و غارت‌زده است.

🛑 «وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَکرِی»

و حسان بن حسان بکری، فرماندار دلاور ما را به شهادت رسانده است.

🛑 «وَ أَزَالَ خَیلَکمْ عَنْ مَسَالِحِهَا»

و مرزبانان و نیروهای نظامی شما را از پایگاه‌ها و اسلحه‌خانه‌هایشان عقب رانده است.

آن‌ها نیروهای نظامی ما را پراکنده ساخته، شهر را تصرف کرده و اسلحه‌خانه را غارت نموده‌اند.

🛑 «وَ قَدْ بَلَغَنِی أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ کانَ یدْخُلُ عَلَی الْمَرْأَهِ الْمُسْلِمَهِ»

به من خبر رسیده است که مردی از لشکریان شام، بی‌پروا وارد خانه‌ی زنی مسلمان شده است.

🛑 «وَ الْأُخْرَی الْمُعَاهَدَهِ»

و دیگری به خانه‌ی زنی غیرمسلمان که در پناه حکومت اسلامی بوده (معاهده)، هجوم برده است.

زن غیرمسلمانی که در سایه‌ی پیمان با مسلمانان زندگی می‌کرد و ما متعهد به حفاظت از جان و مال او بودیم.

🛑 «فَینْتَزِعُ عِجْلَهَا وَ قُلْبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رِعَاثَهَا»

و زیورآلات او از جمله خلخال، دستبند، گردن‌بند و گوشواره‌هایش را به‌زور و با خشونت از بدنش جدا ساخته است.

🛑 «مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ»

و آن زنان در برابر این ستم، هیچ وسیله‌ی دفاعی جز گریه‌وزاری و طلب یاری نداشتند.

آن‌ها هیچ راهی نداشتند جز اینکه عبارت استرجاع («إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ») را بر زبان جاری کنند، یا هق‌هق‌کنان و با التماس از مهاجمان بخواهند که رهایشان کنند و به آنان رحم آورند.

در این فاجعه تفاوتی میان زن مسلمان و غیرمسلمانِ تحت لوای حکومت اسلامی نیست؛ هر دو از نوامیس جامعه به شمار می‌رفتند که مورد تعرض قرار گرفتند.

🛑 «ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِینَ»

سپس شامیان با غنایم فراوان و دست پر بازگشتند.

هیچ‌کس راه را بر آنان نبست و حتی تیری به سویشان پرتاب نشد. مردم سستی ورزیدند و دشمنان با غنایم بسیار مراجعت کردند.

🛑 «مَا نَالَ رَجُلاً مِنْهُمْ کلْمٌ وَ لَا أُرِیقَ لَهُمْ دَمٌ»

بدون اینکه حتی یک نفر از آنان زخمی بردارد یا خونی از ایشان ریخته شود.

آن‌ها مرتکب قتل، آتش‌سوزی، غارت و تعرض به نوامیس شدند، اما مردم کوفه آسوده‌خاطر نشستند و از مظلومان دفاع نکردند.

🛑 «فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا کانَ بِهِ مَلُوماً»

به خدا سوگند، اگر مرد مسلمانی پس از شنیدن این فاجعه از اندوه و تأسف دق کند و بمیرد، هرگز سزاوار سرزنش نیست.

🛑 «بَلْ کانَ بِهِ عِنْدِی جَدِیراً»

بلکه چنین مرگی در نظر من شایسته و سزاوار است.

در چنین شرایطی، مرگ از زندگی توأم با ذلت سزاوارتر است. بدا به حال شما که عذر و بهانه آوردید، شهر را رها کردید و این لکه ننگ را پذیرفتید.

مرگ از سر غیرت دینی چقدر ارزشمند است.

بسیار اندک پیش می‌آمد که مردی جنگاور و شجاع همچون علی (ع) بگرید؛ اما این حادثه از مواردی بود که اندوه عمیقی بر دل ایشان نهاد و چشمانشان را اشک‌بار ساخت.

دانلود

متن:

فَیَا عَجَباً عَجَباً، وَ اللَّهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِکُمْ عَنْ حَقِّکُمْ، فَقُبْحاً لَکُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَى یُغَارُ عَلَیْکُمْ وَ لَا تُغِیرُونَ وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ وَ یُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ؛ فَإِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی أَیَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّهُ الْقَیْظِ أَمْهِلْنَا یُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ وَ إِذَا أَمَرْتُکُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّهُ الْقُرِّ أَمْهِلْنَا یَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ؛ کُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ، فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ.

البرم بالناس:

یَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ، حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ، لَوَدِدْتُ أَنِّی لَمْ أَرَکُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْکُمْ مَعْرِفَهً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً. قَاتَلَکُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِی قَیْحاً وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِی غَیْظاً وَ جَرَّعْتُمُونِی نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَیَّ رَأْیِی بِالْعِصْیَانِ وَ الْخِذْلَانِ، حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَیْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِی طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ وَ لَکِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ. لِلَّهِ أَبُوهُمْ! وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً وَ أَقْدَمُ فِیهَا مَقَاماً مِنِّی؟ لَقَدْ نَهَضْتُ فِیهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِینَ وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّینَ؛ وَ لَکِنْ لَا رَأْیَ لِمَنْ لَا یُطَاع.

ترجمه:

شگفتا، شگفتا! به خدا سوگند قلب را مى میراند و غم و اندوه را (به روح انسان) سرازیر مى کند که آنها (شامیان غارتگر) در مسیر باطل خود، چنین متّحدند و شما، در طریق حقّتان، این گونه پراکنده و متفرّق! روى شما زشت باد! و همواره غم و اندوه قرینتان باشد! چرا که (آنچنان سستى و پراکندگى به دشمن نشان دادید که) هدف تیرها قرار گرفتید، پى درپى به شما حمله مى کنند و شما به حمله متقابل دست نمى زنید! با شما مى جنگند و شما با آنها پیکار نمى کنید! آشکارا، معصیت خدا مى شود و شما، (با اعمال نادرستتان) به آن رضایت مى دهید!

هر گاه، در ایّام تابستان فرمان حرکت به سوى دشمن را دادم، گفتید: «اکنون، شدّت گرما است; اندکى ما را مهلت ده تا سوز گرما فرو نشیند!» و اگر در زمستان، این دستور را به شما دادم، گفتید: «اکنون، هوا فوق العاده سرد است; بگذارید سوز سرما آرام گیرد.» ولى همه اینها بهانه هایى است براى فرار از گرما و سرما. جایى که شما از سرما و گرما (این همه وحشت دارید و) فرار مى کنید، به خدا سوگند! از شمشیر (دشمن) بیشتر فرار خواهید کرد.

اى مرد نمایانى که در حقیقت مرد نیستید! آرزوهاى شما مانند آرزوهاى کودکان است! و عقل و خرد شما مانند عروسان حجله نشین! (که جز به زر و زیور و عیش و نوش، به چیزى نمى اندیشند). دوست داشتم که هرگز شما را نمى دیدم و نمى شناختم، همان شناختى که سرانجام، به خدا سوگند! پشیمانى بار آورد و خشم آور و غم انگیز بود. خداوند شما را بکشد (و از رحمتش دور سازد)! که این همه، خون به دل من کردید، سینه مرا پر از خشم ساختید و کاسه هاى غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید!

با نافرمانى و ترک یارى، نقشه هاى مرا (براى سرکوبى دشمن) تباه کردید تا آنجا که (امر بر دوست و دشمن مشتبه شد) و قریش گفتند: «پسر ابوطالب، مرد شجاعى است، ولى از فنون جنگ آگاه نیست»! خدا پدرشان را حفظ کند! آیا هیچ یک از آنها، از من با سابقه تر و پیشگام تر در میدان هاى نبرد بوده است؟ من آن روز که آماده جنگ شدم (و گام در میدان نهادم) هنوز بیست سال از عمرم نگذشته بود و الآن، از شصت سال هم گذشته ام، ولى چه کنم؟ آن کس که فرمانش را اطاعت نمى کنند طرح و نقشه تدبیرى ندارد (و هر اندازه صاحب تجربه و آگاه باشد، کارش به جایى نمى رسد).

تفسیر:

خطبه جهادی

حکمت ۲۶۱ نیز در فضای همین خطبه قرار دارد.

«فَیا عَجَباً عَجَباً»

بسیار در شگفتم.

تأکیدِ شگفتی در شگفتی است.

تعجب آن‌گاه پدید می‌آید که چیزی از حالت طبیعی خود خارج شده باشد.

«وَاللهِ یمیتُ القَلبَ وَ یجلِبُ الهَمَّ اجتماعُ هؤُلاءِ القَومِ عَلی باطِلِهِم وَ تَفَرُّقُکم عَن حَقِّکم»

به خدا سوگند، این اندوه آن‌چنان سنگین است که دل را می‌میرند و جان را مکدر می‌سازد.

این حادثه، غم و اندوه را بر دل فرومی‌ریزد.

و این غصه چیست؟

آن اندوهی که بر جان امیرالمؤمنین نشسته، همین است:

دشمنان، با آنکه بر باطل‌اند، گرد یکدیگر جمع می‌شوند.

پیرامونِ معاویه باطل حلقه می‌زنند و از او فرمان می‌برند.

اما علی، حقِ مطلق است و شما پیرامون او گرد نمی‌آیید؛ پراکنده‌اید و به سخن امام خود گوش نمی‌سپارید.

سخن باطل شنیده می‌شود؛ اما سخن حق بر زمین می‌ماند.

«فَقُبحاً لَکم وَ تَرَحاً حینَ صِرتُم غَرَضاً یرمی»

زشت باد حال شما.

ننگ بر شما.

اندوه و تباهی بر جانتان فروریزد که خود را آماج تیر دشمن ساخته‌اید.

دشمن به‌سوی شما تیر می‌افکند و شما از روی بی‌همتی و به سبب تفرقه و اختلافی که دارید، سینه خویش را هدف تیر آنان قرار داده‌اید و خاموش نشسته‌اید.

«یغارُ عَلَیکم وَ لا تُغیرونَ وَ تُغزونَ وَ لا تَغزون»

دشمن به شما یورش می‌آورد و اموالتان را غارت می‌کند، و شما آسوده نشسته‌اید و مقابله نمی‌کنید.

دشمن شما را آماج هجوم و غزوه قرار می‌دهد؛ اما شما بر او پیش‌دستی نمی‌کنید و به او حمله نمی‌برید.

«وَ یعصی اللهُ وَ تَرضَون»

فرمان خدا شکسته می‌شود و شما به آن رضایت می‌دهید.

کشتار و غارت اموال مسلمانان، گناه کوچکی نبود.

اینکه سخن حقِ امام شما بر زمین بماند نیز معصیت اندکی نبود.

اما شما به همه این‌ها رضایت دادید.

مردم کوفه، هر یک خود را شیعه علی می‌دانستند و هیچ‌یک طرف‌دار معاویه نبودند؛ اما چون سخن امام را نشنیدند، فرمان او را بر زمین گذاشتند و حق را یاری نکردند، کارشان در حکم همراهی با باطل بود.

«فَاِذا اَمَرتُکم بِالسَّیرِ اِلَیهِم فی اَیامِ الحَرِّ»

هرگاه شما را در روزهای سوزان تابستان به رویارویی با یاران معاویه فراخواندم،

«قُلتُم هذِهِ حَمارَّهُ القَیظِ اَمهِلنا یسَبِّخ عَنَّا الحَرُّ»

بهانه آوردید و گفتید: آفتاب کوفه بسیار سوزان است.

تابستان، فصل برداشت محصول و موسم آسایش است.

به ما مهلتی بده تا گرما فروبنشیند؛ آن‌گاه همراهی خواهیم کرد.

در این تعبیر، گرمای تابستان به زغالِ افروخته تشبیه شده است.

«وَاِذا اَمَرتُکم بِالسَّیرِ اِلَیهِم فِی الشِّتاءِ قُلتُم هذِهِ صَبّارَهُ القُرِّ اَمهِلنا ینسَلِخ عَنَّا البَردُ»

و هرگاه در زمستان شما را به جهاد با دشمن فراخواندم، گفتید:

هوا سخت سرد و یخ‌بندان است.

این تعبیرها در تأکید یکدیگر آمده‌اند.

به ما فرصت بده تا سرما بگذرد، آن‌گاه در خدمت خواهیم بود.

در هر فصلی که دعوتتان کردم، بهانه‌ای تازه ساختید.

این فرصت خواستن‌ها و مهلت جویی‌ها، انسان را از مکتب علی دور می‌کند.

فرصت برای خمس و زکات، فرصت برای توبه، فرصت برای نماز اول وقت، فرصت برای واجبات و احترام به دیگران، و به تأخیرانداختن همه این‌ها با این بهانه که هنوز وقت هست و دیر نشده است.

ناگهان می‌بینی که یک‌باره دیر شده است.

فردا، جبران امروز را نمی‌کند.

هر زمان و هر لحظه که هنگام کار است، باید پیشی گرفت.

در کار خیر باید بی‌درنگ اقدام کرد.

در همه امور، این خصلت کوفیان نباید در کسی نفوذ کند و رخ بنماید.

«کلُّ ذلِک فِراراً مِنَ الحَرِّ وَ القُرِّ فَاِذا کنتُم مِنَ الحَرِّ وَ القُرِّ تَفِرّونَ فَاَنتُم وَاللهِ مِنَ السَّیفِ اَفَرُّ»

شما که از گرما و سرما این‌گونه می‌گریزید،

و با بهانه‌تراشی می‌خواهید از زیر بار مسئولیت فرار کنید،

به خدا سوگند، از شمشیر گریزان‌ترید.

شما از شمشیر می‌ترسید.

در صدر اسلام، نه سلاحی در کار بود و نه تجهیزات کاملی؛ مردم با دست‌های خالی و گاه با چوب‌دستی به میدان می‌رفتند، درحالی‌که خسته، گرسنه و پیاده بودند، و در دل همه آن محرومیت‌ها پیروزی را به دست آوردند.

باید از آسایش دل کند؛ زیرا در دل رنج‌ها و سختی‌هاست که مقامات علمی، معنوی و پیروزی نصیب انسان می‌شود.

این راه، زحمت مضاعف می‌طلبد.

شما که تابِ سرما را ندارید، چگونه ضرب شمشیر را تحمل خواهید کرد؟

وقتی آتش‌دل شعله‌ور باشد، آتش جنگ کمتر احساس می‌شود.

آن‌گاه که انگیزه و هدف والا باشد، توان تحمل نیز بیشتر می‌شود.

اگر مقصد، قله باشد، خارهای میان راه کسی را از پا نمی‌اندازد.

وقتی هدف بلند باشد، عقب‌نشینی معنا ندارد و سختی و رنج آسان‌تر تحمل می‌شود.

در کتاب مصباح السعاده فی شرح نهج‌البلاغه، «ج۴ ص ۲۱»، از ابن قُطیبه دینوری نقل شده است:

روزی معاویه یاران خود را گرد آورد و گفت: از گوشه‌ای از سرزمین خبری به من رسیده و حادثه‌ای رخ‌داده است؛ آیا شما آماده‌اید جان‌فشانی کنید؟

یارانش گفتند: «سمعاً و طاعهً»؛ فرمان بده، وظیفه ما این است که بگوییم چشم.

همین ماجرا به گوش امیرالمؤمنین رسید که معاویه چنین کرده است.

حضرت نیز برای آزمودن یاران خود همین شیوه را به کار گرفت.

یاران را گرد آورد و فرمود: به من خبری رسیده که در گوشه‌ای از سرزمین حادثه‌ای رخ‌داده است؛ آیا آماده‌اید جان‌فشانی کنید؟

مردی منافق برخاست و گفت: ما مشاوران خوبی هستیم؛ در هر مشکلی از ما بپرس تا تو را راهنمایی کنیم.

اگر ما را محرم خود بدانی، با ما مشورت کنی و حق‌وحقوق ما را بپردازی، چشم.

وگرنه خودت برو و آن کار را سامان بده.

حضرت در آن لحظه با صدای بلند گریستند و فرمودند: به خدا سوگند، معاویه پیروز میدان شد؛ زیرا تمام مردم شام فرمان‌بردار اویند، اما شما سخن مرا نمی‌شنوید.

معاویه هنگامی که مردم را برای حمله به انبار فراخواند، هنوز سه‌گام از منبر پایین نیامده بود که شش هزار نفر اعلام آمادگی کردند.

اما امیرالمؤمنین در نخیله برای یاریِ شهرِ در حال سقوطِ انبار منتظر ماندند و تنها چند نفر نزد او آمدند، و همین غصه‌های علی را زخمی‌تر کرد.

ادامه خطبه:

حضرت برای بیدار کردن آنان، با تازیانه انتقاد بر آنان می‌کوبد و الفاظی تند به کار می‌برد تا شاید به خود آیند و بیدار شوند.

«یا اَشباهَ الرِّجالِ وَ لا رِجالَ حُلومُ الاَطفالِ وَ عُقولُ رَبّاتِ الحِجالِ»

ظاهر شما مردانه است، اما از شجاعت و ایمان و مردانگی بهره‌ای نبرده‌اید.

شما مردمی هستید که عقل‌هایتان همچون خرد کودکان است.

نمی‌فهمید جامعه اسلامیِ علی چیست و اسلامِ معاویه کدام است.

نمی‌فهمید حق چیست، باطل چیست و حق با چه کسی است.

عقل و درک شما چون عقل زنانِ حجله‌نشین است.

دل‌مشغول زینت و زیور و دلبسته دنیا هستید و در پی حق نیستید.

مردانگی شما، مردانگیِ راستین نیست و اندیشه‌تان دنیاپرستانه است.

«لَوَدِدتُ اَنّی لَم اَرَکم وَ لَم اَعرِفکم»

چه اندازه دوست داشتم که ای‌کاش شما را ندیده بودم و هرگز نمی‌شناختم.

«مَعرِفَهٌ وَاللهِ جَرَّت نَدَماً وَ اَعقَبَت سَدَماً»

به خدا سوگند، آشنایی با شما برای من پشیمانی به بار آورد و سرانجامش اندوه و حسرت بود.

ثمره شناختن شما برای من چیزی جز ندامت و غم نداشت.

سودی که این آشنایی برای من داشت، همین بود که خشم و اندوه بر دلم نشاند.

شما را چه به جنگ و جهاد؟

شمشیرهای خود را به آهنگر بسپارید تا آن‌ها را ذوب کند و از آن برایتان النگو و گوشواره بسازد.

در جنگ بدر، هنگامی که مشرکان طعم شکست را می‌چشیدند و پا به فرار می‌گذاشتند، هند جگرخوار پیشروی آنان می‌ایستاد و می‌گفت:

نخست ثابت کن که از مردانگی بیرون رفته و مانند زنان شده‌ای، سپس از میدان بگریز.

او با چنین سخنانی آنان را در میدان نگه می‌داشت.

«قاتَلَکمُ اللهُ لَقَد مَلَأتُم قَلبی قَیحاً»

خدا شما را بکشد؛ ای مردنماهایی که از مردانگی و جوانمردی هیچ ندارید.

شما دل علی را از خون و چرکِ اندوه آکنده کردید.

قلب مرا از درد و خون پر ساختید.

«وَ شَحَنتُم صَدری غَیظاً»

سینه و جان مرا از خشم و اندوه لبریز کردید.

در خطبه ۳ نیز فرمود:

در آن بیست و پنج سال خانه‌نشینی، خار در چشم و استخوان در گلو داشتم؛ و اکنون در این پنج سال حکومت، این سخنان جان‌سوز را بر زبان می‌آورم.

آن بیست و پنج سال سخت‌تر بود یا این پنج سال؟

«وَ جَرَّعتُمونی نُغَبَ التَّهَمامِ اَنفاساً»

شما در هر نفسی که کشیدم، جرعه‌جرعه جام اندوه را به من نوشاندید.

در هر دم، جرعه‌ای از غم و زهر بر گلوی من ریختید.

با هر بازدمی که از سینه بیرون می‌دادم، جامی تازه از اندوه، مصیبتی تازه، فراری تازه، مشکلی تازه، صفینی تازه و جملی تازه در برابر من می‌نهادید.

تمام وجود علی را در غم فروبردید.

«وَ اَفسَدتُم عَلَی رَأیی بِالعِصیانِ وَ الخِذلانِ حَتّی قالَت قُرَیشٌ»

شما بودید که رأی و تدبیر مرا تباه کردید.

سیاست و حکومت‌داری مرا از مسیر خود منحرف ساختید.

نخست با عصیان، یعنی آن‌گاه که یاری‌کردن را ترک کردید.

دوم با خذلان، یعنی آن‌گاه که دست از یاری من کشیدید.

رهبرِ خوب داشتن، به‌تنهایی ضامن پیروزی نیست؛ تبعیت و اطاعت است که پیروزی می‌آورد.

رأی و اندیشه و سیاست و برنامه من درست بود؛ همه چیز بر جای خود قرار داشت و عیبی در آن نبود؛ این شما بودید که سبب شدید رأی و نظر من در عرصه اجرا تباه شود.

کلام صریح امیرالمؤمنین این است که هر رأی درستی نیز اگر اطاعت نشود، به ثمر نمی‌رسد.

اگر رهبر، علی هم باشد، اما تبعیتی در کار نباشد، برنامه و تدبیر او به فساد کشیده می‌شود.

گاهی با عصیان، گاهی با خذلان.

گاهی کار، همتی مضاعف و تلاشی فراتر از معمول می‌طلبد، اما آنان نمی‌پذیرند؛ به‌اندازه دلخواه خودکار می‌کنند و زیر بار جهد و کوششِ لازم نمی‌روند.

همین خذلان، سبب شکست برنامه‌های کلان علی می‌شود.

این عصیان و خذلان ادامه یافت تا آنکه گروهی از خویشان ما از قریش زبان به‌طعنه گشودند و گفتند:

«اِنَّ ابنَ اَبی طالِبٍ رَجُلٌ شُجاعٌ وَ لکن لا عِلمَ لَهُ بِالحَربِ»

علی مردی شجاع است، اما دانش جنگ و سیاستِ نبرد ندارد.

بی‌حساب‌وکتاب خود را به دلِ لشکر می‌زند.

آنان همه سیاست‌های مرا لگدمال کردند.

علامه مجلسی دربحار، «ج۳۳ ص ۲۸۰»، آورده است:

امیرالمؤمنین در جریان جنگ صفین و در سال‌های پایانی حکومت خود، پیوسته مردم را به جهاد با دشمن فرامی‌خواند.

روزی مردی به حضرت گفت:

شما قدرت دارید، امام هستید، معجزات فراوان دارید و ما به علم و آگاهی شما یقین داریم.

پس چرا باقدرت خود و با علم غیب، معاویه را واژگون نمی‌کنید؟

چرا پیوسته این مردم را فرامی‌خوانید و به آنان اصرار می‌کنید که آیا دعوت را بپذیرند یا نه؟

از علم و توان خویش بهره بگیرید و معاویه را نابود کنید.

حضرت فرمود:

سوگند به آن خدایی که دانه را شکافت و روح انسان را که شگفت‌انگیزترین آفریده است، آفرید،

اگر بخواهم این پای خود را که جمع کرده‌ام بگشایم و بر زمین بکوبم، بر سینه معاویه فرود می‌آید.

به خدا سوگند، همه صحراها زیر پای من درنوردیده می‌شود و این پا بر تخت و سینه معاویه قرار می‌گیرد و او را زیروزبر می‌کند.

اگر اراده کنم، معاویه را می‌آورم و پیش از آنکه از جای خود برخیزم، سر او را از تن جدا می‌کنم.

او به مسلخ رفت، اما اجازه نداد عالم به فریاد او برسد.

چرا من به مردم نادان کوفه اصرار می‌کنم؟

درست گفتی.

قرآن، راه را نشان داده است:

«عِبادٌ مُکرَمونَ لا یسبِقونَهُ بِالقَولِ وَ هُم بِاَمرِهِ یعمَلونَ»

مصداق این آیه، ما اهل‌بیت هستیم.

عبادِ مکرمون، بندگان گرامی خدا هستند که هیچ سخنی را پیش از اذن الهی بر زبان نمی‌آورند.

چشم آنان به اراده خداست.

خدا چنین اراده کرده است که زمین هم جای خیر باشد و هم جای شر؛ هم ابلیس در آن باشد و هم امام.

مردم باید در این مسیر، با اختیار خود راه را پیدا کنند.

باید عاقلانه حرکت کنند تا به مقصد برسند.

تا حرکت نباشد، رسیدنی هم در کار نخواهد بود.

در این عالم، انسان‌ها باید خود را از منجلاب بیرون بکشند؛ وگرنه ما می‌توانستیم در یک‌لحظه همه چیز را پایان دهیم.

در این راه، رشد و خودسازیِ شما باید تحقق پیدا کند.

خدا جهان را این‌گونه آفریده است، و عبادِ مکرم بر اراده او تسلیم‌اند و گامی فراتر نمی‌نهند.

«لِلهِ اَبوهُم»

این تعبیر، اصطلاحی است؛ یعنی خدا پدرشان را بیامرزد.

این قریشیان که ما را خوب می‌شناسند، چه می‌گویند؟

«وَ هَل اَحَدٌ مِنهُم اَشَدُّ لَها مِراساً وَ اَقدَمُ فیها مَقاماً مِنّی»

آیا هیچ‌یک از آنان در میدان جنگ از من سخت‌کوش‌تر و آزموده‌تر بوده‌اند؟

آیا کسی از آنان در پیشقدمی و ایستادگی از من جلوتر بوده است؟

«لَقَد نَهَضتُ فیها وَ ما بَلَغتُ العِشرینَ»

من هنوز به بیست‌سالگی نرسیده بودم که برای جنگ برخاستم و به میدان جهاد قدم گذاشتم.

وجب‌به‌وجب و قدم‌به‌قدم خاک میدان را خوردم و همه سیاست‌های جنگی و شیوه‌های اداره حکومت را آموختم.

«وَ ها اَنا ذا قَد ذَرَّفتُ عَلَی السِّتّینَ وَ لکن لا رَأی لِمَن لا یطاعُ»

و اکنون بیش از شصت سال از عمرم گذشته است.

در همه جنگ‌ها، رأی و تدبیر من غالب بوده است.

اما آن‌گاه که فرمان کسی را نبرند و از احکام او پیروی نکنند، رأی و تدبیرش بی‌اثر می‌شود.

مهم‌ترین و گره‌گشاترین جمله امیرالمؤمنین همین است:

«لا رَأی لِمَن لا یطاعُ»

کسی که اندیشه و تدبیر و سیاست و حکومت‌داری را می‌داند، اگر سخن بگوید و شنونده‌ای نباشد و اطاعت‌کننده‌ای در کار نباشد،

سخن‌گفتن و نگفتنش تفاوتی نخواهد داشت و هر دو یکسان خواهد بود.

من می‌توانم حکومت را به بهترین شکل اداره کنم، به‌شرط آنکه مردم آماده و گوش‌به‌فرمان باشند.

اگر فریب سیاست دشمن، نفاق و عمروعاص‌ها را نخورند و فرمان‌بردار علی باشند، رسیدن به پیروزی قطعی است.

در سیاست آلوده رسانه‌ایِ دنیای امروز نیز، اگر از انقلاب، رهبری، نهضت و امام فاصله گرفته شود، سرانجامی همانند خوارج در انتظار خواهد بود.

همان مقدس‌مآبانی که فهم و درک نداشتند.

اللهم اجعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین

این اثر برای استفاده آموزشی می‌باشد و هرگونه استفاده مالی از آن شرعاً مجاز نمی‌باشد